همه ي رنگ ها فدات!
نمی دانم چه شد که دلم برای خاله خانم تنگ شد... گفتم چند سطری برایش نامه بنویسم شاید از این دل تنگ به یک گشادش برسیم...
سلام خاله زهرا . اکنون که این نامه را می نویسم همه چیز خوب است. اوضاع بر وفق مراد است و ما بر خر مراد سواریم. دانشگاه هم ساکت است و همه مشغول درس خواندن هستند از بابت آن پولهایی که میفرستید هم ممنون، بسیار کار گشا است.
به احترام آقا میر با آن پولها که داده بودی چند تا شال رنگی خریدم و به دوستانم هدیه دادم. البته چند تایی هم دست بند خریدم ناگفته نماند که یک مقدار هم کاغذ رنگی خریدم.
خلاصه همه جا را با اسپری رنگ کردم. خیلی قشنگ شده بود البته هنوز به پای شما و آقا میر نمیرسم. یادم می آید وقتی جوانتر بودید و ما بچه بودیم شما خیلی حیوانات را دوست داشتید.
یادتان هست یک روز به آن گنجشگ چقدر خوش گذشت. اما باران بعد از ظهر همه خوشی هایش را گرفت. بار اولی که آن پرنده آزاد را در دستان شما دیدم فکر کردم که میخواهید آن قناری را توی قفس بیاندازید و من دلم برایش سوخت، آن را از شما گرفتم تا آزادش کنم با خودم فکر کردم که صبر کنم تا چه چهی بزند ولی هر چه شکیبایی کردم فقط جیک بود و جیک.
و بعد از ظهر بود که فهمیدم شما چقدر مهربان و هنرمند هستید. ولی وقتی باران آمد رحمت شما از پرنده پاک شد. ولی دلم بیشتر به حال لباسم که روی بند بود سوخت پرنده رویش نشست. هر چه رنگ بود باران بر روی لباسم ریخت، آخرش هم پرید و رفت.
خب بگذریم حال شما چطور است ما که خوبیم امیدوارم شما هم خوب باشید. شنیدم فلکستان را با یک GMCعوض کردید. مبارک باشد. ماشین خوبی است خدمات پس از فروش خوبی هم دارد.
خاله جان داشتم فیلمهای قدیمی را نگاه میکردم آقای پیمان را دیدم یادش بخیر مرد خوبی بود. شنیده ام آن وقتها که زهره بودید و هنوز زهرا نشده بودید با هم زندگی خوبی داشتید. یاد آن روزهای خوب بخیر.
خدا بیامرزد دایی جان را هنوز آن گردن بندش را که به چوب گیر کرد و او را کشت از یاد نبرده ام. نمی دانم چرا آن گردن بند را خرید!
از آقا میر حتما برایم بنویسید که دلم برایش یک ذره شده هر از چندی که نامه ای میدهد، خوشحال میشوم. بچه ها می گویند این بیانیه است نامه نیست. خب برای من فرقی نمی کند همین که او زنده است یادمان می کند برایم کافی است. گاهی اوقات که دلم برایتان تنگ میشود نامه های آقا میر را می خوانم خیلی محبت دارند، دستشان درد نکند. وقتی میخوانم بعضی از بچه ها میخندند و می گویند (بلا به نسبت)، آقا میر دارو زده و اینها را نوشته اند. بعضی از بچه های دیگر هم آنها را که مسخره میکردند آنقدر زدند که خودشان خسته شدند منم دلم خنک شد، دل شما هم خنک باد.
یک لوح فشرده ای پخش شده است عکس شما و آقا میر روی آن بود خریدم دیدمو ولی خودمانیم شما و آقا میر هم خوش عکس هستید ماشاءالله. خیلی قشنگ بود آقا میر را نشان میداد داشت حرف میزد یک عده ای هم نشان میداد که آتش بازی می کردند به گمانم از مخالفان آقا میر بودند چون خیلی زیاد نبودند و اصلا از پشت کوه آمده بودند چون هر جا رسیده بودند آتش درست کرده بودند و خاک ریخته بودند. سطل آشغال چرخدار هم تازه دیده بودند چون معلوم بود کلی با آن سواری خوردند بعد هم خسته شده بودند همانجا ولش کرده بودند.
به آقا میر بگو خیالت راحت باشد اگر آنها مخالفانش هستند، هیچ کاری نمیتوانند بکنند. راستی خاله این رنگی که برای کار جدید استفاده کردی خیلی قشنگ است اینقدر که حتی همان پشت کو هی ها هم از آن استفاده کرده بودند. خب بگذریم از آن موقع خیلی سال است میگذر، خاله جان یادت باشد به آقا میر بگو در نامه بعدی حتما رنگ بعدی را بنویسد رنگ سومی که گفته بود خیلی قشنگ نبود لباسش را پوشیدم بچه ها گفتند اگر زمینه اش سفید بود با راه راه مشکی قشنگ تر میشد. به امید موفقیت روز افزون دوستدار شما خرمگس.




