گروه های خبری
آرشیو
ف
کد خبر: 225866

داستان کوتاه طنز؛

لطفاً دلتان به حال من بسوزد!

به حدی مجذوب این شعر دلنشین و پربار شدم که به یکباره تصمیم گرفتم همان شب و دقایقی بعد، شاعر میانسال را با خود به استودیوی پخش ببرم تا او درمقابل میلیون ها بیننده تلویزیونی، به شکل زنده هنرنمایی کند و... که ای کاش گردنم می شکست و چنین تصمیمی نمی گرفتم!

خبرنامه دانشجویان ایران: ای خواننده محترمی که اینک قصد خواندن این مطلب را دارید، لطفا دلتان به حال من بسوزد و غصه ام را بخورید؛ باورکنید که این تقاضای خیلی زیادی نیست و برای شما نیز هزینه ای دربر ندارد!...

از زمانی که نامه محرمانه مسوولان تلویزیون به دستم رسیده، روزگارم به شدت تیره و تار شده و دیگر حال و روز خود را نمی فهمم:" کارگردان گرامی، جناب آقای حمیدی! با سلام، احتراما برنامه تلویزیونی شما به دلیل شکایت جمعی از باغبانان پیر و شریف کشور و نیز بدآموزی برای جوانان، تا اطلاع ثانوی توقیف شده است؛ شاعر برنامه مورد نظر، به بهانه همیاری با جوانان، با خواندن یک قطعه شعر مشکوک..."

خدا بگویم چکارت کند ای شاعر نوپا و بی تجربه که برنامه پربیننده تلویزیونی مرا توقیف و پاک بیچاره ام کردی! ای کاش زبانم لال می شد و در راستای یاری و چیزی تو مایه های همیاری جوانان و حل معضلات و مشکلات آنان، از تو نمی خواستم که...

****

بنده به عنوان کارگردان یک برنامه زنده و پربیننده تلویزیونی، به قصد کشف و جذب هنرمندان گمنام و ناشناخته، طی اطلاعیه ای کوتاه از علاقمندان رشته نویسندگی، بازیگری، گویندگی و مجری گری دعوت کردم که ضمن مراجعه به دفتر برنامه، نمونه ای از آثار خود را ارائه نمایند و...

هنوز این اطلاعیه به شکل کامل پخش نشده بود که جوانی با اندامی قوی و هیکلی چهارشانه، وارد اتاق شد و ناله سر داد که:" به دادم برس آقا که دارم مثل یخ، قطره قطره آب می شم! "
 - خدا بد نده جوون! چی شده؟!
- مشکل دارم آقا؛ مشکل!
- مشکل یخی؟!
- نه بابا؛ روحی و احساسی؛ اومدم خدمت شما استخدام بشم بلکه مشکلم حل بشه!
- خوش اومدی، ای سرشار از روح و احساس!... لطفا بفرمایین که شما سابقه هنری دارین یا نه؟!
- سابقه هنری اون جوری که شما می خوای نه، اما می شه گفت یه جورایی منم هنرمندم!
- چه جوری؟!

او اشاره ای به گردن و هیکل قدرتمند خود کرد و خندید:" راستش چون فعلا بیکارم و به دنبال یه کار راحت و همچین نون و آب دار می گردم؛ گفتم بیام توی تلویزیون، بازیگر فیلم های پُرهیجان و بزن بزن بشم تا شاید چراغ زندگیم روشن بشه و زندگیم سر و سامونی بگیره!..."

دلم به حالش سوخت و به جوانان بیکار و محروم از امکاناتی فکر کردم که روزگار را به سختی می گذرانند و قادر به پیداکردن شغل و تشکیل زندگی نیستند؛ نیروهای جوانی که اگر به مشکلات آنان توجه و به بهترین شکل ممکن از اندیشه و قدرت و توان شان استفاده شود، می توانند از انواع و اقسام آلودگی ها و آسیب های اجتماعی مصون و برای مملکت مفید و سازنده باشند... اما جوان قوی اندام ما، برای همکاری با تلویزیون شرایط لازم را نداشت و من هم نمی توانستم کاری برایش انجام دهم؛ او برای اهداف و برنامه ها و فعالیت های هنری ما مناسب نبود و...
پس از چند لحظه سکوت، جوان به چشمهایم نگاه کرد و با خوشحالی گفت:" پس دیگه حله و من استخدامم؛ مگه نه؟!"
 - فعلا بگو ببینم اهل کجایی؟ چند سالته؟ چند مرده حلاجی؟ از "الف" تا "ی" رو برام بگو جوون!
- برات الفبا بگم؟!
- نه جونم، الفبا می خوام چیکار؟! از خودت بگو شاید بتونم کمکت کنم! 

او درحالی که سعی می کرد اندام و هیکل تنومند خود را به نمایش بگذارد، کمی فاصله گرفت و بادی به غبغب انداخت وگفت:

" صد و هشتاد سانت قد و صد و هیجده کیلو وزن دارم؛ خالص و بدون چربی؛ بگو ماشاءا...!"
- ماشاءا... خدا حفظت کنه، اما منظورم اینه که از فعالیت ها و تجاربت حرف بزن و بگو چه کاری بلدی؛ آشپزی، زمین شویی، باغبونی، سرایداری...
جوان طوری با عصبانیت نگاهم کرد که کمی مانده بود زهره ترک شوم و جان به جان آفرین تسلیم کنم:"بله بله، نفهمیدم؛ چی گفتی؟!!"
- منظورم اینه که...
- این جورکارها برای من اُفت داره جوجه! دیگه این حرف رو نزن و به اصل قضیه بچسب!
- اصل قضیه چیه؟!

او به یکباره شانه ها و بازوهای ستبرش را تکان داد وگردنش را به چپ و راست چرخاند و درحالی که به زیبایی هرچه تمام تر ژست می گرفت، گفت:
 " اصل قضیه، هیکل قدرتمند و پُر اُبهت این یل و شاخ شمشاده که خیلی ها حسرتش رو می خورن؛ حالیته؟!"
- بله، حالا دیگه حالیمه؛ شما باید یه شغلی داشته باشی که...

و بلافاصله به یاد یکی از بُنکدارن محله مان افتادم که دو هفته قبل به دنبال یک کارگر قوی جثه و مطمئن می گشت تا...
 "ببینم جوون؛ دوست داری فعلا برای مدتی توی میدون تره بار، کار کنی؟"
- چه کاری؟!
- گونی جابجا کنی!
- یعنی چی؟!
- یعنی این که گونی ها و نایلون های سنگین پیاز، خیار، هویج و شلغم رو از ماشین پیاده کنی و...
جوان با نگاهی برافروخته به چشمهایم زُل زد که:" یه ساعت وقت منو گرفتی که همین رو بگی شلغم؟!"
- من شلغمم؟!!
- بله دیگه!... ای بابا، مارو باش که اومدیم پیش کی!
- حالا ناراحت نشو و این جوری نگام نکن جوون... خب، گفتی مشکلت چیه؟!
- اینو باش؛ تازه می پرسه مشکلت چیه!... گفتم که بیکارم!
- بیمار؟!
- نخیر؛ بیکار!
- منظورت بی حاله دیگه!

جوان با خشم و عصبانیت، مُشت دست راستش را نشانم داد و فریاد زد:" به من می گی بی حال؟! درست شنیدم؟!... یعنی درست شنیدم؟!!"

قیافه او واقعا که دیدنی و خنده دار شده بود و من نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. او وقتی مرا درآن حالت دید، بلافاصله به طرفم هجوم آورد و نعره زد:" ببند اون نیشت رو که اگه نبندیش، خودم با همین مشت جانانه..."

و بلافاصله همان مشت محکم و سنگین و جانانه اش را بر دهانم کوبید؛ مشت کوبنده ای که باعث شد تا نفس در سینه ام حبس شود و زمین و زمان را به دست فراموشی بسپارم و پس از چند بار عقب و جلو رفتن، با شدت هرچه تمام تر، روی میز و صندلی اتاق کله پا شوم!...

****
... نمی دانم چقدر طول کشید که با صدای یک پیرمرد به خود آمدم؛ پیرمردی مهربان که با دلسوزی شانه هایم را مالش می داد و خیلی محتاطانه مرا نصیحت می کرد:

" احتیاط، شرط عقله باباجون؛ آدم باید قبلا حرفش رو بسنجه و بعد به زبون بیاره!"

مانده بودم که این آقا کیست و دراتاق کار من چه می کند که پس از چند لحظه همه چیز برایم روشن شد؛ او نویسنده پیری بود که به قصد تحویل مطالب و شروع همکاری با برنامه تلویزیونی ما آمده بود؛ کسی که در زمان حضورش درسالن انتظار، حرف های من و آن جوان بیکار را شنیده بود و از حال و روزم خبر داشت. اما حالا این آدم مهربان چرا به حالت مشکوک و کاملا محتاط رفتار می کرد و حرف می زد، تا چند لحظه دیگر برایتان مشخص می شود...

رو به پیرمرد کردم وگفتم:" خیلی ممنون آقای عزیز! خوش اومدین! لطفا چند نمونه از آثارتون رو بدین ببینم!"

معلوم بود که او می خواست چیزی بگوید، اما به دلایلی قادر به بیان آن نبود:" چ... چشم!... اما قبل از تقدیم این آثار، بنده درخصوص برنامه تلویزیونی شما... راستش... چیز... بنده..."
 - چیه، اتفاقی افتاده؟!
 - اتفاق که نه؛ یه مشکل کوچیکه که...

و با احتیاط به در اتاق و سالن و فضای پشت پنجره نگاه و دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:"به نظرشما، من اگه مشکلم رو مطرح کنم، برام مشکلی پیش نمیاد؟!"
 - نه؛ چه مشکلی؟! شما چرا این قدر نگرانین آقا؟!
- نگران نیستم، اما خب احتیاط، شرط عقله دیگه!

فکرکردم بهتر است کاری به این حرف ها نداشته باشم و به قول آن جوان مُشتزن، به اصل قضیه بچسبم و چسبیدم:" ببخشین آقا، اسم شریف تون چیه؟!"

این بار از فرط احتیاط، پیرمرد به لکنت زبان افتاد:" اس... اسم؟!!"
 - بله اسم! این که ترس نداره!
- شما به اسم من چیکار داری آقا؟!  
- هیچی؛ چون تازه به هوش اومدم، گشنمه و می خوام بخورمش!!... ای بابا، شما واقعا شخصیت جالبی دارین ها!

پیرمرد پس از چند لحظه تفکر، بالاخره گوشه ای از پرده پر رمز و راز اسم خود را کنار زد:
 " اجازه بدین من ازگفتن اسم واقعی ام معاف بشم و فقط به اختصار عرض کنم که میم- محفوظ هستم!"
 - جناب آقای میم- محفوظ! لطفا با خیال راحت و با اطمینان قلبی، درباره هرموضوعی که دلتون می خواد حرف
بزنین!"

پیرمرد که انگار می خواست یک موضوع مهم و فوق سری را مطرح کند، عرق از چهارستون بدنش راه افتاد و درحالی که آب دهانش را فرو می داد، هراسان و با احتیاط چند قدم جلو آمد و به آرامی گفت:" بنده نسبت به... به... به ساعت پخش برنامه بسیار خوب تون، یه چیز... چیز دارم!"  
- انتقاد؟!
- ای وای، انتقاد نه؛ م... من منظورم پیشنهاده به جون...
- ای آقا! شما که منو نصف العمرکردی! گفتنِ این مطلب که دیگه ترس و وحشت نداره!
- یعنی حرف بنده خطری نداره و من در امنیت کامل می تونم...
- بله پدرجون؛ شما اگه با شدیدترین لحن ممکن هم از ما و برنامه مون انتقاد کنین، خوشحال می شیم و به گرمی از شما تشکر می کنیم!

... دقایقی بعد وقتی دیدم که همه حرف ها و رفتار پیرمرد رنگ و بوی احتیاط دارد و در واقع چیز مهمی برای گفتن ندارد، مجبور شدم به او بگویم:" ازحضورتون دراین مکان متشکرم جناب آقای میم محفوظ، اما چند لحظه قبل فردی با نام مستعار ب- جیم، به بنده اشاره کرد که متاسفانه نیازی به مطالب و آثار شما نداریم و از این بابت پوزش می طلبیم!"

پیرمرد با تعجب به چشمهایم خیره شد:" این ب- جیم دیگه کیه و چه کاره اس؟!"
 - اجازه بدین از گفتن اسم واقعی و مسوولیت ایشون معاف بشم و این مورد همچنان محفوظ بمونه!
- آخه چرا؟!
- چون احتیاط، شرط عقله!... راستش این آقای ب- جیم، از اون طرف سالن، به من فهموند که قیافه و حرکات شما، خیلی مشکوکه و...
- مشکوک؟!!

پیرمرد، درحالی که همه بدنش به رعشه افتاده بود، وحشت زده به بیرون اتاق و فضای سالن نگاه کرد:" ای وای، بیچاره شدم!"

و با چهره ای رنگ پریده و دست و پایی لرزان، روی صندلی ولو شد:" شما که گفتی خطری نداره و من می تونم با اطمینان قلبی حرف بزنم و... ای وای قلبم!... قلبم!..."

- ای بابا! چی شد آقا؟!... بلندشو!... آقا!... با شمام آقا!... نخیر؛ مثل این که جدی جدی بیهوش شد!... نکنه بلایی سرش... الو! خانم منشی! فورا زنگ بزنین اورژانس!... اورژانس!... بله خانم؛ گفتم اورژانس!...

****
... هنوز دقایقی از انتقال پیرمرد به بیمارستان نگذشته بود که مردی میانسال و لاغر و استخوانی وارد اتاق شد و با لطافت، شروع به خواندن کرد:" ای گل! ای گل زیبای من! تو کجایی؟! کجایی تا... سلام آقا!"

- سلام به روی ماه تون؛ به چشمای سیاه تون!
- متشکرم! بنده...

او بدون مقدمه اعتراف کرد که شاعر نوپایی است که حدود یک ماه قبل، به شعر و شاعری علاقمند شده و حالا آمده است تا گوینده و مسوول بخش ادبی برنامه تلویزیونی ما شود؛ کسی که قصد دارد با اشعار دلنشین خود، بینندگان را به سر ذوق بیاورد و به آنان آرامش روحی بدهد و...
 - شما در چه زمینه ای شعر می سرایین آقا؟!"
- من در خصوص شعر ورزشی، تبحرخاصی دارم که بیا و ببین!
- آفرین به شما و این تبحرتون!!
- سپاسگزارم! بنده با اشعار نابم، ورزشکاران و تماشاگران رو شست و شو میدم و شنگول شون می کنم!
- مگه شما حمومی هستین؟!
- منظورم روح شونه آقا، نه جسم شون!... راستش وقتی دیدم که مسوولان مربوطه، به دلیل مشغله فراوان، فرصت رسیدگی به نیازها و تقاضاها و احساسات جوانان را ندارند، با خودم گفتم بهتره در راستای کمک و یاری و چیزی تو مایه های همیاری جوانان و حل معضلات و مشکلات شون، شعرجدید و زیبایی بسرایم؛ شعری که  آنان را به گُل و طبیعت اطراف شون علاقمند و به زندگی بهتر، امیدوارشون کنه!
- احسنت؛ مگه فقط شما به فکر روح و احساس این جوونا و حل مشکلات ریز و درشت شون باشین!
- تشکر می کنم! بنده باید این شعر رو امشب در برنامه شما بخونم که اگه نخونم، از غصه دِق می کنم و کار دست تون می دم!!
- این شعر شما حتما تازه اس و کلیشه ای نیست؛ درست می گم؟!
- فرمودی کلوچه ای؟!
- نه جونم، کلیشه ای؛ یعنی خسته کننده و تکراری!
- نه آقا؛ باور بفرمایین من در این شعرجدید، از واژه هایی استفاده کردم که تا حالا در هیچ زمان و مکانی نمونه اش پیدا نشده!...

فکرکردم شاید او واقعا حرکت نوینی را در زمینه شعر و شاعری آغازکرده است؛ حرکتی قابل بررسی و تعمق که می توان درمورد آن اندیشه کرد و جلسات و میزگردهای مختلف و فراوان دایره ای و مربعی و مستطیلی تشکیل داد و...

گفتم:"خب لطفا از این شعرجدیدتون بیشتر بگین!"

مرد، دماغ باریک و استخوانی اش را خاراند و خود را آماده کردکه در این خصوص بیشتر بگوید و گفت:" شعر من، سرشار از شهد و شیرینیه آقا؛ حتی شیرین تر از زولبیا و بامیه!"
- آخ جون؛ زولبیا و بامیه!"
- خوشت تون میاد؟
- خیلی!
- نوش جون تون! آقا باورکنین که این شعر چنان هیجانی به وجود میاره که همه تماشاگران با شادی شگفت انگیز، در دور تا دور استادیوم های فوتبال، موج مکزیکی اجرا می کنند! بنده چون عاشق و کشته مرده گُل و طبیعت هستم، در این شعر از واژة زیبای گُل، به حدی قشنگ و خوب و به جا استفاده کردم که ارزشش از همه گل های رد و بدل شده درجام جهانی فوتبال بیشتره! لطفا به قسمتی از این شعر دلنشینم توجه بفرمایین:

" ای گل! ای گل زیبای من! تو کجایی؟! کجایی تا دور از چشم باغبون پیر، بچینمت!!" 

با هیجان زیاد، خواستم ازخالص بودن جنس مورد نظر اطمینان حاصل کنم:" منظورتون گل مصنوعی که نیست؟!"
- نه آقا؛ مطمئن باشین از دهان من چیزی جز گل طبیعی نروییده و هرگز نخواهد رویید!

از شنیدن این شعر زیبا و از فرط شادی، ناگهان فریاد زدم:" من فدای این دهن و این طبع شیرین تون که آدم رو شیفته و شیدای خودش می کنه و شادی و آرامش رو به ارمغان میاره!...

به حدی مجذوب این شعر دلنشین و پربار شدم که به یکباره تصمیم گرفتم همان شب و دقایقی بعد، شاعر میانسال را با خود به استودیوی پخش ببرم تا او درمقابل میلیون ها بیننده تلویزیونی، به شکل زنده هنرنمایی کند و... که ای کاش گردنم می شکست و چنین تصمیمی نمی گرفتم!

****
... هنوز بیست و چهار ساعت از پخش برنامه شعرخوانی مرد استخوانی نگذشته بود که ناگهان همه کشور با کمبود شدید گُل مواجه و دستور توقیف برنامه تلویزیونی منِ سیاه بخت، صادر شد!!

در نامه محرمانه ای که به همین منظور از سوی مسئولان تلویزیون به دستم رسید، آمده بود:

" کارگردان گرامی، جناب آقای حمیدی! با سلام، احتراما برنامه تلویزیونی شما به دلیل شکایت جمعی از باغبانان پیر و شریف کشور و نیز بدآموزی برای جوانان، تا اطلاع ثانوی توقیف شده است؛ شاعر برنامه مورد نظر، به بهانه همیاری با جوانان، با خواندن یک قطعه شعر مشکوک، آنان را تشویق به چیدن گل های موجود، آن هم به دور از چشم باغبانان پیر و زحمتکش نموده که به هیچ وجه مورد تایید و قابل چشم پوشی نیست. این حکم از امروز لازم الاجرا است و..."

خدا بگویم چکارت کند ای شاعر نوپا و بی تجربه که برنامه پربیننده تلویزیونی مرا توقیف و پاک بیچاره ام کردی! ای کاش زبانم لال می شد و در راستای یاری و چیزی تو مایه های همیاری جوانان و حل معضلات و مشکلات آنان، از تو نمی خواستم که برای اجرا و پخش زنده برنامه به تلویزیون بیایی و...

ای خواننده محترمی که اینک قصد خواندن این مطلب را دارید، لطفا دلتان به حال من بسوزد و غصه ام را بخورید؛ باورکنید که این تقاضای خیلی زیادی نیست و برای شما نیز هزینه ای دربر ندارد!...

* نوشته حمیدرضا نظری

نظرات
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.