گروه های خبری
آرشیو
ف
کد خبر: 233482

بسته ویژه «خبرنامه دانشجویان ایران» به مناسبت مبعث حضرت رسول(ص)؛

خورشید جاودانه‌ی اشراق روی توست/ سرچشمه‌ی «مکارم الاخلاق» خوی توست +کلیپ‌های بیاد ماندنی

جبریل را فرشته نگو نوکرش بگو/ یا نه غلام حلقه بگوش درش بگو/ بالاتر از همه ست، نه بالاترش بگو/ جان نفس نفس زدن دخترش، بگو:/ من عاشق محمدم و جار می زنم/ دو نیم می کند تن هتاک را على/ ما هم سپرده ایم به شیرخدا، على/ فریاد می زنم صد و ده بار یا على/ یا مظهر العجائب و یا مرتضى على:/ من عاشق محمدم و جار می زنم

خبرنامه دانشجویان ایران: روز مَبْعَث بر پایهٔ باورهای اسلامی، روزی است که محمد، پیامبر اسلام، به درجه پیامبری برگزیده شد. مسلمانان معنقدند او در غار حرا، توسط جبرئیل و از سوی خدا به پیامبری نایل آمد و مأمور شد که چندخداپرستی و بت‌پرستی را از زمین بردارد و خداپرستی را رواج دهد و پیام وحی را به مردم برساند. محمد در این زمان چهل سال داشت و در مکه زندگی می‌کرد.

خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ به مناسبت این روز بسته ویژه ای از اشعار شاعران برجسته و کلیپ تصویری در ادامه منتشر می کند.

فیلم و کلیپ

 نماهنگ محمد رسول الله صل الله علیه و آله

 

*************

 نماهنگی زیبا به مناسبت عید سعید مبعث

 

 

************

 مولودی خوانی مبعث حضرت رسول اکرم(ص)با نوای میثم مطیعی

 

 

*************

نماهنگ بسیار زیبای محمد (ص) با صدای حامد زمانی

 

 

***********

نماهنگ ترکی آذربایجان در وصف عید مبعث

 

 

***********

بسته اشعار:

بى خانه زیر سایه ی دیوار خوش ترست
دیوانه بین کوچه و بازار خوش ترست
از هر چه بگذرم سخن یار خوش ترست
یعنى کلام حیدر کرار خوش ترست:
من عاشق محمدم و جار می زنم

در باطن سکوت، عذاب است... شک نکن
حرف حساب حرف حساب است... شک نکن
دنیاى بى رسول خراب است.... شک نکن
این"حرف" نیست، چند"کتاب" است... شک نکن
من عاشق محمدم و جار می زنم

عبد محمدیم اگر، نوش جانمان
پیوند خورده ایم به دریاى بى کران
فریاد می زند جگرم موقع اذان
اى اهل عرش، اهل زمین، اهل آسمان:
من عاشق محمدم و جار می زنم

باید به جاى آه کشیدن دوا نوشت
یا ایها الرسول، به جاى دعا نوشت
باید همیشه بعد نبى آل را نوشت
معراج هم که رفت در آنجا خدا نوشت:
من عاشق محمدم و جار می زنم

جبریل را فرشته نگو نوکرش بگو
یا نه غلام حلقه بگوش درش بگو
بالاتر از همه ست، نه بالاترش بگو
جان نفس نفس زدن دخترش، بگو:
من عاشق محمدم و جار می زنم

دو نیم می کند تن هتاک را على
ما هم سپرده ایم به شیرخدا، على
فریاد می زنم صد و ده بار یا على
یا مظهر العجائب و یا مرتضى على:
من عاشق محمدم و جار می زنم

بالاتر است از همه ی مردم زمین
هر آن کسى که با صلوات است همنشین
لحظه به لحظه با نفس امّ مومنین
فریاد می زند جگر من فقط همین:
من عاشق محمدم و جار می زنم

یزدان نوشت، حیدر کرار هم نوشت
دست شکسته... دست گرفتار هم نوشت
زهرا میان آن در و دیوار هم نوشت
با خون خویش بر نوک مسمار هم نوشت:
من عاشقم محمدم و جار می زنم

علی اکبر لطیفیان

****
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد...

سید حمید برقعی

****
ای بلند آفتاب بی شفق
صبح روشن ای ستارۀ فلق
قل أعوذ ُ ای کسی که عاشقی
در پناه دل ز شرّ ماخَلَق
کیست این؟ برادر تو جبرئیل
می زند کلون خانه تقّ و تق
سینه سینه مژدۀ پیمبران
خندۀ فرشتگان طبق طبق
مصطفی بخوان به نام آفتاب
مصطفی بخوان به نام اهل حق
نون والقلم؛ به مکتب آمدی
نانوشته ها ورق ورق ورق
مصطفی بخوان و مصطفی بخوان
مست حق تویی، جهان چه مُستحق
در سکوت چشم های منتظر
در قنوت دست های بی رمق
مصطفی بخوان که خواندنت خوش است
إقرَ باسم ربّک الذی خَلق...

مهدی جهاندار

****
آنچه در دل بود هوس دارم
هوس او به هر نفَس دارم
مبریدم ز کوى او به رحیل
کاروانى پر از جرس دارم
بى مغیلان هواى کعبه چه سود
در رهش میل خار و خس دارم
گر شوم صید ابرویت، سوگند
رغبت گوشه قفس دارم
آنچنانم به زلف تو دربند
نه ره پیش و راه پس دارم
آرزویم زیارت است بیا
دل مهیّاى غارت است بیا
بى تو روح الامین چه سود دهد؟
بى جمالت یقین چه سود دهد؟
دستگیرم نباشد ار شالت
لفظ حبل‏المتین چه سود دهد؟
گر نباشد على خطیب دلم
خطبه متّقین چه سود دهد؟
گر تو چوپانى مرا نکنى
لقبى چون امین چه سود دهد؟
نرود گر سرم به مقدم دوست
پینه‏هاى جبین چه سود دهد؟
بى عروج تو بهر من هر شب
دست، کوتاه و بر نخیل، رطب
کو خلیلى که نار باز شود
در لطف از کنار باز شود
امر کن دلبر خدیجه پسند
تا دلم سوى یار باز شود
در مقامى که شاهد است على
کى لبم سوى کار باز شود
گر، به غم مونس توأم اى کاش
درِ غم صدهزار باز شود
تو، به دارم کشى و من ترسم
نکند حبلِ دار باز شود
کاش من هم قتیل تو باشم
یا که ابن‏السبیل تو باشم
اى سقایت به دوش تو ارباب
تشنه‏ام تشنه پیاله آب
دیده شد جویها تماشا کن
رفت خاکسترم مرا دریاب
همه جا صُنع گوشه لب توست
پس چه حاجت که بینمت درخواب
اى که پیچیده‏اى به حب على
«قم فأنذر» که سوخته محراب
دل قوى‏دار، مرتضى دارى
نفْسِ تو کرده‏اند فصل خطاب
صوت حیدر چو گشت رشته وحى
بالها سوزد از فرشته وحى
کهف من خانه گلین شماست
کلب این خانه مستکین شماست
دین تو گر شکستن دلهاست
دل من بیقرار دین شماست
آنچه معراج مى‏برد ما را
خطى از صفحه جبین شماست
فرع بر اصل خود رجوع کند
زوجم از مانده‏هاى تین شماست
چهارده نور اگر یکى دانم
دل من از موحدین شماست
اى به ارض و سماء، نور نخست
عرش را محدقین، سلاله توست
کوه نور از پگاه تو پر نور
صد حراء در نگاه تو مستور
زادگاه على است قبله تو
قدس، کى بود، کعبه معمور
تا امامت کند زکات و رکوع
صبر کن تا غدیر و وقت حضور
مرتضى شاهد تو و جبریل
کیست غیر از على حضور و ظهور
با «اَرِحْنى» بخوان بلالت را
تا کند نام تو ز سینه عبور
مرتضى منتهى رسالت توست
امر بر حب او عدالت توست
اى رها گشته‏ات به عالم تک
اى گرفتارت انس و جن و ملک
وعده یک دو بوسه مى‏خواهم
تا بسنجم عیار قند و نمک
اى که گفتى ز یوسفم «اَمْلَح»
ناز کن تا زنم به ناز محک
رب تویى مالک حیات تویى
کافرم گر کنم به مُلک تو شک
پیش از این بر لبت دعا بودم
استجابت شده دعا اینک
پى یک بوسه حلال توام
گوییا کاسه سفال توام
اى به تأدیبِ بنده به ز پدر
وى به ما مهربانتر از مادر
اى علمدار حُسن تو حمزه
وى سفیر ملاحتت جعفر
غزوه موى توست در دل من
حال اسیر توأم بکُش دیگر
دخترت را بخوان که پاک کند
خون ز تیغ دو پهلوى حیدر
تا کند پاک جاى این احسان
مرتضى خون ز پهلوى همسر
غیر احسان جواب احسان نیست
کار حیدر به غیر جبران نیست

محمد سهرابی

****
ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گلها ملیح تر
بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر
ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر
با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر
وقتی سوال می شود از بهترین رسول
از نام تو چه پاسخی آیا صحیح تر؟
با دیدن تو عشق نمکگیر شد که دید
روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر
تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی
حسن ختام قصه ی ناب نبوتی
بر چهره ی تو نقش تبسم همیشگی
در بین سینه ات غم مردم همیشگی
دریایی و نمایش آرامشی ولی
در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی
در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد
بارانی از ترانه، ترنم همیشگی
با حکمت ظریف تو ما بین عشق و عقل
سازش همیشگی و تفاهم همیشگی
خورشید جاودانه ی اشراق روی توست
سرچشمه ی «مکارم الاخلاق» خوی توست
تکرار نام تو شده آواز جبرئیل
آگاهی از مقام، تو اعجاز جبرئیل
تا اوج عرش در شب معراج رفته ای
بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل
مثل حریر روشنی از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئیل
مداح آستان تو و دوستان توست
باید شنید وصف شما را ز جبرئیل
سرمست نام توست بزرگ فرشتگان
پیر غلام توست بزرگ فرشتگان
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
چشم تو آینه ست؛ نه، آیینه چشم توست
باید عوض شود روش استعاره ها
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده ست آبرو به تمام هزاره ها
عیسی کشند و غمزده ناقوس ها ولی
نام تو زنده است بر اوج مناره ها
گلواژه ای برای همیشه است نام تو
ثبت است بر جریده ی عالم دوام تو

سید محمدجواد شرافت

****
درکوه انعکاس خودت را شنیده ای
تا دشت ها هوای دلت را دویده ای
در آن شب سیاه نگفتی که از کدام
وادی سبد سبد گلِ مهتاب چیده ای ؟
«تبت یدا... » ابی لهبان شعله می کشند
تا پرده ی نمایش شب را دریده ای
رویت سپیده ای ست که شب های مکه را ...
خالت پرنده ای ست رها در سپیده ای
اول خدا دو چشم تو را آفرید و بعد
با چشمکی ستاره و ماه آفریده ای
باران گیسوان تو بر شانه ات که ریخت
هر حلقه یک غزل شد و هر مو قصیده ای
راهب نگاه کرد و آرام یک ترنج
افتاد از شگفتی دست بریده ای
دیگر چرا به عطر تو ایمان نیاوریم
ای لهجه ات صراحت سیب رسیده ای !
بالاتر از بلندی پرهای جبرئیل
تا خلوت خدا، تک و تنها پریده ای
دریای رحمتی و از امواج غصه ها
سهم تمام اهل زمین را خریده ای
حتی کنار این غزلت هم نشسته ای
خط روی واژه های خطایم کشیده ای
گفتند از قشنگیت اما خودت بگو
از آن محمدی که در آیینه دیده ای

قاصم صرافان

*************

نظرات
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.