گروه های خبری
آرشیو
ف
کد خبر: 246511

محمدرضا کردلو

بـر پیکر ما هنوز این سَر باقیست

محسن حججی همان جوان ناب مومن انقلابی بود که رفت ولی زنده ماند. چون شهید شد. بدون شعار، بدون اغراق، بدون ادعا و بدون سر و دهه هفتادی. و در جایی منتها‌الیه گذشتن از «روزمرگی» و با «شجاعتی» غیرقابل توصیف. شجاعتی اساطیری که انگار خلاصه1400سال مظلومیت و اقتدار جماعت شیعه است.

خبرنامه دانشجویان ایران: محمدرضا کردلو// اولین باری که فهمیدم «شهید شدن» با «مردن» فرق دارد وقتی بود که یکی‌دوکلاس دبستان بیشتر سواد نداشتم؛ اما یادم هست که همه چیز بوی زندگی می‌داد. بوی اسپند و عطر بود و خبری از سیاهی نبود. چون پارچه‌های سیاه را برای مرده‌ها استفاده می‌کردند ولی «شهید» که زنده بود... حالا هم بچه‌های مدرسه، آنهایی که ماجرای امروز صبح میدان امام حسین(ع) را می‌بینند، بعدها خاطره خواهند گفت. برای هم تعریف می‌کنند که چرا شهید شدن با مردن فرق دارد. وقتی به جای پارچه سیاه، تابوت شمایل پرچم سه رنگ بگیرد. وقتی شهر را برای آمدن کسی آب و جارو کنند، وقتی اسپند دود کنند و کسی عطر بپاشد، وقتی راننده تاکسی‌ها بدون اینکه کسی بخشنامه کرده باشد، عکس شهید را به شیشه ماشین بچسبانند، وقتی بازیگرهای سینما و بازیکنان فوتبال همگی نام شهید را هشتگ کنند، وقتی جوانی بیست‌وچندساله یک‌شبه ره صدساله «شهره شهر شدن» را می‌پیماید، همه اینها یعنی «شهید شدن» با «مردن» خیلی فرق دارد؛ خیلی فرق دارد و این همه «فرق داشتن» از جایی شروع می‌شود که هزارها کیلومتر با اینجا فاصله دارد و اتفاقا آنجا هم میدان امام حسین است. میدان نبردهای نفس‌گیر حق و باطل. میدان ترس در نگاه دشمن و شجاعت در نگاه دوست، میدان خیمه و دود. جایی شبیه «غروب» فرشچیان، جایی در صحرای سوریه، همان جایی که چندی قبل‌تر حاج قاسم نماز ظهرش را خواند و به بچه‌ها سفارشش را کرد. گذرگاه حیاتی برای داعش.

آنقدر که همه قوایش را برای محاصره تجهیز کند و غروب هجدهم مرداد، تعدادی از رزمندگان را که تا آخرین نفس جنگیده بودند، به شهادت برساند. محسن اما پس از جراحتی که برمی دارد، به اسارت تروریست‌ها درمی‌آید. هرچه در نگاه قاتل ترس هست، در نگاه محسن اثری از هراس نیست و کجاست رستم دستان قصه‌های شاهنامه تا نظاره‌گر نگاه محسن باشد. نگاه محسن شروع اتفاق‌هاست. شاعران شعر می‌نویسند، آنقدری که می‌شود یک کتاب.

طراحان آنقدر قلم می‌زنند که نگاه محسن یک ایران را فتح می‌کند و چقدر روایت این فتح دشوار است. آنجا که علی کوچولو هم به قصه اضافه می‌شود و پدر و مادر اضافه می‌شوند و همسر و قصه‌های عاشقانه‌ای که با مهر به اهل بیت(ع) گره خورده است. به نجف‌آباد می‌رویم بلکه یک نشان و یک دلیل برای این همه شکوه پیدا کنیم. زنان در صف منظمی از چادرهای سیاه، مردان در هیجانی که گویی آماده به رزمند و کودکان در دسته‌های کوچک سرود که قرار است شعرهای حماسی بخوانند. روضه‌خوان در حالتی میان مرثیه و حماسه و آسمان نجف‌آباد در شکوهی افتخار آمیز.

می‌گردیم و جز اخلاص چیزی پیدا نمی‌کنیم و پدری که نان حلال میان سفره گذاشته و مادری که با مهر حضرت زهرا(س) فرزند را به عرصه رسانده و همسری که «محسن» را فدایی زینب سلام‌ا... می‌خواند و علی کوچولو که میوه این عشق و مهر و سفره حلال است. پدر علی کوچولو، حالا شده تصویر مجسم همه روضه‌های عاشورا. وصف آن خیمه نیمه‌سوخته‌ای که در آن عکس معروف دیدیم را کجا شنیده‌ایم؟! جز در مجلس روضه! یا آن خنجر زیر گلو، یا آن غروب غریب یا شعرهای مکشوفی که می‌شود به بهانه پیکرش خواند، از حضرات قاسم و علی‌اکبر علیهم السلام.

محسن حججی همان جوان ناب مومن انقلابی بود که رفت ولی زنده ماند. چون شهید شد. بدون شعار، بدون اغراق، بدون ادعا و بدون سر و دهه هفتادی. و در جایی منتها‌الیه گذشتن از «روزمرگی» و با «شجاعتی» غیرقابل توصیف. شجاعتی اساطیری که انگار خلاصه1400سال مظلومیت و اقتدار جماعت شیعه است.

محسن در روزهایی شهره شهر شد که «من» همه ما را فرا گرفته. در ایامی از «من» کناره گرفت که «ما» همه به «من» چسبیده بودیم. شهادتش طوری مانند پتک برسرمان کوفته شد که انگار همه در خواب روزمرگی بودیم. از عالم نقد و نظر طوری دورمان کرد که گویی هیچ حقیقتی جز شهادتش وجود ندارد. مگر اصلا حقیقتی جز شهادت وجود دارد؟ مگر نه اینکه به قول سیدشهیدان اهل قلم «در عالم رازی هست که جز به بهای«خون» فاش نمی‌شود»؟! و البته جز به بهای «سر»: «سر مبارک امام عشق بر بالای نی رمزی است بین خدا و عشاق که این است بهای دیدار!»

محرم است و این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. آنگاه که محسن حججی سال گذشته در چنین ایامی از خدا «شهادت» می‌خواهد و نصیبش می‌شود تا باز امروز با «خون» او و امثال او «اسلام زنده بماند.»

محرم است. چند خط روضه بنویسیم: «صبر مادر شهید که جز زیبایی از شهادت محسن ندیده تماشایی است اما «مادر» هرچه «صبورتر» باز هم مادر است. از شهادت محسن ناراحت نیست. سر از تن جدای محسن استواری دلش را برهم نزده، جان بی‌رمقش و پیکر خونین‌اش افگارش نکرده. اما می‌گوید برای لب‌های خشک و تشنه‌اش در آن فیلم معروف اسارت، غمگین و دل افگار است و لب‌های تشنه محسن سخت دلش را سوزانده. مادر است و هیچ مادری تاب تشنگی فرزندش را ندارد. اما «مادر جان» آرام باش که پیش از محسن، حسین و فرزندانش از بی‌آبی در میان دو نهر آب، بی‌تاب شده‌اند. مادر جان، تو با همه غمی که از محسنت بر دل داری، اما شاهد شکوه هستی و احترامی و عزتی که به نام نامی شهید همه جا هست. اما کربلا و لایوم کیومک یا‌اباعبدا...(ع). اما کربلا و داغی که هرگز سرد نخواهد شد. اما کربلا و «کنا معک»‌ای که برای محسن شما حالا خیلی معنادار‌تر است. مادر، تو حتما خیلی پیشتر از من می‌دانستی «شهید شدن» با «مردن» فرق دارد. حالا این را همه می‌دانند. «محسن» زنده است و نامی است که همیشه سربلند خواهد بود. محسن آغاز راهی است که باید از «سر» بگیریم. «محسن» تصویر مجسم همه شعرهای خاطره‌انگیز است؛ می‌گذرد کاروان، بوی گل ارغوان، قافله‌سالار آن، سرو شهید جوان.

محسن همان «از خون جوانان وطن لاله دمیده» است

محسن تفسیر روشن «یک یا حسین دیگر تا کربلا رسیدن» است

محسن «همان لشکر صاحب زمان است» که «آماده» است

محسن نماد روشن «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» است

محسن یک دنیا شعار قشنگ را با یک نگاه جمع کرده و نشان داده. محسن «شهید» است و هیچ چیز زیباتر از شهادت نیست.

مرتبط ها
نظرات
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.