گروه های خبری
یادداشت
  • میکائیل دیانی
    شوخی دستی!
    شوخی دستی!
  • علیرضا فیروزی
    مدیریت بحران‌ساز
    مدیریت بحران‌ساز
  • محسن شهمیرزادی
    حقیقت را گم کنید!
    حقیقت را گم کنید!
  • احسان سلیمان‌پور
    کاش ابرها چشم داشتند
    کاش ابرها چشم داشتند
  • ابوالقاسم رحمانی
    با کت‌ یا کاپشن‌ یا عبا
    با کت‌ یا کاپشن‌ یا عبا
  • مسعود فروغی
    زغال خوب و مشاور بد
    زغال خوب و مشاور بد
  • جواد موگویی
    دلم برای این خنده‌هایت تنگ می‌شود‌
    دلم برای این خنده‌هایت تنگ می‌شود‌
  • محمدرضا کائینی
    تختی خودکشی کرد؟
    تختی خودکشی کرد؟
  • آرشیو
    ف
    کد خبر: 297893

    طنز جالب یک نشریات دانشجویی که در اروپا چاپ می‌شود؛

    ماجرای جوانک دانشجو و سفر به «دیار بوران»

    استاد قدیمى وى که دورشهروندى شده بود با ریشه هاى دیرین از دور شاهد ماجرا بود، پس خود را به دانشجوى شوریده رساند، بلکه او را پندى دهد و مرحمت بیشترى به وى نماید تا فرهنگ دوران او را تحت شعاع و انوار خود ، بیش ازین قرار ندهد.

    به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ شماره جدید نشریه دانشجویی «باران نامه»؛ فصلنامه انجمن هاى اسلامى دانشجویان منطقه بریتانیا در مطلبی با عنوان «فیلسوریست»، نوشته است: در زمان هاى خیلى نزدیک سرزمینى بود به اسم دیار دیرینیان که از دیرزمان ها در علم و فرهنگ و ادب زبانزد جهانیان بود.

    در این دیار دانشجویى بود بسیار فرهیخته در علم و مقاله دادن به آماج و آمال عارفین رسیده و در جورنال هاى الزویز زمان متبلور شده. وى تصمیم گرفت در طلب علم باید به سرزمین هاى دورتر رفت تا در کوله بار خود علم بیشترى جا کند و تا جا دارد در آن علم بچپاند؛ حتى چندتا کوله اضافى هم قرض کند. خلاصه خواست در فضایل و شمایل از همان اوایل در میان همه قبایل، لعبتى شود براى خودش! رختى و سِمتى و میزى و مریدانى.

    تشنه علم و دانش له له زنان کمى آب معدنى نوشید و کم کم با دوستان و یاران خداحافظى کرد و برى دیگر برنگردى ها بود که برایش خواندند و بار سفر بست و عازم شد. مقصدش سرزمین دوران که به علم و دانش روز معروف بود. در مسیر دوران از دو دیار بوران و کوران مى گذشت و قصد داشت کمى سیاحت نیز در کنار کوله بارش جا دهد.

    هنگامى که قدم به دیار اول گذاشت و چندى به اطراف خود نگریست، بور مردمانى دید به غایت ملیح که جملگى اندک جامه هایشان را برعکس میپوشیدند. وى که تشنه یادگیرى بود و مى خواست همرنگ جماعت شود در اولین فرصت، جامه هاى دیرینیانیش را درید، قرانى از هزینه هاى تحصیلش را داد و موى خود بور نمود و طرحى نو(برعکس) در انداخت طورى که دیگر مانند مسافرى در دیار بوران نبود و بین مردمان همانند آفتاب پرستى ناپدید مى شد. پس از استراحت، شادان و خندان از آموخته هاى خویش عزم حرکت سوى دیار ثانى کرد. ابتدا خوراکى مفصلى از نان و ماست در شأن دانشجویان کهنه کار بر خندق بلا فرو داد و لَختى بعد سیاحت خویش شروع نمود.

    همچنان تشنه یادگیرى بود، با جامه هاى جدیدش، آن چهره ملیحش، اطوار قبیحش! در شهر میچرخید. متوجه لهجه عجیب مردمان و طرز راه رفتن و آداب آنها شد و تصمیم گرفت تشنگى خویش را از فرهنگ کوران سیراب کند و به قولى در رم مانند رومیان باشد. هر آنچه داشت و قرانى بیش صرف کرد تا مانند کورانیان شود....

    حال دیگر لطایف المسافرى بود براى خودش! جوانک که با آموخته هاى تازه، کوله بارش نیمه پر شده بود، دیگر خود را در آینه نمى شناخت. عزم سفر کرد به سمت آخرین مقصد خویش دیار دوران. در دوران به دنبال دوستان محصل و دانشجوى خود که از دیرینیان بودند میگشت. وقتى آنها را دید همگان به زیر خنده زدند که آخِر این چه وضع و جامه و آدابى است که تو دارى اى ملیجک العرفا! جوان از رفتار دوستان دلسرد شد. سعى کرد مانند دیرینیان رفتار کند ولى هرچقدر تلاش کرد نتوانست، که دیگر راه از چاه گم کرده و رشته ى انس به دیار دیرین بر باد داده و آداب و فرهنگ خویش گم کرده بود.

    دست از پا خیلى درازتر افتان و خیزان، همچو دانشجویى که در پى مشروطیت قریب الوقوع خویش، دست یارى با زارى و خفت و خوارى به هر استاد رهگذر، دراز میکند، در نهایت شیدایى سر به راهى دگر گذاشت و جامه دران از دوستان دیرین دیارى اش دور شد. 

    استاد قدیمى وى که دورشهروندى شده بود با ریشه هاى دیرین از دور شاهد ماجرا بود، پس خود را به دانشجوى شوریده رساند، بلکه او را پندى دهد و مرحمت بیشترى به وى نماید تا فرهنگ دوران او را تحت شعاع و انوار خود ، بیش ازین قرار ندهد. دانشجو با دیدن پیر دانا از خوشحالى دو تا بال درآورد و به سمت استاد حرکت کرد (البته ما مجاز به نام بردن از محصول مصرفى او نمى باشیم. همانکه به شما بال میدهد). بعد از کلى احوال پرسى و تعریف ماجرا استاد گفت: سفر را چگونه یافتى که این بر سرت آمد(اى بى جنبه نا بخِرد) جوان خام گفت: تشنه بودم هویتى پیدا کنم و فرهنگى نو بشناسم و فاخر فیلسوفى گردم. خواستم مانند مردمان بلاد بوران و کوران شوم. اما حالا نمیدانم اهل کدام دیارم و کیستم! پیر دانا گفت: عجب جوان خامى! این چه دنیا گشتنى بود که تو یافتى و خویشتن را گم و گور نمودى نسناس! و البته دیگر از بازگویى ادامه مرحمتهاى استاد و سرنوشت جوانک معذوریم! پند بگیرید دیگر!

    مرتبط ها
    نظرات
    chapta
    حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
    نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.