گروه های خبری
آرشیو
ف
کد خبر: 306224

محمدرضا کائینی

تختی خودکشی کرد؟

پرسش اینجاست که: تشخیص نسبت سخنرانان مراسم تختی با او، برعهده کیست؟ فرزند او؟ مصاحبه گر؟ اپوزیسیون برانداز؟ یا دیگران؟ پرواضح است که در هر مراسمی، این نسبت را برگزارکنندگان آن تشخیص می دهند و نه مخالفان و معاندان آنان.

خبرنامه دانشجویان ایران: محمدرضا کائینی// به درازی بیست و اندی سال فعالیت در حوزه تاریخ شفاهی دریافته ام که گاه، نه تنها پسران آئینه وقایع زندگی پدران نیستند، که گاه آدرس هایی می دهند که  فرسنگ ها از تاریخچه حیات آنها به دورند! از این قبیل است اظهار لحیه اخیر بابک تختی در رفع و رجوع کردن ماجرایی که این روزها به عنوان "خودکشی" پدرش وسط افتاده است. البته در این فقره صداوسیمای بی برنامه، ندانم کار و باری به هرجهت ما نیز بی تقصیر نیست، اما به هرروی، هیچ گاه نمی توان خطایی را با خطای دیگر پوشاند. اما برویم به سبک و سنگین کردن اظهارات جناب پهلوان زاده:

۱/ وی در نحوه اطلاع یافتن خویش از خودکشی پدر درآمده که: در دهه هفتاد به دنبال مدارک پهلوان بوده و گذارش به وزارت اطلاعات افتاده و برادران او را به صاحب هتل آتلانتیک ارجاع داده اند و او پس از شنیدن مکنونات قلبی وی، بلافاصله از طریق بی بی سی خبر خودکشی تختی را علنی کرده است! در این باره تاملاتی وجود دارد به قرار ذیل:

۱/۱ مشخص نیست که جناب ایشان نهایتا از طریق آنچه در وزارت اطلاعات یافته به چنین باوری رسیده، یا از گفت وگو با رئیس هتل یا از طریق منابعی که نام آنها را نبرده است؟ چه اینکه اولا باید پاسخ گوید که: از چه زمان تا این حد به دیدگاه وزارت یا اسناد آن ایمان آورده؟ و یا چرا بدین سان به سخن صاحب هتل -که خود در نقض وابرام خودکشی ذی نفع است- اعتماد کرده تا جایی که زمان را برای اعلام نتیجه دیدار خود از بی بی سی از دست نداده؟ و ثالثا: اگر از منابع دیگری بدین نتیجه رسیده، چرا از آنها را به وضوح رونمایی نمی کند؟

۲/۱ آنچه او در گفت و شنود اخیر بیان داشته، با آنچه در مصاحبه های دوران حضور در ایران اظهار می کرد، کاملا متفاوت است. او در دوره ای که در ایران می زیست، خودکشی و قتل را دو احتمالِ هم سنگ می خواند و از مقومات احتمال قتل، به نگارش وصیتنامه پدر خطاب به دادستان اشاره می کرد و اینکه: فردِ مصمم به خودکشی چرا باید به دادستان وصیت بنویسد؟بنابراین در ادعای وی در نیل به نتیجه خودکشی در دهه هفتاد، باید به تردید نگریست، به شهادت مصاحبه هایش در ایران.

۳/۱ بابک تختی هم می داند و هم بارها گفته است که: شاه و ساواک پدرش را از محدوده کشتی راندند و حقوقش راق طع کردند و دهها جاسوس آشنا و غریبه برایش کاشتند و او را در برابر مردم به ویژه ضعفایی که به آنها کمک می کرد، سرافکنده ساختند. به عبارت دیگر ساواک طاقت او را طاق و پیمانه وجودش را پرکرد. چنین کسی با چنین شرایطی، حتی اگر خودکشی هم کرده باشد، با یک واسطه به دست ساواک کشته شده است! آیا بر این مرگ، می توان "خودکشی" آن هم با بار معنایی این کلمه در عرف نام نهاد؟

دو/ پهلوان زاده ما در ادامه چاره ای ندیده جز اینکه کاسه کوزه "قتل تختی" را بر سر جلال آل احمد بشکند و درآید: اولین کسی که این دروغ را گفت، جلال آل احمد بود و دیگران پی اش را گرفتند و...الخ! سستی این ادعا تا بدان پایه است که بی نیاز از ابطال می نماید، چه اینکه:

۲/۱ از آغازین ساعات اعلام مرگ تختی، زمزمه کشتن او در سطحی گسترده، در بدنه جامعه درافتاد. بدون هیچ گونه توافق و تدارک قبلی. چه اینکه درز کرده بود داستان هایش با شاه و برادر و خواهرش و ساواک و نیز علاقه اش به مصدق و عضویتش در جبهه ملی و غیره. گذشته از کتاب قطور گزارشات ساواک در این فقره، لازم نیست چندان راه دور برویم. کافی است ماجرا را از هفتاد ساله های اطرافمان بپرسیم که: در آن روزها، مردم در این فقره چگونه می اندیشیدند؟ آیا آقا بابک واقعا باور کرده که این حرف را آل احمد در دهان مردم گذاشته است

۲/۲ سورپرایز بعدی من برای شما این است که بدانید: آل احمد مقاله "افسانه عوام" را یک سال بعد از مرگ تختی و به مناسبت فوت صمد بهرنگی در مجله آرش نوشته است. آیا از نظر پهلوان زاده معلول زودتر از علت رخ نموده؟یعنی بخش مهمی از جامعه پس از فوت تختی به حرفی دل داده اند که آل احمد قراربوده یک سال بعد بزند؟ آیا مصاحبه کننده و شونده اساسا متوجه شده اند که چه رطب و یابسی را به هم بافته اند؟

۲/۳ خوشمزه تر از همه نتیجه ای است که پس از خواندن "افسانه عوام" دست آدم را می گیرد. آل احمد در نگاشته خویش، با کنار هم گذاشتن سه مرگ مشکوک یعنی: مرگ برادرش حجت الاسلام سیدمحمدتقی طالقانی در مدینه(که شهرت داشت وهابی ها با قهوه مسموم او را کشته اند) مرگ غلامرضا تختی و مرگ صمد بهرنگی، درپی یافتن پاسخ به این پرسش است که: چرا عوام الناس درباره اینگونه فقدان ها افسانه سرایی می کنند؟ او درباره غلامرضا تختی، با روایت آنچه در روز تشییع او درباره کشته شدنش از خلق الله شنیده، نتیجه می گیرد که: برای مردمان بی دفاع، همین افسانه سازی ها به مثابه دژی است که به آنها روحیه و امکان مقاومت می دهد و تا حدی عزت نفس آنها را حفظ می کند(عین جمله او را در مقاله ام به مناسبت سالمرگ تختی در این پیج آورده ام و آن را تکرار نمی کنم)

۲/۴ و نهایتا جاودانه گی جلال در همین است که مخالفان هنوز با سپری شدن نیم قرن از مرگ او، سعی می کنند با دروغ پرداری از سد او گذر کنند و مواجهه شفاف و مستدل با وی را تاب نمی آورند.

سه/ مصاحبه گر شیرین و شکرریز در خلال مصاحبه با بابک تختی، او را به بیان چند نکته سوق می دهد که بازخوانی دو مورد از آن خالی از لطف نیست. نخست یکی از نظرات پهلوان زاده را به یادش می آورد که: تختی به این دلیل هتل را برای خودکشی انتخاب کرد و مثلا در باغچه شخصی خود این کار را نکرد که مردم از تصمیم او مطلع شوند و وی را نجات دهند!

۳/۱ بالاخره جنابشان معتقدند که: پدرش تصمیم به خودکشی کامل داشته یا نیمه کاره؟ به عبارت دیگر: تختی خودش از خودکشی می ترسیده یا می خواسته مردم را از این کار خود بترساند؟

۳/۲ آیا تختی قبلا برای خودکشی خود اعلان عمومی داده که خلق الله منتظر باشند تا او حَب را بالا بیندازد و آنها سریع خود را برسانند و نجاتش دهند؟ وانگهی در فاصله کوتاه خوردن حَب تا تاثیر آن، چه کسی باید این خبر را به نجات دهندگان می رسانده؟ خدمتکار هتل؟ مگر او پیشاپیش به مستخدمین اطلاع داده بود که چه زمانی را برای خودکشی انتخاب کرده تا آنان در موعد مقرر وظیفه محوله را انجام دهند؟به راستی تختیِ پسر تحلیل می کند یا هذیان می گوید؟

چهار/ سرنخ دیگر مصاحبه کننده به پهلوان زاده این است که: در سالگردی که که همه ساله بر مزار تختی در ابن بابویه برگزار می شود، کسانی سخن می گویند که هیچ نسبتی با او ندارند.

۴/۱ پرسش اینجاست که: تشخیص نسبت سخنرانان مراسم تختی با او، برعهده کیست؟ فرزند او؟ مصاحبه گر؟ اپوزیسیون برانداز؟ یا دیگران؟ پرواضح است که در هر مراسمی، این نسبت را برگزارکنندگان آن تشخیص می دهند و نه مخالفان و معاندان آنان.

۴/۲ مصاحبه کننده و شونده از کجا به این باور رسیده اند که: اگر نظام دهها مکان ورزشی و آموزشی را به نام تختی کرده، لاجرم باید الی الابد به فررند او هم باج بدهد و مثلا مراسم را بر وفق میل او برگزار کند و علاوه براین، چرا نمی توان از این جنبه به ماجرا نگریست که برگزارکنندگان مراسم هم قدرت تشخیص دارند و ممکن است فرزند یا برخی منتسبان به تختی را نااهل بدانند و نخواهند ریش خود را به دست ایشان بسپارند؟

و نهایتا این مقال نه از باب اهمیت گفته های فرزند تختی به قلم آمد، که این وجیزه سه گانه نشان داد که وی بیشتر به مطایبه پرداخته تا تحلیل، بلکه درپی آن بود که چشمه ای از احوال ناخوش اپوزیسیون خارج نشین را بنمایاند.

پ ن اول: عکس فوق آمده، بابک تختی را در سال هشتاد و هشت نشان می دهد که درپی فرار ناکام مجید توکلی از دانشگاه با چادر و مقنعه، در حمایت از او چارقد به سر کرده است!

پ ن دوم: این قلم درباره واقعیت مرگ تختی، با مرحوم حسین شاه حسینی گفت و شنودی مبسوط انجام داده است که هنوز زمان را برای انتشار آن مساعد نمی بیند.

مرتبط ها
نظرات
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.