گروه های خبری
آرشیو
ف
کد خبر: 356546

خاطرات کرونایی یک پزشک// قسمت پنجم

کابوس از دست دادن همکار

بیرون اتاق احیا هم قیامت بود. نمی دانم آنوقت شب چرا این همه همراه با بیمار آمده بودند؟! همسر، دختر، پسر، خواهر، خواهرزاده و چندین نفر دیگر که نمی شناختمشان، و هر کدام به طریقی با این مصیبت مواجه می شدند. خواهر بیمار اصرار داشت که داخل اتاق بیاید و برایش آیت الکرسی و قرآن بخواند. بقیه هم بهت زده و شوکه بودند.

به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران» آرش نکویی از پزشکان استان اصفهان و فعالین سابق دانشجویی در بخش پنجم یادداشت اختصاصی خود پیرامون خاطرات کرونایی خود نوشت: اوایل اسفند، با شروع همه گیری ویروس کرونا بود که یکی از راننده های شبکه بهداشت به نام علی آقا به ویروس کرونا مبتلا شد.

علی آقا دیابتی بود. متاسفانه کرونا بخش زیادی از ریه اش را در گیر کرده بود. مرتب اکسیژن خونش افت می کرد. با اینکه خودمان هم بخش بستری کرونا داشتیم، ولی علی آقا را به اصفهان اعزام کردند. آنجا هم چند هفته در بخش مراقبت های ویژه بستری بود و حتی چند بار دیالیز شد. به تدریج حالش رو به بهبودی رفت و با دستگاه اکسیژن خانگی مرخص شد.

تا اواخر اسفند، دو نفر از پزشکان متخصص، چند نفر از پرستاران و همچنین سایر کارکنان شبکه بهداشت و بیمارستان مبتلا به ویروس کرونا شدند.

یادم هست 29 اسفند شیفت بودم. آمبولانس، دکتر فلانی رئیس سابق بیمارستان را آورد. پدرش چند روز قبل، به علت عوارض ناشی از بیماری کرونا فوت شده بود و حالا خودش درگیر شده بود. تنگی نفس داشت. دکتر از آمبولانس پیاده نشد تا برای کارکنان اورژانس خطر عفونت ایجاد نکند. فقط یکی از پرستارها با لباس و تجهیزات محافظ داخل آمبولانس رفت و از دکتر رگ گرفت و برایش سرم وصل کرد. قرار شد برای انجام سی تی اسکن ریه به شهرستان مجاور برود.

خاطرات کرونایی یک پزشک

هر چه پیش می رفت، از نظر امکانات وضعمان بهتر می شد. هم از طرف دانشگاه سهمیه ماسک n95 داشتیم، و هم از طرف گروه های جهادی حدود 2000 دست لباس محافظ به بیمارستان اهدا شده بود تا دیگر کارکنان اورژانس به خاطر مواجهه با بیماران مشکوک، خودشان در خطر ابتلا قرار نگیرند. گروه های خیریه هم گاهی آبمیوه یا خوراکی های دیگر برای بیماران و کارکنان اهدا می کردند.

بیشتر بخوانید//
بخش اول/ بخش دوم/ بخش سوم/ بخش چهارم

از اواخر فروردین 99 آمار ابتلا پایین آمده بود. حتی بعضی روزها بود که اصلا بستری نداشتیم.

دوم اردیبهشت بود. بعد از چند روز کاهش آمار مبتلا ها به کرونا ویروس، آن روز باز موارد مشکوک زیاد داشتیم.

آمبولانس 115 بیماری را آورده بود. مردی حدودا 50 ساله، سابقه جانبازی اعصاب و روان داشت. سرگیجه و بدن درد غیر عادی داشت که عصبی بود.

پدرش که به عنوان  همراه بیمار آمده بود، پیرمردی حدودا 70 ساله و لاغر اندام بود که مرتب عق می زد و خیلی متوجه اطراف نبود. تب خفیفی داشت.

دیدیم انگار حال همراه بیمار از خود بیمار بدتر است، او را هم بستری کردیم. هم اکسیژن خونش نسبتا پایین بود، هم اوره و کراتینین خونش خیلی بالا بود که احتمالا حالت تهوع شدیدش به همین سبب بود.عدد لنفوسیت های خونش هم حدود 500 بود. (لنفوسیت زیر 1100 در کنار سایر علائم به نفع بیماری کرونا است) عکس ریه اش هم هرچند کاملا تشخیصی نبود، اما مشکوک بود. به هر حال پدر را در بخش ایزوله کرونا بستری کردیم و قرار شد پسرش صبح از اورژانس مرخص شود و به قرنطینه خانگی برود.

ساعت حدود 3:30 بامداد بود که اطلاع دادند آمبولانس بیمار بدحال آورده؛ علی آقا بود! آن شب دوباره اکسیژن خونش افت کرده و دچار تنگی نفس شده بود.

تا وارد اورژانس شدم دیدم دخترش دارد شیون می کند. مرا که دید به طرفم دوید و کمربند گان محافظم را گرفت و کشید تا این چند قدم را سریعتر طی کنم. بیمار همان لحظه دچار ایست تنفسی شده بود؛ جلوی چشم خودمان.

شرایط سختی بود. همه بهت زده بودیم. بچه ها به سرعت علی آقا را اینتوبه کردند (لوله تراشه برای تنفس مصنوعی گذاشتند) و عملیات احیا شروع شد. اتاق خیلی شلوغ بود. بچه های 115، تکنسین بیهوشی، پرستارها، سوپروایزر، خدمات،... حتی پرستارهایی که نوبت استراحتشان بود هم آمده بودند. متخصص داخلی مان هم خودش را رسانید.

بیرون اتاق احیا هم قیامت بود. نمی دانم آنوقت شب چرا این همه همراه با بیمار آمده بودند؟! همسر، دختر، پسر، خواهر، خواهرزاده و چندین نفر دیگر که نمی شناختمشان، و هر کدام به طریقی با این مصیبت مواجه می شدند. خواهر بیمار اصرار داشت که داخل اتاق بیاید و برایش آیت الکرسی و قرآن بخواند. بقیه هم بهت زده و شوکه بودند.

علیرغم اینکه می دانستیم هیچ شانسی وجود ندارد، اما احیا را با قدرت ادامه دادیم. چاره ای نبود؛ باید ختم احیا را اعلام می کردیم. اما اعلام ختم احیا برای همکار سابقمان خیلی دردناک بود.
همه ما عزادار بودیم و در غم بازماندگان شریک.

کرونا بعد از چند روز فروکش کردن، دوباره داشت اوج می گرفت.

امیدوارم این کابوس دیگر ادامه نداشته باشد...

نظرات
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.