گروه های خبری
آرشیو
  • خاطرات کرونایی یک پزشک// قسمت پنجم
    کابوس از دست دادن همکار
    بیرون اتاق احیا هم قیامت بود. نمی دانم آنوقت شب چرا این همه همراه با بیمار آمده بودند؟! همسر، دختر، پسر، خواهر، خواهرزاده و چندین نفر دیگر که نمی شناختمشان، و هر کدام به طریقی با این مصیبت مواجه می شدند. خواهر بیمار اصرار داشت که داخل اتاق بیاید و برایش آیت الکرسی و...
  • خاطرات کرونایی یک پزشک// قسمت چهارم
    با یک لگد میز چوبی تریاژ را شکستند!
    وارد نمازخانه شدم. چند لحظه بعد، سر و صداها نزدیک تر شد و یکدفعه صدای مهیب «بومب»! همراهان بیمار به داخل اورژانس دویدند و همینطور که با فحش های بسیار زشت همه ی ما را مورد عنایت قرار می دادند، با یک لگد میز چوبی تریاژ را شکستند!
  • خاطرات کرونایی یک پزشک// قسمت سوم
    تشخیص مسجل بود؛ عفونت با کرونا ویروس!
    سرپرستار هم از کمبود نیرو و امکانات در اورژانس می گفت. ماسک و لباس حفاظتی کم بود. ماسک N95 به همه نمی رسید. حجم کار زیاد شده بود و گاهی همه ی تخت های بستری در اورژانس پر می شد تا جایی که بیماران برای وصل سرم باید در صف می نشستند.
  • خاطرات کرونایی یک پزشک// قسمت دوم
    وقتی «مشکوک به کرونا» را خواندم؛ خشکم زد!
    گذشت. هفته بعد باز شیفت داشتم. بعد از غروب بود که یکدفعه پرستار اورژانس وحشت زده با یک کاغذ وارد اتاقم شد. گفت دکتر فلانی یک مریض فرستاده. نامه را گرفتم. میان خط میخی دکتر فلانی، «مشکوک به کرونا» را خواندم؛ خشکم زد! به دنبال پرستار از اتاق خارج شدم و پرسیدم الان کجاست؟
  • خاطرات کرونایی یک پزشک// قسمت اول
    چینی‌ها پیش ما بودند وقتی این لباس فضایی نبود
    برای اینکه آلوده نشویم، بهمان گان اتاق عمل دادند. آنموقع هنوز از این لباس های فضایی در کار نبود! ماسک معمولی هم دو تا روی هم زدیم و وسطش گاز گذاشتیم که دلمان خوش باشد مثلا فیلتر دار شده! (چون ماسک N95 نداشتیم) دو تا دستکش هم روی هم دستمان کردیم!