خبرنامه دانشجویان ایران: زهرا شمیرانی// محمد علی فروغی نقش مهمی در آشنایی رضا شاه با نهادهای سکولار مدرن داشت ، چرا که در مقطعی که سفیر ایران در ترکیه زمینه های سفر رضا شاه به ترکیه را فراهم نمود ، تا رضا شاه با تقلیدی کورکورانه از پدیده های مدرن در ترکیه ، تصمیم به اجرای آنها در ایران بگیرد . از اتفاقات دردناکی چون کشف حجاب و واقعه گوهر شاد که در دوره نخست وزیری او پدید آمد که بگذریم ، مهمترین اتفاق در زندگی فروغی ، زمینه سازی و بنیاد نهادهای آموزشی سکولار کشور همچون دانشگاه تهران بود . پیش از تاسیس دانشگاه تهران ، نظام آموزشی در ایران ترکیبی بود از نظام آموزشی سنتی مبتنی بر علوم دینی و برخی نهادهای سکولار آموزشی کوچک همچون مدرسه علوم سیاسی (مدرسه حقوق ، مدرسه تجارت و .... ) اما با تاسیس دانشگاه تهران نظام تربیتی و علمی سکولار در ایران کامل شد .
تلاقی میان سیاست و فرهنگ، چهره ای مهم از فروغی در تاریخ روشنفکری سکولار ایران ساخته است . همچنین فروغی از روشنفکرانی بود که در آشنایی جامعه نخبگانی ایران با غرب نقش زیادی داشت .روند آشنایی ایرانیان با تمدن غرب که از پیش از عصر ناصری و با جنگهای ایران و روسیه به شکلی بسیار سطحی شکل گرفته بود ، در عصر مشروطه بسیار جدی تر شد . و در دهه های پس از آن جنبه های فلسفی و فکری و فرهنگی غرب را در برگرفت . کتاب سیر حکمت در اروپای وی (1300 شمسی ) از نخستین منابعی بود که به تاریخ فکر و فلسفه در غرب می پرداخت. این آشنایی بیش از آنکه عمیق باشد سطحی بود و بیش از آنکه منتقدانه باشد ، دچار نوعی شیفتگی نسبت به غرب بود . در رفتارهای جامعه روشنفکران ایرانی از ابتدای آغاز این روند آشنایی ، نوعی تحقیر و شیفتگی نسبت به دستاوردهای تمدن سکولار را میتوان دید . تحیری که مترادف با تحقیر سنت و فرهنگ ایرانی – اسلامی بود.
روشنفکران غالبا نسبت به فرهنگ اسلامی و سنت ایرانی ، بیتفاوت و بیاعتنا بودند و این ویژگی را تا به امروز نیز میتوان در آنها سراغ گرفت . این شیفتگی نسبت به غرب بلای جان روشنفکران تا اکنون است تا بدانجا که آنها را در مقابل آزادی خواهی دینی مردم در نهضت های اسلامی مردم ایران در مشروطیت و نهضت نفت قرار داده و تبدیل به یکی از مهمترین موانع توسعه انقلاب اسلامی ایران کرده است . (نقش موثر فروغی را نباید در ترجمههای فلسفی و ادبی او خلاصه کرد که اگر همین هم باشد باز هم درخور تامل است. )
وجهه غالب علمی دانشگاه تهران ، مبتنی بر رشته های علوم انسانی سکولار بود . از این رو تاسیس آن ابزاری در جهت مدیریت سکولاریستی کشور بود . با شکل گیری این نهادها بود که سکولاریزم بیش از پیش در میان روشنفکران ایرانی ریشه دواند . ویژگی بنیادین ابن گونه نهادهای آموزشی – چه دانشگاه ها و چه مدارس- ، وجهه تقلیدی آنهاست . این تقلید همراه با شیفتگی نسبت به غرب که در بالا به آن اشاره شد ، آنچنان در شکلگیری این نهاد ها ریشه داشت که کاملا در ساختار آموزشی ، نوع متون درسی و حتی اسامی دانشکده ها و چگونگی چینش رشته های دانشگاهی در کنار یکدیگر محسوس بود . از سوی دیگر ، بنیان شکل گیری این نهادهای آموزشی ، با نیازهای انسان مسلمان ایرانی فاصله ای بسیار زیاد داشت ( و دارد) ، و اساسا فلسفه شکلگیری این نهاد ها ، مبتنی بر نیاز سنجی جامعه دینی ایران نبود و بلکه در تضاد با ارزشهای دینی و ملی مردم ایران قرار میگرفت . از این روست که ظهور نهادهای آموزشی مدرن در ایران به مرور بحرانهای جدی را برای جامعه ایرانی رقم زد.
تعارضات محتوای علمی این نهادها ، با فرهنگ و سنت ما آنچنان گسترده بود که تبعات آن در همه عرصه های اجتماعی و حتی فردی دیده میشد . فاصلههای فرهنگی میان فرزندان تربیت شده در این نظام آموزشی و خانواده های تربیت شده در نظام آموزشی سنتی ، می تواند یکی از ملموسترین مصادیق باشد . مهمتر از این بحرانها ، عدم توانایی نظام آموزشی سکولار بنیان گذاشته شده توسط این روشنفکران ، در حل مشکلات کشور بود .
تربیت شدگان این نظام آموزشی که به مرور در صحنه تصمیم گیری و مدیریت کشور حضور پیدا می کردند ، به واسطه عدم شناخت از نیازهای جامعه ایرانی ، راهی برای حل مشکلات اساسی کشور نداشتند و نظام برنامهریزی کشور معطوف به حل مشکلات طراحی نشده بود . این روند - عدم شناخت نیازها و عدم توانایی برای حل مشکلات - نتیجه حاکمیت تفکر سکولار در جامعه ای دینی بود ، که موجب عدم درک جامعه توسط روشنفکران میگردید . آنچه میتوان آن را توهمی روشنفکرانه نامید .
مسئله قابل توجه دیگر نظام هماهنگ، منظم و یکدست آموزشی ست نظامی که اساسا دستاورد مدرنیته است و قوام آن بسته به رکن رکین مدرنیته دارد و آن عنصر نظم است. نظم حاکم بر سیستم آموزشی مدرن جای هر نوع خلاقیت و تفکری را مسدود کرده است و اصلا در این نظام، موفق کسی ست که نسبت به این نظم نفسگیر مطیعتر باشد.
سیستم آموزشی فعلی کشور ما با این همه عدم قرابت با فرهنگ بومی، یادآور قفس آهنین وبر است. اینکه آیا آموزشهای فعلی سیستم مدارس و بعضا دانشگاهی ما چقدر گشاینده مشکلات و مسائل شهرها و روستاهای ماست، خود محل بحث و اشکال است اما اجمالا این نتیجه به ذهن متبادر میشود که نظام آموزش هماهنگ در بهترین حالت پاسخگوی نیازهای شهری(به عنوان یک پدیده مدرن) خواهد بود و بافت روستایی و نیازها و مسائل آن جایی در این نظام هماهنگ ندارد در صورتیکه بخش عظیمی از کشور ما را این بافت جمعیتی تشکیل میدهد. مثال آنکه جوان روستایی ما را چه نیاز به غرق کردن در مسائل و معضلات کلانشهرهاست حال آنکه بوم او دارای اقتضائات دیگری است و یا آموزش یکسان دوجنس مذکر و مونث که معلوم نیست الی الابد به کارشان خواهد آمد یا خیر.
به یاد بیاوریم تمام دروس دوره راهنمایی(سابق) را که مجبور بودیم تاریخ را برای دهمین بار از مادها! بخوانیم و دریغ از یک بار شنیدن آنچه ملموس است و ضروری. و یا به یاد آوریم که در کتابهای ما از دوران ابتدایی تا دانشگاه تاریخ همیشه از غارنشینی آغازشده است و مگر جز این است که تاریخ ما با تاریخ انبیا گره خورده است؟ کجای کتب تاریخ ما حرفی از حضرت آدم و حوا آمده است؟ گویی که العیاذ بالله افسانه بافی ست نه قصص انبیا. و این روند از خودبیگانگی تا دانشگاه و اساتید همینطور ادامه پیدا کرده و تبدیل به یک چرخه معیوب مسلسلوار شده است.
مرور کنیم که چندین بار در کتاب جغرافی از دبستان تا دبیرستان حداکثر دما را در دشت کویر خواندیم و چند بار ارتفاع هیمالیا را حفظ کردیم؟ آیا این میراث نامیمون چیزی جز علم نا ینفعی ست که فرموده است:
"اللهم انی اعوذ بک من علم لاینفع"