کد خبر: 155555

مجوز به کتاب موهن سردبیر خبرگزاری دولتی!

خبرنامه دانشجویان ایران: تا چند وقت قبل، انتشار کتاب به زبان فارسی در سایر کشورها و سپس ورود آنها به بازار نشر کشور، راهی نه چندان رایج برای دور زدن ممیزی به حساب می‌آمد.

به گزارش رجانیوز، اما همان تک و توک کتاب‎هایی که با این شیوه وارد بازار شده و به فروش می‌رفتند باعث شدند تا از وزارت ارشاد بعنوان مسئول اصلی و مستقیم حوزه کتاب خواسته شود فکری برای این مسئله کند و با توجه به وظایف قانونی خویش، از توزیع این کتابها جلوگیری نماید.

اما بعد از چندی و در سایه بی‌توجی – یا ناکارآمدی تلاش‌های احتمالی این وزارتخانه- این روند رو به رشد گذاشت و کتابی وارد بازار شد و در کتابفروشی‌ها به فروش رفت که ادبیات مستهجن آن ورای تصور و تحمل بود. «لولیتا» رمان «ولادیمیر ناباکوف» که بعلت روایت‌های مبتذل فراوانی که در کتاب دارد تا سالها در کشورهایی چون انگلیس هم اجازه توزیع نداشت، اینبار به فارسی ترجمه و در افغانستان منتشر و بعد به راحتی در بازار ایران توزیع می‌شد. برای فهمیدن میزان ابتذال و درجه اروتیک بودن این کتاب همینقدر کافیست بدانید که در طول سال‌های اخیر به دختران جوانی که از سنین پایین درگیر مسائل جنسی می‌شوند به اصطلاح «لولیتا» می‌گویند!

این اتفاق باعث شد تا توقع واکنشی سودمند و کارآمد از سوی وزارت ارشاد بار دیگر بالا بگیرد. اما در همین گیر و دار خبری منتشر شد که این توقع را توقعی بی‌جا جلوه داد. یعنی وقتی می‌توان از وزارت ارشاد توقع داشت که قاطعانه با شیوه‌های جدید دور زدن ممیزی از جمله چاپ کتاب به فارسی در خارج از کشور و توزیعش در داخل مقابله کند که خود مدیران منصوب این وزارتخانه در این زمینه دستی نداشته باشند!

«محمدرضا اسدزاده» که از مدیران منصوب وزارت ارشاد است و هم‌اکنون سردبیری خبرگزاری کتاب (ایبنا) را برعهده دارد کسی است که کتابی موهن و سراسر توهین به نظام، انقلاب، امام و رهبری را به همین روش در کشور آذربایجان چاپ کرده و در داخل توزیع کرده است. «من این نسل» عنوان این کتاب اسدزاده است. برای آشنایی با محتوای غیر قابل باور این کتاب و توهین‌های بی‌شرمانه‌ای که در آن وجود دارد می‌توانید به انتهای این مطلب رفته و بخشهایی از کتاب را بخوانید و احتمالا تعجب کنید چنین فردی با این نوشته‌جات چگونه امروز یکی از مدیران وزارت ارشاد است؛ اما قبل از آن خواندن چیزی که خود این نویسنده با افتخار درباره محتوای کتابش و دلیل انتشار آن در خارج از ایرن بیان داشته، جالب خواهد بود.

اسدزاده در گفتگویی با ملت آنلاین که سایت کتابخانه مجلس! هم آنرا بازنشر داده است، می‌گوید:

«فضای بسته و ممیزی‌های کلافه‌کننده وزارت ارشاد در یک دهه گذشته باعث شد، با توجه به اینکه قبلاً چند سالی در باکو کار فرهنگی کرده بودم با مشورت و آشنا‌هایی که داشتم، کتاب را توسط یکی از دوستان در باکو چاپ کنم. امروز دیگر فضای جهانی نشر تغییر کرده است. نویسنده پیشرو نیازی به مجوز وزارت ارشاد ندارد!»

او همچین گفته است:

«این حاصل یک تجربه زیسته بود. من در محله شهرک غرب تهران بزرگ شدم. فضایی که اصولا یک تجربه خاصی از زندگی در طبقه بالای اجتماعی پایتخت را در بر دارد. از طرفی متعلق به گروه اول نسل سوم انقلاب هستم. گروه نسلی‌ای که پایان جنگ و تحولات اجتماعی پس از آن تا امروز را از نزدیک لمس کرده است. اختلال ها، اختلاف‌ها و تضاد‌های نسلی و طبقاتی و ایدئولوژیکی را از نزدیک لمس کردم.»

و اینچنین است که بچه «شهرک غرب» خود را نماینده همه نسل سومی‌ها جا می‌زند و برای اینکه تراوشات ذهنی‌اش را منتشر کند کتابی نوشته و در باکو منتشر کرده و بعد از دور زدن ممیزی آن را به داخل کشور می‌آورد. و جالب‌تر اینکه او با این نوع نگاه به نظام و قوانین آن حالا یکی از مدیران فرهنگی همین کشور هم هست!

نگاهی به سوابق این فرد هم خالی از لطف نیست. طبق گزارشی که روزنامه جوان از کارنامه اسدزاده منتشر کرده است، «اسدزاده از سال ۷۵ فعالیت‌های فرهنگی خود را آغاز کرده است. از مهم‌ترین سمت‌هایی که وی در دهه ۷۰ برعهده داشته است می‌توان مدیر کل امور فرهنگی و روابط عمومی انتشارات سروش صدا و سیما (۱۳۷۸ تا ۱۳۸۰)، مدیرامور فرهنگی منطقه ۲ سازمان فرهنگی- هنری شهرداری تهران (۱۳۸۳ تا ۱۳۸۵)، مدیر امور فرهنگی و روابط عمومی دفتر نشر فرهنگ اسلامی (۱۳۸۰ تا ۱۳۸۱) و مسئول اطلاع‌رسانی مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران در وزارت علوم (۱۳۷۷) عنوان کرد. وی سپس برای مدتی ایران را ترک می‌کند و به جمهوری‌آذربایجان می‌رود. در آنجا با بی‌بی‌سی همکاری می‌کند و توسط بی‌بی‌سی آموزش می‌بیند.

اسدزاده به دلیل فعالیت‌هایش در باکو به عنوان چهره فرهنگی سال ۲۰۰۸ برگزیده می‌شود. این نویسنده مدتی را هم به کویت و امارات می‌رود و در آنجا به امور مطبوعاتی می‌پردازد. وی همزمان با انتخابات سال ۸۸ به ایران باز می‌گردد و همکاری خود را با ستاد مهندس موسوی آغاز می‌نماید. اسدزاده در جریان فتنه نیز حضور پررنگی دارد اما رابطه‌های فامیلی وی باعث می‌شود که همچنان در پست‌های مدیریتی باقی بماند و توانست مدیر نشریات استانی مجلس و مدیریت روابط عمومی کتابخانه مجلس شورای اسلامی را نیز به دست آورد.»

اسدزاده پس از انتصاب بعنوان سردبیر خبرگزاری ایبنا در اولین گام اقدام به حذف صفحه «انقلاب اسلامی» کرد که شامل اخبار انتشار کتاب‌های حوزه انقلاب اسلامی به همراه گفت‌و‌گو با نویسندگان و چهره‌های فعال در این حوزه بود.

اینکه افرادی چون اسدزاده با این نگاه به نظام، انقلاب و رهبری عادت داشته باشند هم از توبره بخورند و هم از آخور، و در حالی که کتاب سراسر توهین‎شان به نظام و انقلاب را در خارج از کشور چاپ می‌کنند، در داخل هم مدیر فرهنگی باشند و نان همین نظام و انقلاب را بخورند چیز عجیبی نیست، اما آنچه عجیب است انتصاب این افراد بعنوان مدیر توسط وزارت ارشاد است. خاصه آنکه آنها با افکار این فرد ناآشنا هم نبوده‌اند.

برای مثال علی شجاعی صائین، مدیر اداره کتاب وزارت ارشاد با تاکید بر اینکه این کتاب هیچگاه توسط این اداره مجوز نگرفته است در گفتگو با روزنامه جوان می‌گوید: «بارها درباره‌ این کتاب و نویسنده‌اش به آقای صالحی هشدار داده بودم»!

از آن سو برزین ضرغامی رییس اداره ارشاد تهران نیز درباره این کتاب به تسنیم گفته است: «اگر صحت توزیع داخلی کتاب اسدزاده که در خارج کشور چاپ شده تأیید شود، با برخورد جدی پلیس امنیت فرهنگی روبرو شده و نسبت به توقیف کتاب اقدام خواهد شد.»

حال باید از آقایان جنتی و صالحی، وزیر ارشاد و معاون فرهنگی او پرسید که آیا چنین فردی لایق منصب مدیریت فرهنگی در نظام جمهوری اسلامی است؟ آیا کسی که با ادبیاتی که در انتهای این مطلب آمده نظام و انقلاب و رهبری را مخاطب قرار می‌دهد، باید سردبیر خبرگزاری شما باشد؟ آیا انتصاب کسی که علناً ممیزی را دور می‌زند و با افتخار هم آن را اعلام می‌کند، مصداق پاس نداشتن حرمت امامزاده توسط متولی‌اش نیست؟ آیا اگر تا کنون هم نسبت به این فرد و افکار و رویه‌اش شناختی نداشتید اکنون نباید واکنشی مناسب نسبت به این امر نشان دهید؟

حال و در پایان این مطلب می‌توانید بخشهایی از این کتاب سراسر توهین را بخوانید. پیشاپیش از مخاطبان بخاطر انتشار این سطرها پوزش می‌طلبیم:

بخش‌هایی از کتاب موهن اسدزاده

اسدزاده خطاب به رهبر معظم انقلاب و با کنایه زدن به واژه «آقا» می‌نویسد:

«آقای آقا! تا وقتی که قرار است بر من باشی، هیچ نسلی تو را برنمی‌تابد. یاد بگیر که برای نسل من باشی، نه بر آنها. آن وقت دیگر نیازی نیست که برای ترویج فرهنگ ایثار، نمایشگاه عکس راه بیندازی. زیرا آنگاه تو بهترین تصویرگر از خود گذشتن در شهر آسمان خواهی بود و بزرگی فرهنگِ سردارانت را در نسل من بیدار خواهی کرد و تصور نسل مرا از بزرگ‌ترین نمونه‌های تاریخ راست‌قامتی، زیبایی می‌بخشی.  پس دیگر نیازی نیست که تصویر سردارانِ بزرگ و بیدارت را پوستریزه کنی.

زیرا پوسترها و پلاکاردها و پرچم‌های رنگارنگ نمی‌توانند کار اصل را بکنند. آقای آقا! به یاد داشته باش که با پوستریزه‌ کردنِ فرهنگ آسمانی یا سرداریزه کردنِ یک دفاع عمومی ملی- آیینی و خصوصی‌سازی یک انقلاب بزرگ مردمی و فریادکشی واژه‌های بازدارندگی و بت‌سازی از بزرگان ایمانی و تعلیم آموزش‌های بیزاری به نام بیداری و ترویج فرهنگ نفرت به نام عشق، هرگز تصور درستی از آرمان‌های بزرگ تاریخ تو برای ذهن‌های نوجوی من این نسل منتقل نخواهدشد. پس چشم‌هایت را بشوی. دلت را نیز. واژه‌هایت را، زبانت را و خلاصه ادبیاتت را؛ تا شاید توان باز بهتر اندیشیدن به من این نسل را به دست آوری و نسل مرا بازشناسی کنی؛ و بیاموزی که چگونه می‌شود فاصله‌های هر نسل را فهمید، تا من این نسل را بهتر بفهمی.»

اسدزاده در کتابش درباره بسیج هم می‌نویسد: «...تو رئیس همان بازداشتگاهی بودی که در سال‌های خروش آیینی و آسمان‌نوردی انقلابی، آن را «مدرسه عشق» می‌خواندند.»

او در جایی دیگر از کتاب موهنش می‌آورد:

«همه آنانی که رنج‌ها و فریادهای اهالی فرهنگ را از نزدیک دیده‌اند و چشیده‌اند، همه آنانی که همچنان از فرهنگ پلیسی و پاسبانی، از فرهنگ بازداشت و بازدارندگی، از فرهنگ تحمیلی و گشت ارشادی و... آزرده‌خاطرند یا به هزار اتهام و تهمت و دروغ از متن جامعه فرهنگی ما به حاشیه رانده یا حذف شده‌اند به راستی فریادهای منِ این نسل آگاهند...

«خودتان گفتید که هر نسل مجبور نیست از هرآنچه پدرانش انتخاب کرده، پیروی کند؟ مگر در آغاز آن انقلاب آیینی بزرگ نگفتید که ممکن است پدرانمان چیزی را خواسته باشند اما نسل بعد، آن را نخواهند یا بخواهند که تغییر بدهند؟ پس حق انتخاب نسل من چه می‌شود؟

انتقال فرهنگ یک نسل با پاسبانی کردن و پوستر چسباندن در جغرافیای شهر، ناممکن خواهد بود و با جشن گرفتن هر ساله‌ شعارها، در کنار یک برج بلند و با تقدیس واژه‌ها و نمادها و آدم‌ها و... یادت باشد که این روزها دیگر هرچه عکس‌های بزرگانت را بزرگ‌تر چاپ می‌کنی، بیشتر بدتر به چشم می‌آیند...

شما بیشتر خواسته‌اید که ـ به هزاران بهانه ـ غم و غربت و اندوه را بر دل‌های شاد و پرنشاط جوانانه ترجیح دهید‌؛ و نیز فریادکشی‌های حاکمانه بر سر منِ این نسل را، بر زمزمه‌های عاشقانه. مگر این‌طور نبوده است که هر نوع آزادی را به نام ابتذال، لگدمال کردید و نیز آزادی‌های انسانی را به نام لگدمال شدن رسوم ایمانی، محدود کردید.»

در جایی دیگر از کتاب من این نسل آمده است:

«حالا ببین چگونه محدود‌کردن آزادی‌های انسانی به نام بسط دادن قوانین ایمانی، شهر آسمانی را به جدایی‌های نفرت‌انگیز کشانده است. باور کن که تنها نه با چفیه انداختن و نه با زور چادر، عفت و ایمان را ترویج دادن، نمی‌توان به سیرت راست‌قامتی و صورت ایمانی رسید. صداقت و سادگی و اخلاص، تنها به لباسِ سفیدِ روی شلوار انداختن و دکمه بالای لباس را بستن و تسبیح و انگشتر در دست داشتن و محاسن بلند گذاشتن، نیست دوست من!هر مغرور عقده‌مندِ عقب‌مانده‌ عصبیِ تندخویی عضو مدرسه‌ عشق شده است.»

اسدزاده وقاحت را اینگونه ادامه می‌دهد و خطاب به امام راحل می‌نویسد:

«همه مدام از تو فریاد زدند و شهر را به نامهای نسل تو آذین بستند. کوچه‌ها و خیابان‌ها. میدان‌ها و بزرگراه‌ها، مدرسه‌ها و مسیرها. همه به نام تو شدند. عده‌ای می‌گویند قباله شهر به نام توست. تی بین تو و مردم شهر نیز درجه بندی شده است. پرسیدم چرا؟ گفتند چون تو تاریخ بزرگی داری، کارهای بزرگی کرده‌ای و پای همه بزرگی‌هایت ایستادگی کرده‌ای و...

اما بزرگی تاریخ تو، دلیل تحمیل آرمانهایت به من این نسل نمی‌شود!»

مرتبط ها