کد خبر: 186008

مجتبی جعفری

احساسات 19 اردیبهشتی!

پایان فیلم هم که شما احساس می‌کنید احتمالا پنجاه درصد از دغدغه‌ی فیلم حل شده و پنجاه درصد دیگرش باقی مانده، خباثت آنقدر عظیم است که بر روی تیتراژ فیلم، همه چیز را بر سرت خراب می‌کنند و تو با کوهی از غم‌ها و غصه‌ها و مشکلات حل نشده از سینما خارج می‌شوی.

خبرنامه دانشجویان ایران: مجتبی جعفری*// سیاه‌تر از این نمی‌شد فیلمی ساخت... مگر می‌شود این همه چرک و کثافت را یکجا دید و انسان سالمی بود؟ یعنی در این شهر بی‌سروته یک نقطه‌ی امید وجود نداشت؟ اگر جلال آشتیانی می‌خواهد سی میلیون تومانی را ببخشد، نه از برای رضای خداست، که برای عقده‌های فروخفته و ذهن پریشانی‌ است که دارد. او در خانه هم خواستار و جذبه‌ای ندارد و شاید این بخشش هم برای جذب نظر مردم است نه رضای خدا. و وای بر فیلم‌سازی که چنین نقش متلاشی و بی‌ربطی را به جامعه‌ی معلمین و اساتید نسبت می‌دهد. وای بر چنین فیلم‌سازی! چنین فیلم‌سازی مگس‌وار از میان این همه زیبایی فضله را می‌جوید و آیا این هدف سینماست؟

ای‌کاش کمی می‌اندیشیدیم که برلین با این‌همه سیاست‌های کثیف فرهنگی در قبال ایران، چرا از بین این همه فیلم کور و کچلی که در جشنواره دیدیم این فیلم فاخر را که اتفاقا انتخابی سینما انقلاب بود را برگزید!؟ باید اندیشید که آیا واقعا گل به خودی نزده‌ایم؟ آیا امام(ره) نفرمود که وقتی استکبار از ما تعریف می‌کند باید به خودمان شک کنیم؟! نمی‌دانم. کاش عزیزان مسئولی که اجازه‌ی تولید و اکران چنین خزعبلی را می‌دادند، کمی دویچه‌وله می‌خواندند و کمی می‌اندیشیدند که آلمان دارد چه برنامه‌ی فرهنگی‌ای برای ما خواب می‌بیند تا نپندازند که شاهکاری ساخته‌اند و باز توانسته‌اند سنگر‌های فرهنگی بین‌المللی را فتح کنند!

فیلم آنقدر با عقده و بغض ساخته شده است که انسان را مشکوک می‌کند به برانداز بودن. فیلم برنداز، فیلمی است که ساخته می‌شود تا به خیال خودش سیستم حاکم بر جامعه یا حداقل حاکم بر سینمای جامعه را تغییر دهد. کتک کاری‌های فیلم را که نگاه کنید، آنقدر کثیف و حقیر و خرد کننده‌ی کرامت انسانی،انسان است که گاهی انسان می‌گوید کاش نبودم و این فیلم را نمی‌دیدم.

جامعه‌ای را که ترسیم می‌کند، هیچ انسان سالمی ندارد. هیچ انسان سالمی... و این احتمالا جامعه‌ی چرکی است که فقط خود کارگردان با آن درگیر است چراکه شاعر می‌فرماید: از کوزه همان برون تراود که در اوست. صحنه‌ی اجتماع مردم برای دریافت این کمک سی میلیونی را به یاد آورید که به هیچ نمی‌ماند جز اغتشاشات هشتاد و هشت! پلیس می‌آید و می‌خواهد و بگیرد و ببندد و جمع کند و عاجز است! یادتان بیاید مردم با چه غیظ و غضبی به سمت خودروی رئیس پلیس حمله می‌کنند و انگار می‌خواهند او را پاره پاره کنند. این دقیقا احساس کارگردان است نسبت به نیروی امنیتی نظام... چرا که این احساسات همه در کارگردانی تولید می‌شود و تا به این حد را در فیلم‌نامه‌ نمی‌توان درج کرد.

جمله‌ی معروف جلال آشتیانی که می‌گفت: من یک اشتباهی کردم و تو بدترش نکن، تنها ما را یاد هشتاد و هشت می‌اندازد که البته الان دارد اعتراف می‌کند به اشتباه کردن و جمع کردن مردم و حالا از مسئول امنیت نظام خواهشش این است که تو این قصه را بدترش نکن و بگذار من خودم جمعش کنم!

مصاحبه‌هایی که در این فیلم از مراجعه کنندگان گرفته می‌شود، خودش یک دنیا حرف دارد و بنده به همین جمله بسنده می‌کنم که ای کاش در سینمای دنیا هم کسی می‌توانست با پول دولتی فیلمی از بدبختی‌های موجود در آن جامعه بسازد و بعد اکران کند و بعد سینما انقلابشان به آن جایزه دهد و بعد دولتش به عنوان فیلم تراز آن را به آلمان بفرستد!!! نه این اتفاقات یکجا و پشت سر هم تنها در جایی امکان اتفاق دارد که مسئولینش یا گریختگان از جنگ باشند و یا به جای مجاهدین، قاعدین آن جنگ! ملتی که با سختی خودش را سرپا نگه داشته و از بین سیل حملات و تحریمات و کارشکنی‌ها با دشواری خود را نگه داشته است، این دستمزدش نیست که کثافات و نارسایی‌های جامعه‌اش را روی پرده‌ی سینمای دشمن فرهنگی‌اش پمپاژ کنند، ولی چه کنیم که ملت ایران آنقدر نجیب است که این خیانت‌ها و خنجر از پشت خوردن ها را تحمل می‌کند و دم بر نمی‌آورد و احتمالا تا به امروز حواله می‌دهند به قیامت.

بهترین راه برای دریافت میزان سیاه‌نمایی فیلم آنالیز نوری تصاویر فیلم است. یعنی شما می‌توانید فیلم را پلی کنید و صدای آن را ببندید و نور منتشر شده را آنالیز بفرمایید. غالبا تصاویر تاریک و سیاه می‌بینید. اصلا نور قرار نیست بیاید. حتی در خیابان و در وسط ظهر هم شما نوری در تصاویر نمی‌بینید. این فیلم چه در فرم و چه در محتوا به سیاه‌ترین شکل ممکن ساخته شده است. کوچه‌های باریک و چرک و خراب، خانه‌های تاریک و چرک و خراب و همه چیز از منظر کارگردان چنین است و لا غیر. این دقیقا مصداق نقد منصفانه است و این کلمه را نگفتم جز برای اینکه‌ همه بفهمید این کارگردان هیچ ربطی به ولایت و مذهب ندارد و فقط صدایش خرج گویندگی‌های مذهبی شده‌است و لاغیر. ترا به‌خدا هر کسی را خودی نپندارید...

پایان فیلم هم که شما احساس می‌کنید احتمالا پنجاه درصد از دغدغه‌ی فیلم حل شده و پنجاه درصد دیگرش باقی مانده، خباثت آنقدر عظیم است که بر روی تیتراژ فیلم، همه چیز را بر سرت خراب می‌کنند و تو با کوهی از غم‌ها و غصه‌ها و مشکلات حل نشده از سینما خارج می‌شوی. نقشی که بازیگری‌اش را نیکی کریمی برعهده دارد، شوی علیلش را راضی کرده است که بیاید پیش عاشق سابقش و پول را از او بگیرد! شویش که علی نام دارد، هم بالاخره راضی می‌شود که زنش برود سراغ عاشق سابق برای گرفتن نیمی از آن سی میلیون تومان! یعنی مرد راضی می‌شود زنش را بفرستد سراغ عاشق سابق زنش! یعنی غیرت! یعنی عزت! یعنی شرف!

و من مانده‌ام چرا کلا زن‌های این فیلم اینچنین اسیر مردان و اشتباهات و بی‌کفایتی‌ها و بدبختی‌هایشان هستند!؟ کم‌کم بوی فمنیسم به مشام می‌رسد. زنان اسیر مردان! مردان ناکارآمد و زنان ساعی و کار آمد! نمی‌دانم تزریق این همه امیدواری به جامعه چرا و برای چه؟ البته سینمای امید است دیگر! کارش نمی‌توان کرد. از دولت امید جز سینمای امید در نمی‌آید. و من مانده‌ام که این جایزه‌ی ویژه‌ی ریاست جمهوری را چرا هیچ وقت به هیچ فیلمی نمی‌دهند!؟!

* دانشجوی دانشگاه تهران