کد خبر: 250542

مهدی شیخ‌صراف

مردم ایران متشکریم

توی کوچه خالی روستا قدم می‌زنم. سگ‌ها در روستا پرسه می‌زنند ولی کاری به کارمان ندارند. مردی در حیاط خانه‌ای که دیگر نیست، مشغول برپا کردن یک چادر بزرگ است. همسرش هنوز لابه‌لای خانه کاملا فروریخته‌شان به‌دنبال وسایلی می‌گردد که هنوز قابل استفاده باشند.

خبرنامه دانشجویان ایران: مهدی شیخ‌صراف// از ماشین که پیاده می‌شویم انبوه وسایل و مواد خوراکی در محوطه خاکی باز جلوی مدرسه روستا توجه‌مان را جلب می‌کند. در مسیر ورودی روستا از کنار صف نیسان‌های آبی‌رنگ گذشته‌ایم، یا از راهی دور آمده‌اند برای رساندن محموله به مقصد یا خالی هستند و منتظر رساندن نیاز خانواده‌هایی در همین اطراف. اینجا یکی از روستاهایی است که می‌گفتند آسیب زیادی دیده و حالا چند روز بعد از زلزله به آن پا گذاشته‌ایم؛ جایی در شمال شهر سرپل ذهاب که برای رسیدن به آن مسیر پرپیچ و خمی را در ارتفاعات پوشیده از درختان بلوط طی کرده‌ایم. خدا را شکر همه راه آسفالت است و همین عامل مهمی در امداد‌رسانی بعد از زلزله بوده است. تمام روستاها به شبکه برق هم متصل بوده‌اند هرچند توی راه گروهی از اداره برق تهران را دیدیم که مشغول کار بودند اما موتور برق در کنار یکی از تیربرق‌های ورودی این روستا نشان می‌دهد که هنوز به شبکه متصل نشده‌اند.  معنی واقعی عبارت «سیل کمک‌های مردمی» را دقیقا اینجا در مقصد می‌شود دید. تپه‌های کوچک و بزرگ آب‌معدنی، پتو، کنسرو، نان و مواد بهداشتی تمام سطح زمین را پر کرده. تل چادر و چراغ‌های نفتی اما کوچک‌تر است. فضا حسابی شلوغ است و همه در رفت و آمد. مردها مشغول صورت برداشتن و جابه‌جایی و بار زدن هستند، زن‌های روستا در همان نزدیکی دور هم نشسته‌اند و بسته‌های لباس اهدایی را باز و ارزیابی و برای استفاده‌های آتی دسته‌بندی می‌کنند. چسبیده به اینها چادرهای مسافرتی رنگارنگ در کنار هم، خانه موقت اهالی روستاست.

کسی کاری با من ندارد، شروع به قدم زدن می‌کنم و گپ زدن با مردم؛ اما وقتی رفقایم را با دوربین فیلمبرداری می‌بینند، چند مرد جاافتاده با لباس کردی مودبانه جلو می‌آیند برای پرسش‌های معمول، که هستید و از کجا؟ چه می‌خواهید بگویید؟ به‌شدت نگران سوءاستفاده و مصادره هستند. رفقا اما به کارشان واردند، توضیح می‌دهند و جلب اعتماد می‌کنند. از هر جای جدیدی هم که بخواهند تصویر بگیرند قبلش اجازه می‌گیرند. همین گارد اهالی را باز می‌کند و راحت در مقابل دوربین صحبت می‌کنند. تاکید می‌کنند که اینها همه کمک‌های مردم است و با لحن خودشان از همه مردم ایران تشکر می‌کنند، اما از ضعف مدیریت گلایه دارند. می‌گویند هنوز چادر‌های هلال‌احمر به آنها نرسیده در حالی که در روستای کناری توزیع شده؛ این را وقتی هیچ چادری از هلال‌احمر در روستا نمی‌بینم، تصدیق می‌کنم. در مقابل دوربین به مردم پیام می‌دهند که دیگر آب و مواد خوراکی نفرستند و نیاز اصلی، وسایل گرمایشی و عایق‌بندی چادرها برای هفته‌ها و ماه‌های سرد پیش رو است. یکی با خنده می‌گوید دیگر برای انبار کردن کمک‌ها، ساختمان سالم نداریم! حتی یکی از افراد می‌گوید به‌خاطر نبود برق، به شارژر فندکی برای شارژ باتری موبایل‌هایشان نیاز مبرم دارند. بازار شایعات اما اینجا هم داغ است. موبایل‌ها آنتن می‌دهد و اینترنت همراه هم برقرار است. شایعات عجیب و غریب دست‌به‌دست می‌شود، انگار که هرچه دروغ را بزرگ‌تر بگویند باورش آسان‌تر است ولی آنچه اینجا جریان دارد اصل زندگی است. مرد جوانی می‌گوید از سپاه فقط آمدند سرکشی کردند و رفتند ولی هیچ کاری نکردند.

 با دست چند کامیون و بیل مکانیکی پشت‌سرش با آرم سپاه که مشغول کار آوار‌برداری هستند را نشان می‌دهم و می‌گویم پس این مال کجاست؟ می‌خندد و می‌گوید: نه! اینها تازه امروز آمده‌اند. من اضافه می‌کنم: و بعید است به این زودی بروند. شخص دیگری که از مریوان برای کمک آمده معتقد است تعداد کشته‌ها خیلی بیشتر از آمار رسمی است. مرد دیگری جلو می‌آید و قصه رسیدن سریع آمبولانس‌ها و نجات دختر و همسرش را تعریف می‌کند که در بیمارستان هستند؛ از من می‌پرسد حالا تکلیف این خانه‌های ما چه می‌شود؟ اگر نتوانیم قسط وام بدهیم باید چه‌کار کنیم؟ به یاد صحبت‌های رئیس‌جمهور در کرمانشاه می‌افتم که گفته بود وظیفه بازسازی با بنیاد مسکن انقلاب اسلامی است و بنرهای نصب‌شده بنیاد مسکن در مسیر که «در کنارتان می‌مانیم».

توی کوچه خالی روستا قدم می‌زنم. سگ‌ها در روستا پرسه می‌زنند ولی کاری به کارمان ندارند. مردی در حیاط خانه‌ای که دیگر نیست، مشغول برپا کردن یک چادر بزرگ است. همسرش هنوز لابه‌لای خانه کاملا فروریخته‌شان به‌دنبال وسایلی می‌گردد که هنوز قابل استفاده باشند. سر صحبت را باز می‌کنم، کوچک‌ترین فرزندشان را زیر آوار از دست داده‌اند. زن یک تکه اسباب‌بازی بچه‌ها را از زیر آجرها پیدا کرده، بغض می‌کند و آن را نشانم می‌دهد. مرد نگاه پردردی دارد، اما امیدش به خداست. می‌گوید ما هشت سال جنگ را گذراندیم، این زلزله که چیزی نیست و بر سر دختر دیگرش که کلاس چهارم است، دست نوازش می‌کشد و پسر دیگرشان را نشانم می‌دهد که دارد کف چادر موکت پهن می‌کند.

می‌رسم به ساختمان مدرسه دوکلاسه که جزء معدود بناهای باقی‌مانده از زلزله است، هرچند چهارستون آن برپاست و دیواری فرو نریخته اما دیگر مدرسه‌بشو هم نیست؛اما هنوز هم خیر آن به مردم می‌رسد و از دستشویی‌اش استفاده می‌کنند. لابه‌لای همه این شلوغی‌ها پسربچه‌ها و دخترک‌ها مشغول بازی هستند البته چون اسباب‌بازی در کار نیست هربار سرشان به چیزی گرم می‌شود. به یکی دوتایی که کوچک‌تر هستند بادکنک هدیه می‌دهم. می‌خندند و می‌دوند که به بقیه دوستان‌شان خبر بدهند. کم‌کم کنارم جمع می‌شوند. بهشان بادکنک هدیه می‌دهم و سر حرف را باز می‌کنم. سراغ معلم‌شان را می‌گیرم، خبری ندارند.

می‌پرسم شماره موبایلش را دارید؟ به کمک همدیگر شماره را به یاد می‌آورند: صفر نهصد‌وهجده... صدای آن‌طرف خط را که می‌شنوم، نفس راحتی می‌کشم. وقتی خودم را معرفی می‌کنم و می‌گویم کجا هستم اولین سوالش این است: بچه‌هایم زنده‌اند؟ فقط یکی از دخترها کمرش آسیب‌دیده که در بیمارستان است. آقا معلم یکی از تنها بازمانده‌های یک ساختمان چهارطبقه نوساز با بیش از 30 کشته است که پایش آسیب‌دیده. گوشی را می‌دهم که با هم صحبت کنند و قرار می‌گذارم که سری به او بزنیم. مردم دیگر از شوک زلزله و بحران یکی دو روز اول خارج شده‌اند و مشغول سرپا کردن زندگی هستند. چادرهای بزرگ‌تر دارند جای چادرهای کوچک مسافرتی را می‌گیرند.

پیرمردی کوتاه‌قد که روی لباس کردی، اورکت آمریکایی پوشیده با تردید نگاهم می‌کند: از کجا آمده‌ای؟ می‌گویم خبرنگارم. دستم را می‌گیرد و همراهش می‌شوم جایی که بوی بسیار بدی می‌آید، بوی تعفن. یک لودر مشغول کار است و کنارش لاشه‌های خاک‌گرفته گوسفند به چشم می‌خورد که مرد با دست خودش از زیر کاهگل‌ها و ستون‌های چوبی بیرون کشیده. از تمام گله فقط سه چهار راس باقی مانده. خانه همسایه‌شان را هم نشانم می‌دهد که همه دیوارها و سقفش ترک برداشته. ادامه می‌دهد که این خانه را با هزینه 80 میلیون تومان تازه ساخته ولی در کمتر از 30 ثانیه همه‌چیز خراب شده. با زوج جوانی آشنا می‌شوم که یکی دو روز بعد از زلزله از تهران آمده‌اند برای کمک.

در این روستا آشنایی داشته‌اند. با خودشان کمک آورده‌اند و مانده‌اند برای کمک‌های بیشتر و در این فاصله چندبار برای خریدهای لازم به کرمانشاه رفته‌اند. الان هم مشغول جمع‌کردن زباله‌ها هستند که بطری‌های خالی آب‌معدنی بخش عمده آن را تشکیل می‌دهد. کم‌کم باید برگردیم. بیرون از روستا یکی دو گله بزرگ گوسفند مشغول چرا می‌بینیم. ترافیک جاده سنگین‌تر شده و پر از کامیون، تریلی، خاور و وانت‌هایی که هرکدام از شهری آمده‌اند. هنوز هم بعضی سردرگم هستند و در دوراهی تحویل به نهادهای مسئول و توزیع مستقیم ولی بی‌هدف، نمی‌دانند باید بارشان را چه کنند. آسمان بالای سرمان صاف است و آفتابی اما از روزهای بعد چه کسی خبر دارد؟ روزهایی که دیگر اینجا کانون توجه نیست و همه می‌روند.

این مردم می‌مانند و مشکلات با وعده‌هایی که به آنها داده شده. وقتی به شهر سرپل ذهاب نزدیک می‌شویم مردان، زنان و کودکانی را می‌بینیم که مقوا و تکه‌کارتن‌هایی رو به خودروها به دست گرفته‌اند. یک لحظه ته‌دلم می‌ترسم که نوشته‌های اعتراض یا گلایه باشد، اما نزدیک‌تر که می‌رویم می‌بینیم همه از جنس محبت هستند: «مردم ایران! از صمیم قلب متشکریم.»

مرتبط ها