گروه های خبری
آرشیو
ف
کد خبر: 149235

شعرهایی برای «نان»؛ به نام خداوند نان آفرین

گرانی را تنور اکنون که داغ است، الا دولت! بچسبان نان خود را!‏

نان در استعاره از وضعیت مال و منال و مکنت و ثروت خبر می دهد. شعرا از سعدی گرفته تا دیگر نغزگویان نیز به طرق مختلف هرگاه از این موضوعات سخن به میان آمده، «نان» به نان اشاراتی داشته اند. به بهانه افزایش چند درصدی قیمت نان برخی از این اشعار را در زیر آورده ایم

خبرنامه دانشجویان ایران: نان در استعاره از وضعیت مال و منال و مکنت و ثروت خبر می دهد. شعرا از سعدی گرفته تا دیگر نغزگویان نیز به طرق مختلف هرگاه از این موضوعات سخن به میان آمده، به نان اشاراتی داشته اند.

به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»، به بهانه افزایش چند درصدی قیمت نان برخی از این اشعار را در زیر آورده ایم:

فقط نان مانده بود، آن نیز در رفت!‏

همینکه حاجی ارزانی سفر رفت
ببین، دیگ گرانی باز سر رفت!‏
دریغا، از وفاداران به سفره،
فقط نان مانده بود، آن نیز در رفت!‏
‏*‏
سه غم آمد به جانم، عین مهمان!‏
غریبی و اسیری و غم نان(!)‏
غریبی و اسیری...بی خیالش!‏
غم نان و غم نان و غم نان ...!‏
‏*‏
دگر نانی درون خوان ندارم
گرسنه هستم و ایمان ندارم
خداوندا! قرار ما نه این بود
که دندان دادی امّا نان....ندارم!‏
‏*‏
شدیم از نرخ نان دیگر هوایی
هوا خواهیم خورد از بینوایی
الا شاطر!حلالم کن که دیگر ‏
نمی‌بینی مرا در نانوایی!‏
‏‏*‏
دلم را کن ملول، اما نه آنقدر!‏
بگیر از بنده پول، اما نه آنقدر!‏
نکن نان را گران، چون طاقتم نیست
گرانجانم، قبول! اما نه آنقدر!‏
‏*‏
به ریش من چرا می‌خندی آخر
برایم شیشکی می‌بندی آخر
نبینی خیر از این دولت، گرانی!‏
ز نان خوردن مرا افکندی آخر!‏
‏*‏
ز نرخ نان دگر نالان نباشید
الا مردم! غمین از آن نباشید
به فکر خربزه-هر چند آب است-‏
بباشید و به فکر نان نباشید!‏
‏*‏
مرنجان بیش از این وجدان خود را
مَتُرشان چهرۀ خندان خود را
گرانی را تنور اکنون که داغ است،
الا دولت! بچسبان نان خود را!‏

سعید سلیمان پور

*******************

 

به نام خداوند نان آفرین /  و دندان و نان توامان آفرین

خداوند اقشار شاسی بلند / و بیچاره‌ها را ژیان آفرین

از این خاک سهمی به ما داده است / خداوند آبونمان آفرین

خداوند لبخند و شوخی و طنز / خداوند شیرین بیان آفرین

خداوند موسیقی سنتی / سراج، افتخاری، بنان آفرین

حسین علیزاده و ذوالفنون / و کامبیز روشن‌روان آفرین

و خواننده آن ور آب را / به اصرار نسل جوان آفرین

برای بز و گوسفندان شبان / برای شتر ساربان آفرین

برای بشر سازمان ملل / رئیسی چو کوفی عنان آفرین

خداوند ژول ورن، کافکا، چخوف / فهیمه رحیمی رمان آفرین

نبوده به غیر از نویسنده‌ها / برای کسی داستان آفرین

و شاعر هم البته شاعر شده / به لطف خدای دخان آفرین

نه البته سعدی نبود اهل دود / لذا با چه شد بوستان آفرین

خداوند همسر ده مهربان / برای سمند، ارغوان آفرین

چرا کاکتوسش رسیده به من / خداوند سرو چمان آفرین

چه زخمی از این بدتر آیا بود / که زخمت زند پانسمان آفرین

فلان طرح ناقص شده افتتاح / به نام خدای روبان آفرین

خدایی که در سایه‌اش می‌شوند / همه دین فروشان دکان آفرین

علیرغم تحریم دشمن ولی / خدا می‌شود راندمان آفرین

سرکوچه‌ای گوجه‌ها را گران / سر کوچه‌ای رایگان آفرین

و تحت فشار تورم مرا / بسی قابل زایمان آفرین

برای سفرهای استانی / فلان شهر هم ارمغان آفرین

برای مدیران این مملکت / مدیریتی بی‌کران آفرین

و عمری زیاد و دراز و طویل / بلاانقضا، جاودان آفرین

چه سرویس‌ها شد دهانم در این زندگی / خدای بزرگ دهان آفرین

اگر زهر شرط است ما خورده‌ایم / به جان تو ای استکان آفرین

ولی باز با این تفاسیر شکر / تشکر خداوند جان آفرین

هزار آفرین صدهزار آفرین / همینطور هی همچنان آفرین

رضا احسان پور

*******************

 

هشت سر نان خور بدادند و کفیلم ساختند!

«طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند»

                           لاله رویی بودم و نم نم فسیلم ساختند!

بهره ای از پول یا پارتی نصیب ما نشد

                           تا بگیرم حق خود قدری زگیلم  ساختند!

کم زنی می شد عیال مفلسی مانند من

                       تانترشم! یک کمی همچین شکیلم ساختند!

مرد سالاری ور افتاده است در دوران ما

                          پس  به اجبار زمانه  زن ذلیلم  ساختند!

آن شر و شور مجرد بودنم یادش به خیر

                          تاج سر با مادرش اسبی اصیلم ساختند!

قلب یک گنجشک اندر سینه ام عمری تپید

                          بی خبر هستم چرا هم قد فیلم ساختند!

بودم عمری نردبان پیشرفت این و آن

                          با دعای این و آن عمری طویلم ساختند!

دوستان هر جا که سودی بود ما را پس زدند

                           هر کجا گندی به بار آمد دخیلم ساختند

ارث بابا گشت تقسیم و به جای سهم ارث

                        هشت سر نان خور بدادند و کفیلم ساختند!

دست من گر بود  بودم تاجری اندر ونیز

                         شاعری  یک لا قبا  در اردبیلم ساختند!*

شهریار

*******************

 

نان به خون جگر درآوردن
از شعف بال و پر درآوردن

سالها توی مرغداری ها
از تن مرغ پر درآوردن

با صدای کلفت یک سی دی
را به نام قمر درآوردن

مثل یک خر به گل فرو رفتن
و ادای بشر درآوردن

سالها در کنار یک نجار
میخ از پشت در درآوردن

به شکم روی تخته خوابیدن
میخ کج را دمر درآوردن

مدتی هم کنار یک قناد
نخ و مو از شکر درآوردن

پیش یک نعلبند ناوارد
نعل از پای خر درآوردن

شهره بودن کنار یک جراح
به نخاع از کمر درآوردن

یا اگر از کمر نشد ناچار
 از پس پشت سر درآوردن

با سبد آب تا حلب بُردن
پنبه از گوش کر درآوردن

به گدایی به روستا رفتن
چیزی از برزگر درآوردن

چون گدایان شهر سامرا
خرج از رهگذر درآوردن

بعد یک عمر جنگ و خونریزی
از نفربر نفر درآوردن

تن سپردن به خفت و خواری
پول با دردسر درآوردن

نان خود با تحر‌ّک موزون
از طریق کمر درآوردن

یا به محض عبور یک خودرو
از چراغ خطر درآوردن


هندوانه فروختن با شرط
هی ببُرّ و ببَر درآوردن

بیشتر هرچه را فرو بردن
هرچه را بیشتر درآوردن

با درآوردن پدر از خود
گاهی از خود پدر درآوردن

بعد یک هفته کار طاقت سوز
لقمه ای مختصر درآوردن

و به رغم شکست در هر کار
هی ادای ظفر درآوردن

در ستاد حوادث ناجور
از ته دره خر درآوردن

و ادای حمایت از مردم
 با حقوق بشر درآوردن

خیر گفتن به پرسش مردم
آخر الامر شر درآوردن

مثل یک برده کفش و جوراب از
پای شیخ قطر درآوردن

یا که در سیرک ها صدا از خود
مثل یک جانور درآوردن

در میادین شهر با اسفند
چشم از بدنظر درآوردن

کندن چرم روکش اتوبوس
شد اگر، شافنر درآوردن

ماهی خشک در دهان بردن
بعد یک هفته تر درآوردن

به خدا بیشتر شرف دارد
به معاش از هنر درآوردن!

ناصر فیض

*******************

البته این اشعار همیشه با بیان طنز همراه نیست:

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را برای بچه های لاغر آورد


مادر برای بار پنجم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد


گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت

ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد


تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچه های لاغر آورد


تنگ غروب آمد پدر؛ با سنگ در زد

یک چند تا مهمان برای مادر آورد


مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت در آورد


مرد غریبه چای خورد و مهربان شد

هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد


من بچه بودم؛ وقت بازی کردنم بود

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟!


دست مرا محکم گرفت و با خودش برد

دیدم که بابا کم نه از کم کمتر آورد


تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچه های دیگر آورد


مادر برای بار آخر درد کرد و

رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد

مریم آریان

*******************

روزی که پنیر و کره وماست گران شد
   
می شد شکمی سیر به یک لقمه نان شد


همراه زن و بچه به اوضاع گرانی
 
کردیم  قناعت  همگی   تا  گذ ران  شد

با  نان اظافه   پسرم  ذره   پنیری
 
پیچید  به هم  تا کمکی  سیر از آن شد

بیچاره  زنم  جای کره روغن خالی
    
مالید  به  نان و  پی  فرزند  دوان  شد

من هم که نخوردم کره وماست وپنیری

جز اینکه مگردعوتی ازسوی کسان شد

از وضع گرانی به چنین حال  گذشتیم
  
تا اینکه کنون باز گران قیمت نان شد

نان هم که گران شد چو همه جنس،گمانم
   
باید به سر سفره فقط  فاتحه خوان شد

آن روز اگر خامه و یا ماست  نخوردیم

با  فعل  قناعت  گذر  چرخ  زمان  شد

امروز خدایا چه شود چاره چه باشد
 
بی لقمه نان هم شود  آیا  گذران  شد

نانی  که  بود  قوت جان ، قوت بازو
 
باید  ز نبودش همگی  ناله کنان  شد

شد موقع صبحانه و نان نصف  پریروز

این خوان تهی برجگرم مثل سنان شد

وقتی پسرم نصفه شکم گشت و ز ایثار
   
از سفره خالی به یکی کنج خزان شد

با عمق نگاهش به من خسته چنین گفت 

اینبار که نان جان پدر باز  گران  شد
با   نان   اظافه   نتوان  لقمه   گرفتن
   
باید که یکی ذره  فقط  روی زبان شد

باید که سریعتر زسر سفره بپا خواست
تا اینکه  مبادا عرق  شرم  روان شد

از چهره بابا که برایم همه عشق است

از  چهره  بابا  که  اسیر  دگران  شد

هر چند  که مردم  زنگاه  پر  مهرش

آن طرز نگاهش که مرا قوت جان شد

می گفت که فهمیده پسر عیب زمن نیست
   
این حاصل  لجبازی حکام  جهان شد!!

با دیدن  این  صحنه  ز  دل  آه   کشیدم

دیدم   پسرم  بیشتر از  من نگران شد!؟

محمد حسن هاشمی

*******************

شاید اگر بخواهیم یکی از ماندگارترین ارجاعات ادبی به نان را مورد اشاره قرار دهیم، باید سراغ شیخ اجل سعدی شیراز برویم. او که به استاد سخن مشهور گشته و حکایت‌های نابی در گلستان برای ما به یادگار گذاشته است که یکی از همین حکایت‌ها ورد زبان همه ما شده است که می‌گوید: هر که نان از عمل خویش خورد... .

سعدی آورده است که روزی حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را، پس به گوشه صحرا به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده‌اند؟

گفت:

هر که نان از عمل خویش خورد

منت حاتم طایی نبرد

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم!

سعدی در جایی دیگر هم خیلی رندانه به برخی ریاکاری‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید:

نان از برای کنج عبادت گرفته‌اند

صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان

*******************

فکر نان کن که خربزه آب است

پسری گیر داده بود،مدام
وقت و بی وقت،دم به دم،یک بند

که پدر جزوه و کتاب بخر
تست کنکور «گاج» و «دانشمند»

بفرستم کلاس رایانه
«کورل» و«اکسل» و«اتوکد لند»

تا که با علم و دانش و تحصیل
بشود دست من به جایی، بند

وقت کنکور ،انتخاب کنم
رشته ای باب طبع و باب پسند

در همین اصفهان قبول شوم
نه قم و بهبهان،نه شوش وزرند

پدرش شب کلافه و خسته
کت و شلوار را که از تن کند

دست و صورت نشسته،سیگاری
گوشه ی لب گذاشت با غرولند

سپس آهی کشید و سرجنباند
سرفه ای کرد و گفت:«ای فرزند

از چه هی بی خودی برای خودت
سر هم می کنی چرند وپرند

دست ارباب معرفت کوتاه
بخت افراد بی سواد بلند

می شود آن که بی سواد تر است
بیشتر پول دار و ثروتمند

علم تاریخ و طب و جغرافی
همه کذب است و حقّه و ترفند

فرضاً اصلاً چه کار دارم من
با فلان شاه غزنوی یا زند

یا به من چه که پنگوئن  بالفرض
مال قطب است یا گروئلند؟

جای حفظ مساحت سبلان
شده ام صاحب سه دانگ سهند

گر ببینی مبلغان سواد
همه خوش باورند و خالی بند

خود حافظ مگر نمی برده
سمت بنگال و آن حوالی قند؟

تازه آن هم به این بهانه که هند
طوطیانش شکر شکن بشوند

فکر نان کن که خربزه آب است
دانش و علم و فضل سیری چند؟»

نسیم عرب امیری

******************************

البته نه آن گونه که از بابت نان خور

آن قدر بزاید که ضرر داشته باشد

هر کس که بخواهد بشود قاطی مرغان

باید صد و چل کیلو جگر داشته باشد

البته بجز بحث جگر یا دل و قلوه

خوب است در این کار هنر داشته باشد


باید که بداند هنر شعبده بازی

از کشف و کرامات خبر داشته باشد

با شعبده آماده کند خرج عروسی

یک ورد بخواند که ثمر داشته باشد


گر شعبده و کشف و کرامات نداند

پس ارث کلانی ز پدر داشته باشد

از بابت جنگیدن با مادر همسر

بایست کلاه خوود و سپر داشته باشد


گر خواست برادر زن خود را بنوازد

آهسته نه، جوری که خطر داشته باشد

تا گربه ی خود را بکشد بر در حجله

باید قمه و داس و تبر داشته باشد


خر پول اگر بود پدر زن فبها، چون

باید که از آن مال ممر داشته باشد

از آن خودش سازد و بالا بکشد زود

هر چیز گرانی که اگر داشته باشد


البته نه آن گونه که از بابت نان خور

آن قدر بزاید که ضرر داشته باشد

آن چیز که گفتیم به جای خودش اما

باید صفتی هم ز بشر داشته باشد:


ولخرج اگر بود زنش گرچه که سخت است

از فحش و کتک لیک حذر داشته باشد

اما بدهد ساک به دستش و براند

سوی پدرش تا که اثر داشته باشد
او را بطلاقد و کند غائله را ختم

بایست در این کار جگر داشته باشد

رندی که شنید این سخنان گفت به « جاوید»

کردم به شعور تو در این فاصله تردید

محمد جاوید

******************************

از نو، همه اجناس به بازار گران شد
گردید گران، آن چه که ده بار گران شد
کالای به دکان و توی حجره و پستو
هم جنس تلنبار به انبار گران شد

پوشاک گران گشت به مانند خوراکی
دارو ز برای من بیمار گران شد
نان گشته سبک وزن، که یک نوع گرانی است
بر گرده ما بار، به تکرار گران شد!

آن سبزی از شام بجا مانده که بوده است
در روز مرا قاتق ناهار گران شد
گر گوجه فرنگی است گران جای عجب نیست
چون مال فرنگ است به ناچار گران شد

هرگز نشنیدیم شود اندکی ارزان
هرچیز که هر روز به خروار گران شد
می‌گفت چنین با خر خود مرد دهاتی
ای خر، ز برای تو هم افسار گران شد
امسال مرو نیز ز دست ای کت و شلوار
یکسال بمان، چون کت و شلوار گران شد

گل آقا. شماره ۸۴٫ تابستان ۱۳۷۱

از نو، همه اجناس به بازار گران شد
گردید گران، آن چه که ده بار گران شد
کالای به دکان و توی حجره و پستو
هم جنس تلنبار به انبار گران شد

پوشاک گران گشت به مانند خوراکی
دارو ز برای من بیمار گران شد
نان گشته سبک وزن، که یک نوع گرانی است
بر گرده ما بار، به تکرار گران شد!

آن سبزی از شام بجا مانده که بوده است
در روز مرا قاتق ناهار گران شد
گر گوجه فرنگی است گران جای عجب نیست
چون مال فرنگ است به ناچار گران شد

هرگز نشنیدیم شود اندکی ارزان
هرچیز که هر روز به خروار گران شد
می‌گفت چنین با خر خود مرد دهاتی
ای خر، ز برای تو هم افسار گران شد
امسال مرو نیز ز دست ای کت و شلوار
یکسال بمان، چون کت و شلوار گران شد

گل آقا. شماره ۸۴٫ تابستان ۱۳۷۱

 


اشعار اضافه می شود

مرتبط ها
نظرات
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
مخمد
[1393/09/10 - 14:38]
سلام :
اقا هدف گرون کردن نیست ، اینها تمرینه برای یاد دادن دموکراسی،
دموکراسی یعنی شما آزادید انتقاد کنید ،ولی طرف مورد انتقاد هم آزاده که به حرف شما گوش نده و کار خودش را انجام بده !
خالا هر چی دلت میخواد انتقاد کن !
تورهای مسافرتی آفری