تاریخ : 1393,یکشنبه 30 شهريور13:33
کد خبر : 142675 - سرویس خبری : باشگاه نویسندگان

ابراهیم دادجو

سیر تجربه گرا شدن علوم غربی در دوران معاصر

در این دورۀ زمانی در عالم اسلام همۀ علوم زمان در سطح بالایی بود اما در عالم مسیحیت، فقط فلسفۀ افلاطونی و نوافلاطونی مطرح بود و از آن استفاده می­‌کردند. مسیحیانی که مؤمن و ایمانی بودند، عالم اسلام را به دلیل پیشرفته‌بودن از نظر علمی، عالَم الحادی می‌­دانستند و به همین دلیل جنگ‌های دویست‌ساله‌ای به نام «جنگ‌های صلیبی» را راه می‌­اندازند

خبرنامه دانشجویان ایران: ابراهیم دادجو// از قرن چهارم تا حدود قرن 16­­ میلادی را «قرون وسطی» و بعد از آن را دوران معاصر می­‌گویند. در این مجال می­‌خواهیم فضای علمی- دینی این دو دوره را به اجمال بررسی کنیم.

از قرن چهارم تا حدود قرن ۱۶­­ میلادی را «قرون وسطی» و بعد از آن را دوران معاصر می­‌گویند. در این مجال می‌­خواهیم فضای علمی- دینی این دو دوره را به اجمال بررسی کنیم.

وقتی دین مسیحیت ظهور کرد، مردم زیادی به آن گرویدند اما تا حدود سه قرن، حاکمیت رم باستان آن را نپذیرفت و با آن مبارزه می­‌کرد که در نهایت به صلیب کشیدن مسیح (به تعبیر قرآن کریم: به آسمان رفتن) ختم شد. بعد از سه قرن بود که حکومت این دین را به رسمیت شناخت و شکنجه‌ها و آزار و اذیت مسیحیان را برداشت، اما خود حکومت تا نیم قرن این دین را نپذیرفت، اما بعد از سه قرن و نیم، سرانجام خود حکومت رُم باستان، مسیحیت را به عنوان دین می­‌پذیرد. البته این پذیرفتن نیز به خاطر منفعت خودشان-ونه از سر تسلیم-بود، زیرا می‌­دید اگر نپذیرد، شیرازۀ حکومت رُم باستان از هم می­‌پاشد.

فضای دین مسیحیت فضایی ایمانی است نه عقلانی. حدود ۱۴۰ سال بعد از پذیرش مسیحیت، این آیین، امپراطوری را مجبور می­‌کند که مرکز علمی آتن را به دلیل بحث‌های عقلانی و علمی ببندد. علمای مسیحی در آن زمان به ایران هجرت می­‌کنند. این دانشمندان کسانی بودند که از یونان و یونانی‌­مآبان علم و دانش گرفتند. دانش‌های مهم آن زمان هم عبارت بودند از فلسفه، طب، مکانیک و فیزیک که البته از همۀ این‌ها پخته‌تر و مهم‌تر، دانش فلسفه است. زمانی که این دانشمندان فرار می­‌کنند و به ایران می­‌آیند، ایران جزء یکی از مهم‌ترین مراکز علمی جهان است. پس از این‌که غربیان، دانشمندان خود را از دست دادند، عموم مؤمنان و دین‌داران مسیحی از طریق ایمان با هم ارتباط انسانی پیدا می­کنند و فرقه‌گرایی گسترش پیدا می­کند و به این دلیل که هر کدام خود را حق می‌دانند، جنگ‌های مختلفی هم رخ می‌دهد که در بعضی موارد باعث کشت و کشتارهای فجیع هم می‌­شود.

دین مسیحیت از ابتدا تا قرن یازدهم کاتولیک بود و سپس از کاتولیک، فرقه‌ای جدا شد که ارتدکس نام گرفت و در واقع مسیحیت دارای دو شاخه شد. از حدود قرن شانزده و شروع رنسانس و دوران جدید، دوباره شاخه‌ای از کاتولیک جدا شد و پروتستان نام گرفت. پروتستانی‌ها در واقع کاتولیک بودند که علیه آیین آن زمان کلیسا قیام کردند و تفسیر جدیدی از مسیحیت ارائه دادند که البته این تفسیر جدید، تفسیری لیبرالیستی و سرمایه‌­دارانه است. به این معنی که پروتستان‌ها مایلند که گرایش دین به فقر و قناعت را تغییر و سیمایی از دین ارائه دهند که به لحاظ عقاید سیاسی قائل به مصالحه و مدارا و به لحاظ اقتصادی قائل به این باشد که باید از طبیعت استفادۀ بهینه کنیم.

این در حالی است که در باور مسیحی‌ها این بود که گناه اولیه باعث هبوط ما از بهشت به زمین شده است پس باید در این دنیا خودمان را بسازیم و نباید به فکر دنیا و امور دنیوی باشیم. این قناعت‌ورزی‌ها خلاف آن تفسیری بود که پروتستانی‌ها از دین داشتند، زیرا آن‌ها می­‌گفتند خدا این عالم را آفریده که ما از آن استفاده کنیم برای همین باید به بهترین نحو و بیشترین نحو از آن استفاده کنیم. این عقیده باعث شد که اروپا به تکامل و پیشرفت علمی و صنعتی برسد. در واقع این نوع باور کمک شایانی به اروپا در رسیدن به وضعیت پیشرفتۀ فعلی کرد.

در عالم مسیحیت از قرن چهارم تا قرن دوازده، دین‌گرایان، افلاطونی فکر می­‌کنند؛ یعنی به عالم شهود و مثال اعتقاد دارند و این‌که همه چیز از عالمی دیگر به ما افاضه می­‌شود و ما تحت سیطرۀ آن هستیم و هر آن‌چه از آن عالم تقدیر بشود، به دست ما قابل تغییر نیست و همه چیز را باید به دست عالم الهی سپرد. تا قرن دوازده، مسیحیتِ غرب به علت فرار دانشمندان به سمت ایران، با ارسطو و فلسفه و علم او آشنایی چندانی ندارد. در حدود قرن سوم تا ششم قمری که برابر است با قرن هفتم تا دوازدهم میلادی، ایران مهم‌ترین مرکز علم در عالم می­‌شود.

در این دورۀ زمانی در عالم اسلام همۀ علوم زمان در سطح بالایی بود اما در عالم مسیحیت، فقط فلسفۀ افلاطونی و نوافلاطونی مطرح بود و از آن استفاده می­‌کردند. مسیحیانی که مؤمن و ایمانی بودند، عالم اسلام را به دلیل پیشرفته‌بودن از نظر علمی، عالَم الحادی می‌­دانستند و به همین دلیل جنگ‌های دویست‌ساله‌ای به نام «جنگ‌های صلیبی» را راه می‌­اندازند که در قرن‌های یازده و دوازده میلادی که برابر است با قرن پنجم تا هفتم قمری اتفاق می‌­افتد. البته انگیزه‌های سیاسی قدرت‌طلبی هم در وقوع این جنگ‌ها تأثیرگذار بود.
مسلمانان با این عظمت علمی، به دلایل متعددی بعداً این مسیر را ادامه ندادند. یکی از این عوامل، حملۀ مغول بود. حملۀ مغول باعث شد که غالب مراکز علمی، پژوهشی و دانشگاهیِ فضای ایران و اسلام نابود شود. مغول‌ها دانشمندان بسیاری را کشتند، کتاب‌خانه‌ها را سوزاندند و از بین بردند. بسیاری از دانشمندان نیز بر اثر این حمله فرار کردند. همچنین بعد از حملۀ مغول و از بین رفتن دانش و دانشمندان، روی آوردن مردم و مسلمانان به صوفی‌گری باعث شد که علم را رها کنند. علم به تدریج در ایران از رونق افتاد ولی در غرب خلاف این مسئله اتفاق افتاد.
از قرن چهارم در غرب، مکتب افلاطونی و نوافلاطونی وجود داشت اما از قرن دوازدهم که با آثار مسلمانان مثل ابن‌سینا آشنا شدند، دو مکتب جدید به وجود آمد که مکتب افلاطونی و مکتب ارسطویی نام گرفت. به تدریج این دو مکتب نیرومند باعث رشد دوسویة علم و دانش در عالم غرب شد و کم‌کم دیرها و کلیساها تبدیل به مراکز علم و دانش شدند. مراکزی مانند «آکسفورد» و «سوربن» در ابتدا مکانی برای آموزش و پژوهش دینی بودند، اما بعد از مدتی در این دانشگاه­‌ها احساس کردند که لازم است علاوه بر علوم حوزوی، به فیزیک، طبیعیات و سایر علوم هم بپردازند.
زمانی که در قرن دوازدهم، غربیان علوم طبیعی را از مسلمانان گرفتند، روش عقلانی در این علوم جاری بود. به عنوان مثال این‌که خورشید به دور زمین می‌چرخد را با عقل و محاسبات فهمیده بودند. غربیان-مثل اوکام- که به دنبال کشف روش این علوم بودند، روش تجربی و نگاه جزئی را راهی برای فهم این علوم دانستند که این خود زمینه‌ساز پیشرفت علوم تجربی در رنسانس شد و اساساً همین روش، عامل مهمی در اختراع ابزارآلاتی چون تلسکوپ بود.
وقتی جهان غرب با علوم مختلف مواجه می‌شود و از طرفی دین مسیحیت با بعضی گزاره‌های علمی تعارض ظاهری دارد، دانشمندان در صدد بر می‌­آیند تا بین علوم مطرح شده و مباحث دینی جمع کنند. دو مکتب شاخص در این فضا وجود دارند که یکی به رهبری آکوئینی به نام «دومنیکنی‌ها» است که نگاه عقلانی ارسطویی در آن‌ها غلبه دارد و مکتب دوم مکتب «فرنسیس‌کنی‌ها» هستند که نگاه عقلانی افلاطونی بیشتر بر آن‌ها حاکم است. فرنسیس‌کنی‌ها در بحث‌های عقلانی خود از شهود هم کمک می­‌گیرند، اما دومنیکنی‌ها فقط عقلانی بحث می‌کنند. اساساً عالم مسیحیت دارای دو مکتب فکری است و فرقه‌های علمی و فلسفی‌شان به دو دسته تقسیم می­‌شود؛ یا افلاطونی‌اند یا ارسطویی. به عبارت دیگر یا اشراقی‌اند یا عقلی.
از قرن سیزدهم، رفته رفته ارسطوئیان بر افلاطونیان یا به عبارتی عقل‌گرایان بر اشراق‌گرایان غلبه پیدا می­کنند و محافل دانشگاهی بیشتر عقل­گرا می­‌شود. در حدود قرن پانزده، غلبة این نگاه عقلانی کم‌کم زمینه‌ساز رنسانس می­شود و در نتیجة آن، مذهب پروتستان در قرن شانزدهم ظهور می­کند. یعنی در قرن شانزدهم دو اتفاق می­‌افتد: در عرصۀ دین یک انشقاق به‌وجود می‌­آید و مذهب پروتستان به وجود می‌­آید و در عرصة دانش هم انشقاق به وجود می‌­آید و از عقل‌گرایی به تجربه‌گرایی روی می‌­آورند. رفته‌رفته پیشرفت دانش و کشف‌های جدید باعث کم‌رنگ شدن دین می‌شود و این تلقی به‌وجود می‌­آید که دین، حلّال مشکلات نیست و عقل، جایگزین آن می‌­شود و خیلی از مشکلات و معضلات را حل می­‌کند. در علوم هم-چه علوم انسانی و چه علوم تجربی- به دین کاری نداشتند.
در واقع مسیری که در قرن بیست و ۲۱ در علم وجود دارد، مسیر عقل‌گرایی است که ریشه‌اش به ارسطو و ارسطوئیان می‌رسد و این مسیر، عامل به حاشیه رفتن دین می‌شود.
 
منبع:: موسسه فرهنگی سدید