
با توجه به این مقدمه به بررسی موضوع اصلی خود می پردازیم؛ مذاکرات برد-برد زمانی میسر می شود که دو طرف مذاکره دارای مبانی و اصول مشترکی بوده و فهم و نگاه یکسانی به مسئله مورد مناقشه داشته باشند، ولی زمانی که طرفین در بر اساس نظریات رئالیستی و سازه انگارانه هیچ نقطه مشترکی با یکدیگر ندارند و در دو سر طیف مقابل هم قرار می گیرند، مذاکره و توافق برد-برد چه معنایی می تواند داشته باشد.
ایالات متحده آمریکا به عنوان رهبر جهان غرب در عرصه بین الملل و در تعامل با کشورهای جهان آنها را به سه دسته تقسیم می کند؛ دسته اول شامل کشورهای عضو پیمان آتلانتیک شمالی، اتحادیه اروپا که در واقع بلوک غرب هستندکه بسیاری از کشورهای جهان را شامل می شود و با توجه به اینکه اینان همه هم پیمان آمریکا محسوب می شوند پس در چارچوب نظریات لیبرالیسم با آنها برخورد می شود و دیپلماسی و همکاری ابزار اصلی این دسته می باشد. دسته دوم شامل کشورهایی می شود که گروه کوچکی بوده ولی از توان و قدرت بالایی در عرصه جهانی برخوردارند، اینان نیز به اصول جامعه جهانی پایبند بوده و هیچ جایگزینی برای آن ندارند و شامل کشورهای روسیه، چین و اعضای گروه بریکس می شوند؛ به همین دلیل آمریکا در برخورد با این گروه هم از باب همکاری، تعامل و دیپلماسی وارد می شود. اگرچه احتمال دارد بین این کشورها و آمریکا نیز تنش و درگیری وجود داشته باشد ولی مذاکرات برد-برد و منفعت نسبی در مورد این گروه و دسته اول صادق می باشد. اما دسته سوم شامل کشورهایی است که خود را در تقابل با غرب و آمریکا تعریف کرده اند و جهان بینی و ایدئولوژی کاملاً متفاوتی از آمریکا را اتخاذ نموده اند. اینان جریان های گریز از مرکزی می باشند که الگو و جایگزین متفاوتی برای اداره جهان ارائه می کنند که نظم موجود منطقه ای و جهانی را تغییر می دهد. این دسته کشورهای معدودی را شامل می شود که جمهوری اسلامی ایران رهبری و هدایت آن را به عهده دارد و غرب خصوصاً آمریکا با این دسته در چارچوب دکترین و نظریات رئالیستی برخورد می کند چرا که امنیت، بقا و منافع آنها را با خطر جدی مواجه می کند؛ لذا تقابل و بهره مندی از ابزار فشار و تحریم تنها راهکار مقابله با این دسته تعریف شده است که براساس اصول رئالیسم و راهبرد های رفتار تهاجمی علیه دگر خارجی تعریف می شود چرا که دیگر بازی با حاصل جمع صفر مطرح است و بحث منفعت نسبی یا مذاکرات برد-برد مطرح نیست.
در این فضای رئالیستی که غرب چیزی جز بیشینه سازی قدرت، جنگ و نزاع را متوجه نمی شود و بقا و امنیت خود را در کاهش امنیت و نابودی بقا سایر کشورها می بیند، بحث منفعت مطلق برای غرب مطرح است و کسب منفعت برای رقیب یا منفعت نسبی معنا نخواهد داشت. لذا غرب در مقابل جمهوری اسلامی ایران همیشه از راهبرد تحریم، تهدید و فشار بهره برده است و به هیچ وجه جز در صورت استحاله انقلاب اسلامی حاضر به کاهش و کنار گذاشتن این راهبرد خود نیست. مقامات غربی و آمریکایی بارها اعلام کرده اند که در مقابله با جمهوری اسلامی تمام گزینه ها روی میز قرار دارد و هیچ اِبایی!!! از جنگ با تهران وجود ندارد و هدفی نیز جز نابودی انقلاب اسلامی در اندیشه و عمل آنها وجود ندارد؛ این همان منطق آمریکا و صهیونیست ها در مواجه با ایران می باشد که مذاکرات برد-برد را نفی می کند.
یکی از مباحث مهم در عرصه روابط بین الملل بحث معمای امنیت است، در چارچوب معمای امنیت غرب به هیچ وجه اجازه نخواهد داد که ایران هسته ای،حتی به صورت محدود و مشخص در خاورمیانه شکل بگیرد چرا که این به معنای قدرت یابی بیشتر جمهوری اسلامی می باشد که منافع غرب را تهدید و تحدید می کند. ایران هسته ای زمینه را برای تبدیل شدن جمهوری اسلامی به قدرت مسلط منطقه ای و به تعبیری هژمون منطقه ای تسهیل می کند و موفقیت ایران در جبهه سوریه و عراق نیز تکمیل کننده روند هژمونی شدن جمهوری اسلامی می باشد، لذا آمریکا نخواهد گذاشت که جمهوری اسلامی ایران به قدرت هژمون و مسلط منطقه حساس و راهبردی خاورمیانه تبدیل شود و اصل درگیری اینجاست. در بازی با حاصل جمع صفر که امنیت و بقا را کالاهای کمیاب و نایاب تصور می کند، قدرت یابی جمهوری اسلامی ایران به معنی نابودی شالوده ای است که غرب در منطقه بنیان نهاده است و همین باعث می شود مذاکرات هسته ای به مذاکرات بقا و امنیت برای غرب تبدیل شود و این حائز اهمیت است.
برهمین اساس جمهوری اسلامی قدرت هژمون بالقوه ای می باشد که در حال بدل به قدرت مسلط و بالفعل هژمون است که این پیچ بزرگ تاریخی محسوب شده و نیازمند موفقیت در دو حوزه است: 1. موفقیت در حوزه هسته ای و دستیابی به فناوری کامل صلح آمیز هسته ای در چارچوب قانون 2.پیروزی در نبرد نیابتی سوریه و عراق با داعش که محور مقاومت را تثبیت و تحکیم می نماید.
با توجه به این شرایط پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران در قیاس با سایر پرونده ها بسیار متفاوت است و در اصل یک حالت استثناء و خاص دارد. بر این اساس غرب موضوع هسته ای ایران را عامل تهدیدکننده و برهم زننده ثبات و امنیت جهانی معرفی کرده و ایران هسته ای را قدرتی غیرقابل مهار که هدفی جز نابودی و تخریب ندارد نشان داده است. همانطور که اشاره شد در چارچوب نظریات رئالیستی و سازه انگاری، غرب جمهوری اسلامی را تهدیدی جدی علیه منافع و امنیت خود می داند؛ به همین دلیل غرب از یک طرف به دنبال بیشینه سازی قدرت خود است و از طرف دیگر تضعیف و در نهایت نابودی جمهوری اسلامی را پیگیری می کند. این نوع نگرش برگرفته از انگاره ها، تصورات و برداشت های طرفین دارد که یک ریشه عمیق و تاریخی دارد و همین زمینه تهدید را فراهم می کند، به تعبیر دیگر نگاه متفاوت به هستی، خلقت، جهان و انسان هنجارها و اصولی را تبیین می کند که به وسیله آن نقش تعریف می شود و این یک تفاوت زیربنایی و اساسی است که منشاء نزاع و تنش شده است.
سه عامل وجود دارد که جمهوری اسلامی را به عنوان تهدید جدی برای غرب و آمریکا تعریف می کند: 1. قدرت بالای نظامی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی جمهوری اسلامی ایران در خاورمیانه 2. ایدئولوژی جهانی انقلاب اسلامی 3. ساختار سیاسی خاص جمهوری اسلامی مبتنی بر اصول اسلامی و نظریه ولایت فقیه
این سه مؤلفه علت اصلی تقابل غرب با ایران می باشد و بحث هسته ای همانطور که مقام معظم رهبری بارها به آن اشاره کرده اند، بهانه است و هدف توقف قدرت انقلاب اسلامی می باشد که سنگ بنای تمدن اسلامی را شکل می دهد. بر همین اساس مذاکره و توافق برد-برد اصلاً اجرایی نیست و بنا به گفته چرچیل که "سیاست و دیپلماسی بدون حیله مثل ماهی بدون آب است." غرب به هیچ وجه در ادعای خود صادق نخواهد بود و هدف اصلی خود را با سیاست بازی پیش خواهد برد و اصلاً و ابداً بردی برای ایران متصور نیستند و اگر حرفی هم باشد در جهت مصرف اذهان عمومی می باشد. بحث اصلی مذاکرات هسته ای ورای هر چیز بحث روند تبدیل شدن به هژمونی و ممانعت از تبدیل شدن به هژمونی است که همیشه بر روابط غرب و ایران سایه انداخته است و غرب هرگز نخواهد گذاشت که بردی نصیب ایران گردد و موفقیت در دستیابی به انرژی صلح آمیز هسته ای به هیچ وجه در چارچوب و منظومه فکری و سیاسی آمریکا و غرب جایی ندارد. پس مذاکرات با طرف غربی تنها یک صورت دارد و آن هم برد و موفقیت جمهوری اسلامی ایران با حداکثر امتیاز و قدرت.