تاریخ : 1394,دوشنبه 28 دي06:55
کد خبر : 190570 - سرویس خبری : پیشخوان ادبی

و آتش چنان سوخت بال و پرت را/ که حتّی ندیدیم خاکسترت را

و آتش چنان سوخت بال و پرت را/ که حتّی ندیدیم خاکسترت را

خبرنامه دانشجویان ایران:

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتّی ندیدیم خاکسترت را


به دنبال دفترچه ی خاطراتت
دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را


و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحه ی دفترت را


همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مهر و تسبیح و انگشترت را


همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی همسنگرت را


همان دست هایی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را


سحرگاه رفتن زدی با لطافت
به پیشانی ام بوسه آخرت را


و با غربتی کهنه تنها نهادی
مرا آخرین پاره پیکرت را


و تا حال می سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی سرت را


کجا می روی ای مسافر؟ درنگی!
ببر با خودت پاره ی دیگرت را

محمّدکاظم کاظمی