کیوان ابراهیمی
۸۸ در شریف و جاماندهی اکنون
دودمهی روز اول دستهی عزاداری هیأت الزهراء شریف رو که دیدم همهی این خاطرات مثل برق از جلوی چشمم گذشت و با کیبورد هُری ریخت روی صفحه. این ابیات مربوط به همین امروز هست و احتمالاً بچهها خوندنش و الآن باید برن سر کلاس. حالا شما هستید و هیات و عشق و صفا و نوای نعم الامیر، ما هم این سر دنیا دستمون کوتاه و اسیر...
خبرنامه دانشجویان ایران: کیوان ابراهیمی*// سال ۸۸ اوضاعی بود در شریف. دهها تجمع توسط سبزها و انقلابیها برگزار شد. اون زمان انجمنِ به اسم اسلامی و به رسم الحادی دانشگاه منحل شده بود اما سبزها، متاثر از فضای ۸۸، هفتگی و حتی روزانه تجمع داشتن. حتی در چند مورد قصد کردن با خروج از درب اصلی و ورود به خیابون آزادی، تجمع رو به شهر بکشونن و چیزی مثل غائلهی ۲۳ خرداد یه عده از دانشگاه تهرانیها راه بندازن اما یگان ویژهی مستقر پشت درب اصلی رو که میدیدن، بی خیال میشدن و جراتی که نداشتن، کار دستشون میداد.
تا چند ماه بعد از انتخابات، بسیج و انقلابیها جرات تجمع نداشتن. مدتی که از شروع سال تحصیلی گذشت، ما هم شروع کردیم به فراخوان دادن و جمع شدن. تجمعاتمون اوایل از نظر تعداد حاضرین، نصف اونها و شاید کمتر بود. ذره ذره بیشتر شدیم اما همیشه تعدادشون ازمون بیشتر بود. با این حال، حیدر حیدر که میگفتیم و پا بر زمین و دست بر سینه که میزدیم، کپ میکردن و برای مدتی شعارهاشون تعطیل میشد. همون جرات نداشته، کار دستشون میداد.
خبر رسید که در روز شنبه ۲۲ خرداد ۸۹ (سالگرد انتخابات) قصد دارن تجمع کنن و با استفاده از غفلت پلیس، برن از درب اصلی بیرون و غائلهی شهری رو کلید بزنن. مصمم بودیم که جلوی درب اصلی تجمع کنیم و نذاریم چنین اجازهای پیدا کنن. موفق هم شدیم و برگشتن سر کلاس و درسشون. البته یادمون نمیره تابستون ۸۸، گندکاریهاشون در به تعطیلی کشوندن امتحانات، چطور تابستون ما شهرستانیها رو خراب کرد. مجبور شدیم چلهی تابستون برگردیم باز به تهران و امتحان بدیم.
یادش بخیر، بعد از اتفاقات ۸۸، دستهی عزاداری هیات الزهرای شریف راه افتاد. همونطور که میتونید حدس بزنید همه بسیجی و انقلابی بودن. بعد نماز ظهر از مسجد راه میافتادیم به سمت ساختمان ابن سینا و دودمههای شیرین و خاطره انگیزی میخوندیم و میرفتیم در خیمهی برپا شده زیر سقف معروفترین ساختمان دانشگاه شریف، یعنی ابن سینا. اسم خیمه بود «حسینیهی امام خمینی»، همون چادری که چندتا از خدا بیخبر بعد راهپیمایی ۹ دی ۸۸ به تلی از خاکستر تبدیلش کردن و باعث شدن حلاوت بینظیر اون راهپیمایی کمی در ذهنمون تلخ بشه. گفتم ۹ دی و ما ادراک ما ۹ دی! یه آزمایشگاه تو دانشکده برق که استاد مسنش گفته بود حضور در اون الزامی هست رو پیچوندم و ملحق شدم به خیل جمعیت در خیابان آزادی. تا تقاطع نواب رفتم، جایی که اون قدر جمعیت متراکم و فشرده شد که حس کردم تا همینجا کافیه و دیگه بهتره تا له نشدم برگردم. به معنای واقعی کلمه، خودجوش و بدون برنامه ریزی بود. از همون جلوی شریف که ما پیوستیم به جمعیت، از وسط آدما ماشین و موتور رد میشد، ماموران رانندگی که فکر نمیکردن این قدر آدم بیاد، تازه به فکر اعمال نظم و هدایت خودروها به خیابانهای مجاور افتاده بودن.

از موضوع اصلی که دستهی عزاداری بود دور شدم. از مسجد، یه سری کاغذ کوچک با اشعار اون روز بهمون داده میشد. دو ردیف میشدیم، هر ردیف یک یا دو بیت اختصاصی داشت، وقتی تموم میشد همهمون یه ذکر رو بلند میگفتیم و میشد نوبت ردیف روبرو. همون دودمهی هیاتی معروف. سبزهایی که جلوشون تجمع میکردیم و شعار سیاسی رد و بدل میکردیم، حالا شده بودن تماشاچی دستههامون. بعضیها به نشانهی تمسخر میخندیدن و برخی نچ نچ میکردن. جواب هر یک از اینها، یک «حسین» سر دادنِ قویتر بود که مثل پتک میومد تو فرق سرشون. جلوی تعاونی، یه حوض هست که پاتوق سیگاریها بود. سبزهای سیگاری هم که الا ما شاء الله میریختن اونجا و دِ بکش. از روبروشون رد میشدیم و میرفتیم سمت ابن سینا یا همون «ابنس». چهرههای هاج و واجشون دیدنی بود. توی حسینیه جمع میشدیم و عشق میکردیم. انگار از جبههی نبرد با دشمن برگشتیم و خاکی و خلی شدیم از نگاهها و تمسخرها. زیر خیمهگاه ارباب برای عشق و صفا و تجدید قوا الحق که خوب جاییه. خیلی زود و وقتی لحظه شماری میکردیم برای شور گرفتن، وقت کلاسهای بعد از ظهر میرسید و بساط باید تعطیل میشد. یه کوچولو نوای «کجایید ای شهیدان خدایی» میخوندیم و والسلام.
دودمهی روز اول دستهی عزاداری هیأت الزهراء شریف رو که دیدم همهی این خاطرات مثل برق از جلوی چشمم گذشت و با کیبورد هُری ریخت روی صفحه. این ابیات مربوط به همین امروز هست و احتمالاً بچهها خوندنش و الآن باید برن سر کلاس. حالا شما هستید و هیات و عشق و صفا و نوای نعم الامیر، ما هم این سر دنیا دستمون کوتاه و اسیر...
راستی رسوایی ترامپ رو دنبال میکنید؟ من که بیزار شدم از هر چی انتخابات و دعوای انتخاباتیه. یه مشت فاسد و فاسق و لجن افتادن به جون هم، من چرا وقتم رو هدر بدم پای مجادلاتشون؟ به درک، هر کدوم که میخواد بیاد. بجاش میخواستم ۱۰۰۰ کیلومتر بکوبم برم میشیگان برای زنده کردن خاطرات دسته و سینهزنی و هیات. هم وسط راه و هم در مقصد هتل هم رزرو کرده بودم اما اشتباه و اهمال بنگاه خودرو و آماده نشدن پلاک و امتحان میان ترم توفیق رو ازمون گرفت. این روزا و شبا رفتید بهشت دعام کنید...
* فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی شریف و دانشجوی دکترای برق دانشگاه ایالتی آیوا آمریکا