
ولی با اعلام نتایج تازه بیدار شدم. تازه چشمامو باز کردم ودارم با دغدغه های مردمم آشنا میشم. این دغدغه ها اون چیزایی نبود که من فکر میکردم... احساس خفگی میکنم تو هوای این شهر...
شب قبل که از محل کارم از میدان تجریش و خیابان شریعتی و اتوبان صدر به سمت منزل می رفتم جمعیتی زیادی دیدم که برای جشن و سرور، سرمست از پیروزی کاندیدای خودشون داشتند رقص و پایکوبی می کردن...
عده ای شیرینی و شربت پخش میکردن و عده ای بادکنک و دستبند بنفش از تو ماشین های بی کیفیت داخلی و چند صد میلیونی خارجیشون تو هوا رقص می دادن.
همه شاد و مسرور بودند و انگار هیچ کس مثل من دغدغه هوای اهواز نداشت. انگار هیچ کس دغدغه افزایش نرخ بیکاری تو این سالهای اخیر رو نداشت. انگار هیچ کس به فکر محرومیت سیستان و بلوچستان نبود. انگار هیچ کس تا حالا حقوق نجومی به گوشش نخورده بود. انگار هیچ کس، هیچ کسی رو در بین کارگران بیکار شده کارخونه های تعطیل شده تو این سه چهار سال نداشت. انگار ... انگار هیچ کس اصلا دغدغه نداشت...
دغدغه همه شده بود فقط موضوع اعدام های سال 67 و انگار همه یکی از اعضای خانواده شون جزو اعدامی ها بود... و انگار همه فقط دغدغه آزادی! و حجاب و ماهواره و داشتند... البته به جمعیت مسرور ساکن تجریش و شریعتی و صدر، حق هم باید داد که فارغ از اوضای جهان به پایکوبی بپردازند.
چون وقتی سراغ آمار آرای رییس جمهور منتخب در شهرهای دیگر رفتم آنجا هم وضع همین بود. انگار در خوزستان هم کسی دغدغه هوا نداشت. در کرمانشاه همه سر کار میروند و در کردستان اهل تسنن آقایی می کنند. انگار در سیستان همه گاز دارند و دیه مقتولین حادثه منا با تمام ضرر و زیان به خانواده هایشان پرداخت شده بود. انگار دریاچه ارومیه و تالاب جازموریان و رودخانه زاینده رود لبالب پر آب شده و بیکاری ریشه کن شده.
انگار دست تمام نجومی بگیران قطع شده واموال به خزانه برگشته. انگار دیگر هیچ فاطمه ساداتی از سفره انقلاب حق اوقات فراغت نمی گیرد و هیچ برادری دزد نیست... دغدغه ها تغییر کرده ظرف یه هفته... احساس خفگی می کنم تو هوای این شهر...
کم کم به محل خودمان رسیدم و دیدم آنجا هم اوضاع با جاهای دیگر خیلی فرق نمی کند... شیرینی و شکلات و بادکنک بنفش.
آنجا هم دیدم جونایی که تا دیروز کارشون یه لنگه پا ایستادن سر کوچه بود و حرفشون بغض بیکاری... ولی حالا تنها دغدغشون رفع حصر چند تا معلوم الحال شده و آزادی حجاب برای خواهر و مادر دیگران جهت هرزگی.
سوپرمارکت محل در حالیکه تا چند روز پیش حرفش رکود بازار بود و گرانی اجناس و اجاره بی حساب و کتاب مغازه، حالا درحالیکه 2 تا کیسه 10 کیلویی شکر هندی تقدیم کاروان شادی جهت طبخ شربت اعلا با زعفران چینی می کرد با من همکلام شد و گفت خداروشکر که این یکی رای آورد اگر اون رای میاورد همه رو اعدام می کرد و دیگه کسی حق برگزاری کنسرت نداشت.
کسی که تنها کنسرت از نزدیک دیده اش صدای جیغ گربه های در حال جفت گیری خیابون بود حالا تمام دغدغه هاش تبدیل به شنیدن صدای ربنای استاد! شده و دیگر هیچ...
صاحبخانه مان هم بود... شیرینی پخش می کرد و سراپای زنان از روسری رسته آزاد شده از بند سیاه حجاب را خریدارانه برانداز می کرد... وقتی به من رسید با حالتی سراپا از شور و شعف گفت خداروشکر که این رای آورد پرسیدم چطور؟....
وقتی پاسخ داد دیگر هیچ صدایی نشنیدم... انگار همه جا سکوت بود. دنیا دور سرم می چرخید حالم از هرچه اصولگرا و اصلاح طلب و چپ و راست و تهران نشین و لندن نشین به هم می خورد....
احمدی نژاد تو با ایران من چه کردی که دارا و ندار، پایین شهری و شمال شهری، تهرانی و شهرستانی، خارج نشین و داخل نشین، ولایت مدار و ضدانقلاب، خوزستانی و مازندرانی، به خاطر نفرت از تو حاضرند درد بیکاری و بی عاری و بیچارگی و اختلاس و دزدی و رانتخواری و حقوق 50 میلیونی و بی هوایی و زنده به گور شدن در معدن و تجاوز پلیس سعودی و تحقیر برجام و هزاران درد بی درمان دیگر را تحمل کنند ولی اسمی از افرادی که به دروغ به تو چسباندند را نشنوند...
از صاحب خانه ما که خانه 70 میلیونیش در زمان دولت بی حساب و کتاب تو شد 700 میلیون تا همسایه بازنشسته ما که در زمان دولت هاله نور تو شده دلال ماشین های 20 میلیونی و من مستاجر کارمند که با عملکرد دولت مریض تو دیگر نه تنها توان خرید خانه نخواهم داشت بلکه کم کم باید به فکر رخت بربستن و کوچ کردن از شهر آبا و اجدادیم باشم که بتوانم در حاشیه شهر خرده نانی سرسفره ببرم و سر سوزن حالی برای فرزند... احساس خفگی می کنم تو شهری که تو توش نفس می کشی...