تاریخ : 1348,پنجشنبه 11 دي07:00
کد خبر : 51316 - سرویس خبری : خبرهای ویژه

خاتمی از نگاه عبدی و سروش: ترسو و فرصت سوز؛ با چاشنی «تذبذب»

خبرنامه دانشجویان ایران: هر سال با فرا رسیدن دوم خرداد، فیل بسیاری یاد هندوستان «اصلاحات» می‌کند؛ دورانی که برداشت‌های اصلاح طلبان هم از آن جالب توجه است.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، نیک آهنگ کوثر کاریکاتوریست ضدانقلاب در وبلاگ خود با اشاره به برداشت های متفاوت از دوم خرداد نوشت: خاتمی از نگاه عبدی و سروش؛ «منفعل»، «ترسو»، «قدرناشناس» و «فرصت سوز»؛ با چاشنی «تذبذب».

این روزنامه نگار فراری همچنین در بخش دیگری از مطلب خود نوشت: برای خیلی‌ها، سید محمد خاتمی قهرمانی بود که دشمن مجال‌اش نداد، اما بودند کسانی چون عبدالکریم سروش و عباس عبدی که از انتقاد از سید محمد، نهراسیدند. سروش خاتمی را «قدرناشناس» و «فرصت سوز» خواند، با چاشنی «تذبذب». عبدی ضمن «ترسو» خواندن خاتمی، معتقد بود که بقای او در ساختار قدرت، به دنبال در پیش گرفتن سیاست «انفعال»، بـیش از پیش مملکت را تضعیف می‌کند و مخالفان مردم را جری‌تـر مـی‌نمایـد.

نیک آهنگ کوثر با اشاره به شخصیت مذبذب خاتمی یادآور شد: عباس عبدی و عبدالکریم سروش شاید سال‌های سال پیش از به قدرت رسیدن خاتمی، جز با مهر در باره او سخنی نگفته باشند، اما نتیجه کردار خاتمی در دوران ریاست جمهوری، احتمالا از میزان ارادت اینان کاست.

نخستین بار پس از تعطیلی موسسات غير انتفاعی «صراط» و «معرفت و پژوهش» عبدالکریم سروش گله‌گذاری‌اش را علنی کرد و در نامه‌ای سرگشاده به خاتمی بابت «قدرناشناسی» و «فرصت سوزی» تاخت: «اين رنجنامه را تلخ کامانه و در کمال نوميدی و ناخشنودی، هنگامی و در هنگامه يی می نويسم که ياران شناخته و ناشناخته ام "چندان به خاک تيره فرو ريختند سرد، که گفتی ديگر زمين هميشه شبی بی ستاره ماند". قيام آرام و دموکراتيک مردم ايران عليه استبداد دينی در خرداد ١٣٧٦، تجربه شيرينی بود که قدرناشناسی و فرصت سوزی آن خواجه خنده رو بر آن مهر خاتمت زد و خلقی را تلخ کام و ناآرام کرد، دستاورد تلاش‌ها و تب و تاب‌های جمعی دردمند بود که رايگان هديه شد و ارزان از دست رفت. و اين عجب نبود.»

سروش در گفتگویی با تلویزیون هم به تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۸۴، چند ماه پس از کنار رفتن سید محمد خاتمی از قدرت در باره او می‌گوید: من در جناب آقای خاتمی این مشکل را دیده بودم، مشکلی که قبلاً هم از آن به طور کلی‌تر سخن گفته بودم و آن اینکه عدم بصیرت در نظر موجب عدم شجاعت در عمل می‌شود. اگر شما به اندیشه‌ای به نحو روشن و قطعی پایبند باشید، در عمل هم شجاعت پیدا می‌کنید. اما اگر اندیشه ناروشن بوده و بصیرت نظری کافی حاصل نباشد، البته در مقام عمل هم دچار سستی و تزلزل خواهید شد.

وی در ادامه می گوید: خاتمی گاهی به این سو می‌رفت و گاه به آن سو و ایده‌ای را مطرح می‌کرد و دیگران هم دنبال او را می‌گرفتند، ولی ناگهان ترمز می‌کرد، عقب می‌کشید و باز می‌ایستاد و همه را متحیر می‌گذاشت. این قصه خصوصاً در جامعه مدنی از همه جا مشهودتر بود. ایشان جامعه مدنی را مطرح کرد. من به یاد دارم چقدر در باب تحلیل و توضیح جامعه مدنی مقاله نوشته شد.

سروش ادامه می‌دهد: «ایشان یا از ابتدا چنین درکی از جامعه مدنی داشت یا بعداً به دلایل خاص سیاسی و فکری نظرشان را عوض کرده و مدینة النبی را به جای جامعه مدنی نهاد و این تذبذبی آشکار در فکر ایشان بود. شاهد همین تذبذب آن‌گاه که ایشان در باب آزادی سخن می‌گفت هم بودیم. البته اگر بخواهم جناب آقای خاتمی را با دیگر سیاستمداران و مردان سیاست پیشه‌مان مقایسه کنم خواهم گفت که اصلاً جای مقایسه نیست. به هر حال من در آقای خاتمی چنین مشکلی را که نامش را می‌توان تذبذب گذاشت، می‌دیدم و آن را منشا پاره‌ای از مشکلات عملی ایشان می‌شمردم.»

عباس عبدی، یکی دیگر از مغزهای به اصطلاح متفکر دوم خرداد که برخلاف بسیاری از دوستانش، موافق نامزدی مجدد خاتمی در انتخابات ۱۳۸۰ نبود و با طرح ایده «خروج از حاکمیت» سر و صدای بسیاری درست کرد و نهایتا در پاسخ به «نامه‌ای به فردا»ی خاتمی، نامه‌ای نوشت که در میان برخی از علاقه‌مندان خاتمی، طرفداری نداشت.


عبدی در نامه‌اش، به عدم تفکیک نقش «متفکر» و «مسوول» در خاتمی می‌پردازد: مهمترین اشکال این نامه که تقریباً در طول هفت سال گذشته کمابیش نزد آقای خاتمی وجود داشته است عدم تفکیک جایگاه و نقش‌های خود هنگام نوشتن یا سخنرانی است. آقای خاتمی میان دو مقام اندیشمند و سیاست مدار و صاحب قدرت تفکیک قایل نمی‌شود. اگر چه ممکن است یک نفر بتواند در هر دو زمینه ایفای نقش کند اما در هر مورد لازم است که تفکیک صورت گیرد.

عبدی معتقد است که در دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی، هیچ دستاورد مثبتی وجود نداشته است و آنچه به‌دست آمده بدون حضور خاتمی هم می‌توانست عملی شود: پس از سال ۱۳۸۰ و دور دوم ریاست جمهوری تقریباً در ساختار قدرت نه تنها دستاورد چشمگیر اصلاحی نداشته‌ایم که تماماً علیه اصلاحات بوده، آنچه هم که دستاورد بوده بدون حضور خاتمی هم می‌توانست محقق شود چه بسا مخالفان اصلاحات برای بقای خود کمتر از آنچه که هست با خواست ملت مخالفت می کردند.

عبدی سپس به تناقض‌های خاتمی می‌پردازد: آقای خاتمی به صورت عجیبی هنوز هم خود را متعهد به عهد و پیمانی که با مردم و خدای خودش بسته است میداند گرچه من نمیدانم با خدا چه پیمانی بسته و کاری هم به آن ندارم ولی پیمانش با مردم برنامه ۱۲ ماده ای است کـه قبـل از دو خـرداد ارایـه کـرد و سـپس حرف‌های دیگرش و قسم خورده شده در مجلـس و... و تردیـدی نیسـت کـه در ایـن پیمـان استوار و ثابت قدم نبود، اصو ًال آقای خاتمی هیچ خط قرمزی از خود به جا نگذاشته تا بـدانیم کی و چگونه خود را متعهد به این پیمان میداند؟ هر خط قرمزی را که تعیین کرد بـه بـدترین شکلی از آن عقبنشینی کرد و خوشبختانه دیگر نمیتواند حتی خط قرمز یا خاکریز جدیدی تعیین کند چرا که در حال عقبنشینی مستمر است و حتی نیروهای رقیب او جلوتر از خود او در حال فتح سرزمینی هستند که مردم اصلاح‌طلب در اختیارش نهادنـد بعـد از بارهـا و بارهـا خطکشی در سال ۱۳۸۰ اعلان شکست سیاست اعتـدال را کـرد ولـی بجـای آن کـه سیاسـت جدی‌تری در پیش گیرد سیاست انفعال را پیشه ساخت در سال ۱۳۸۱ اعلان کرد که اگـر ایـن دو لایحه تصویب نشود من رییس جمهور نیستم و تصویب هم نشد و کماکان رییس جمهـور است در جریان انتخابات بیپایهترین مواضع را اتخاذ کردند و در نهایت گفتنـد کـه انتخابـات غیررقابتی، غیرقانونی و غیرآزاد را برگزار نمی‌کنیم و در نهایت هم برگزار کردند.

وی در ادامه می نویسد: من اوایل فکر می‌کردم که آقای خاتمی بنابه مصالحی چنین مـی‌کننـد بـویژه کـه بـه نظـر می‌رسید که خاتمی میترسد اگر کنار بروند آسمان ایران به زمین می‌آیـد، ولـی امـروز تقریبـًا مطمئن هستم که دلایل دیگری در پیش است، دلایلـی کـه بـه ذهـن می‌رسد عموماً به جنبه شخصی آقای خاتمی برمی‌گردد که یکی ترسو بودن شدید اوسـت کـه در برابر قدرت مثل چغوک در برابر مار میمانـد.