
به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ تحول اخیر در نحوه صورتبندی سیاست آمریکا نسبت به سوریه و عراق، صرفاً یک جابهجایی اداری یا تغییر در سطح مأموریت یک فرستاده ویژه نیست، بلکه نشانهای از بازتعریف میدان عمل واشنگتن در شامات و بینالنهرین است. ادغام پروندههای سوریه و عراق تحت یک سازوکار واحد، آن هم با محوریت «توماس باراک» در چارچوب رویکرد موسوم به «اول آمریکا»، بیانگر آن است که آمریکا دیگر این ۲ کشور را به صورت پروندههای مجزا، صرفاً داخلی یا حتی صرفاً امنیتی نمیبیند، بلکه آنها را در قالب یک پازل ژئوپلیتیک پیوسته و بههموابسته تحلیل میکند. از منظر ایران، این تغییر نه یک تحول خنثی، بلکه بخشی از بازآرایی فشار، مهار و بازتوزیع نفوذ در همسایگی غربی ایران است. در دوره پس از ۲۰۰۳، آمریکا در عراق عمدتاً با زبان دموکراسی، بازسازی، فدرالیسم و نهادسازی سخن میگفت اما اکنون شواهد نشان میدهد اولویت اصلی واشنگتن از «مهندسی سیاسی» به «مهندسی امنیتی» منتقل شده است. در این الگو، آنچه اهمیت دارد نه لزوماً کیفیت مردمسالاری، بلکه توان دولتهای محلی برای تولید ثبات حداقلی، کنترل محیط امنیتی و تضمین منافع آمریکا بدون نیاز به حضور مستقیم و پرهزینه نظامی است. همین تغییر معنا دارد: آمریکا به جای ساختن دولتهای کاملاً همسو با ادبیات لیبرال، به دنبال دولتها و سازوکارهایی است که بتوانند تهدیدات ضدمنافع واشنگتن را مهار کنند، مسیر نفوذ رقبای منطقهای را ببندند و بار حضور نظامی آمریکا را کاهش دهند. در این چارچوب، عراق برای آمریکا فقط یک کشور پساداعش یا یک پرونده دولتسازی شکستخورده نیست، بلکه حلقهای در زنجیره توازن قوا میان ایران، سوریه، ترکیه، کشورهای عرب و رژیم صهیونیستی است. بنابراین انتصاب فرستادهای که همزمان مأموریت سوریه و عراق را بر عهده دارد، حامل این پیام است که واشنگتن میخواهد هماهنگی بین این ۲ جبهه را افزایش دهد. در واقع، آمریکا از طریق یک مدیریت واحد میکوشد منطق عمل خود را از «واکنش موردی» به «هدایت شبکهای» ارتقا دهد. این همان چیزی است که از نگاه ایران باید به عنوان بخشی از یک راهبرد فشردهتر مهار منطقهای دیده شود. اهمیت این تحول برای ایران آن است که عراق و سوریه، نه فقط ۲ کشور همسایه، بلکه ۲ عمق راهبردی مهم در معادلات امنیت ملی ایران هستند. عراق دروازه اصلی پیوند زمینی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایران با غرب آسیاست و سوریه همچنان بالقوه بخشی از عمق ژئوپلیتیک محور مقاومت و مسیر اتصال راهبردی به لبنان و مدیترانه به شمار میرود. از همین رو، هرگونه تغییر در معماری قدرت این ۲ کشور، مستقیماً بر محاسبات امنیت ملی ایران اثر میگذارد.
تحولات سوریه در ماههای اخیر این واقعیت را برجستهتر کرده است. گزارش بازرس کل وزارت جنگ آمریکا نشان میدهد فروپاشی ساختار نظامی قسد در برابر پیشروی نیروهای دولت شورشیان سوریه، یک نقطه عطف در پایان دادن به الگوی قبلی مداخله آمریکا در شمال و شرق سوریه بوده است. این تحول، از یک سو به معنای پایان همکاری طولانیمدت واشنگتن با نیروهای کرد به عنوان ستون اصلی مبارزه با داعش بود و از سوی دیگر به تغییر ناگزیر مسیر آمریکا به سمت تعامل با دولت دمشق انجامید. از نگاه آمریکا، این تغییر، نه از سر همدلی با حاکمیت مرکزی سوریه، بلکه ناشی از فروپاشی ابزار واسطی بود که سالها در خدمت اهداف نمایشی ضدداعش، همچنین مهار بازیگران نامطلوب منطقه از منظر آمریکا قرار داشت. در اینجا باید به نکتهای کلیدی توجه کرد: آمریکا در سوریه با یک منطق کاملاً ابزاری عمل میکند. هرگاه نیروهای محلی در خدمت نظم مطلوب واشنگتن باشند، از آنها حمایت میشود و هرگاه دیگر کارکرد گذشته را نداشته باشند، بهراحتی کنار گذاشته میشوند و حتی به سمت ادغام در ساختار مرکزی سوق داده میشوند. توافق میان دمشق و قسد که بهتدریج به ادغام نهادهای کرد در ساختار دولت مرکزی منجر میشود، نمونهای آشکار از این منطق است. آمریکا از یک سو میکوشد خلأ امنیتی ناشی از فروپاشی قسد را با انتقال زندانیان داعش و میانجیگری سیاسی مدیریت کند و از سوی دیگر تلاش دارد مسیر جدیدی را برای تثبیت دولت دمشق تعریف کند؛ دولتی که هرچند بهظاهر از حمایت واشنگتن برخوردار میشود اما در واقع در معرض یک بازتعریف وابستگی و مهندسی سیاسی جدید قرار میگیرد. تام باراک در این میان حامل سبکی از سیاستورزی است که بر سرعت، چابکی و توافقسازی استوار است. تجربه او در پرونده سوریه نشان داد واشنگتن مایل است با استفاده از چهرههایی با شبکه ارتباطی گسترده و رویکرد معاملهمحور، به جای مسیرهای کلاسیک دیپلماتیک، به سمت «حلوفصلهای مدیریتشده» برود. این سبک، برای ملت عراق یک هشدار است، زیرا نشان میدهد آمریکا به جای ورود مستقیم و پرهزینه، میخواهد از مسیر توافقهای موضعی، اختلافافکنی، ادغامهای تدریجی و مهندسی بازیگران محلی، به اهداف راهبردیاش برسد. چنین الگویی در عمل میتواند فشار بر محور مقاومت را افزایش دهد؛ حتی اگر در ظاهر با شعار ثباتسازی و مبارزه با افراطگرایی همراه باشد. برای ایران، این تحولات اهمیت ویژهای دارد، دولت جدید دمشق در حال تعریف روابط خارجی خود بر اساس اولویتهای جدید است و بازیگران مختلف منطقهای و بینالمللی برای تأثیرگذاری بر مسیر آینده این کشور رقابت میکنند. با این حال، این تحول لزوماً به معنای حذف کامل نقش ایران از معادلات سوریه نیست. آنچه تغییر کرده، شکل رقابت است. اگر در گذشته بخش مهمی از نفوذ بازیگران منطقهای بر پایه ملاحظات امنیتی و نظامی تعریف میشد، اکنون رقابت به حوزههای سیاسی، اقتصادی، بازسازی، تجارت، انرژی و دیپلماسی منطقهای منتقل شده است.
در همین حال، عراق همچنان مهمترین عرصه رقابت ژئوپلیتیک در غرب آسیا باقی مانده است. برخلاف سوریه که دولت جدید در حال تقلا برای تثبیت و اثبات خود است، عراق دوست و متحد ایران، با تکثر مراکز قدرت، تنوع بازیگران سیاسی و رقابت نفوذ قدرتهای خارجی مواجه است. همین مساله مأموریت باراک را در بغداد پیچیدهتر از دمشق میکند.
واشنگتن بهخوبی میداند عراق در مرکز اتصال خلیج فارس، شام و ایران قرار دارد. از این رو، هرگونه تغییر موازنه قدرت عراق میتواند پیامدهای منطقهای گستردهای داشته باشد. به همین دلیل آمریکا تلاش میکند از طریق تقویت نهادهای مرکزی، بازتعریف روابط بغداد با همسایگان و کاهش وابستگیهای امنیتی، جایگاه بغداد را در نظم منطقهای جدید بازسازی کند. اما در عین حال، چالشهای آمریکا نیز کم نیست. بر خلاف تصور برخی محافل غربی، منطقه غرب آسیا عرصهای نیست که بتوان آن را صرفاً از طریق طراحیهای دیپلماتیک یا مهندسی سیاسی مدیریت کرد. رقابت بازیگران منطقهای، تضاد منافع قدرتهای خارجی، پیچیدگیهای هویتی و قومی و حساسیتهای تاریخی همچنان عوامل تعیینکنندهای در سرنوشت تحولات منطقه هستند.
همین واقعیت موجب میشود پروژه جدید آمریکا با وجود برخورداری از ابزارهای گسترده سیاسی و اقتصادی، با محدودیتهای جدی روبهرو باشد. تجربه ۲ دهه گذشته نشان داده بسیاری از طرحهای بلندپروازانه واشنگتن در منطقه، هنگام مواجهه با واقعیتهای میدانی دچار تعدیل، تغییر یا حتی شکست شدهاند. برای ایران نیز شرایط جدید نیازمند بازتعریف برخی رویکردهاست. واقعیتهای جدید سوریه و عراق ایجاب میکند تهران بیش از گذشته بر ابزارهای اقتصادی، دیپلماتیک، فرهنگی و همکاریهای منطقهای و حتی نظامی تمرکز کند. در نهایت، انتصاب باراک و یکپارچهسازی پروندههای سوریه و عراق را باید بخشی از تلاش آمریکا برای شکلدهی به نظم جدید منطقهای دانست؛ نظمی که هنوز در مراحل اولیه شکلگیری قرار دارد و سرنوشت نهایی آن مشخص نیست اما آنچه روشن به نظر میرسد این است که آینده منطقه نه صرفاً در واشنگتن، بلکه در تعامل پیچیده میان بازیگران منطقهای و توانایی آنان در انطباق با واقعیتهای جدید تعیین خواهد شد. در چنین شرایطی، ایران همچنان از ظرفیتهای مهم نظامی، ژئوپلیتیک، اقتصادی، تاریخی و فرهنگیای برخوردار است که میتواند مبنای حفظ و حتی بازآفرینی نقش منطقهای کشور در بازآرایی جدید غرب آسیا باشد.