
به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ مسلم خلخال/// حملات اخیر آمریکا به زیرساختها و مناطق جنوبی و جزایر ایران، در کنار راهزنیهای دریایی و اعمال محدودیت بر کشتیرانی، بهروشنی نشان میدهد که آتشبس ادعایی، از همان ابتدا نقض شده است. این اقدامات نهتنها نشانهای از پایبندی به توافق نیست، بلکه بخشی از یک راهبرد هدفمند برای وارد کردن ضربات کنترلشده بدون ورود به جنگی تمامعیار است؛ راهبردی که نمیتواند بدون پاسخ درخور باقی بماند.
تحولات میدانی روزهای اخیر در لبنان و شمال سرزمینهای اشغالی نیز بهروشنی نشان میدهد وضعیت کنونی هیچ شباهتی به آتشبس ندارد. حملات گسترده رژیم صهیونیستی به ضاحیه جنوبی بیروت، صدور هشدارهای تخلیه و برنامهریزی برای عملیاتهای وسیعتر، در کنار پاسخهای میدانی حزبالله، عملاً صحنه را به یک جنگ تمامعیار نزدیک کرده است.
این در حالی است که همزمان با ادعاهای سیاسی درباره توقف درگیریها، شواهد میدانی از نقض مکرر آتشبس توسط تلآویو و حمایت عملی واشینگتن از این روند حکایت دارد. از حملات نظامی در لبنان گرفته تا اقدامات خصمانه در حوزه دریایی و فشار بر زیرساختهای ایران، مجموعهای از رفتارها شکل گرفته که نشان میدهد توافقات موجود، فاقد ضمانت اجرایی بوده و بیش از آنکه به صلح منجر شود، به ابزاری برای مدیریت موقت بحران تبدیل شده است.
در چنین چارچوبی، میتوان راهبرد آمریکا و رژیم صهیونیستی را تلاش برای حرکت بر یک خط باریک توصیف کرد؛ نه ورود به جنگی فراگیر و پرهزینه، و نه پایبندی واقعی به آتشبس. هدف این است که با نقضهای تدریجی، محاصرههای دریایی و فشارهای محدود، از یکسو ضرباتی به ایران وارد شود و از سوی دیگر، از گسترش جنگ به سطحی که منافع آمریکا و کشورهای حاشیه خلیج فارس را بهطور جدی تهدید کند، جلوگیری شود. به بیان دیگر، آنها میکوشند «بجنگند بدون آنکه وارد جنگ شوند» و آتشبس را به پوششی برای این رفتار دوگانه تبدیل کنند.
در چنین شرایطی، مواضع رسمی جمهوری اسلامی ایران نیز صریحتر از گذشته بیان شده است. تأکید بر اینکه «نقض آتشبس در هر جبهه، به منزله نقض آن در تمام جبهههاست» عملاً معادله جدیدی را در منطقه تعریف میکند؛ معادلهای که بر اساس آن، لبنان، غزه و حتی مسیرهای راهبردی دریایی، اجزای یک میدان واحد تلقی میشوند. این نگاه، دامنه هرگونه اقدام نظامی را فراتر از جغرافیای محدود درگیری گسترش میدهد.
در سطح میدانی، حزبالله لبنان نیز نشان داده که نهتنها در موقعیت تدافعی باقی نمانده، بلکه با گسترش دامنه حملات خود به عمق سرزمینهای اشغالی، از جمله حیفا و عکا، تلاش دارد موازنه بازدارندگی را بازتعریف کند. استفاده از پهپادهای پیشرفته، حملات شبانه و افزایش برد عملیاتی، بیانگر ارتقای توانمندیهای این گروه در مواجهه با ارتش رژیم صهیونیستی است.
در سوی دیگر، نشانههایی از فشار داخلی بر تلآویو نیز قابل مشاهده است. اختلافات سیاسی، احتمال فروپاشی کابینه و تلاش نخستوزیر این رژیم برای انتقال بحران به بیرون از مرزها، از جمله عواملی است که میتواند در تشدید ماجراجوییهای نظامی نقش داشته باشد. بهعبارت دیگر، جنگ در لبنان برای تلآویو صرفاً یک پرونده امنیتی نیست، بلکه ابزاری برای مدیریت بحران داخلی نیز محسوب میشود.
همزمان، تحرکات بازیگران دیگر محور مقاومت نیز بر پیچیدگی معادلات افزوده است. اعلام آمادگی انصارالله یمن برای ورود به میدان و طرح احتمال فعال شدن جبهههای جدید، نشان میدهد هرگونه تشدید تنش میتواند به سرعت به یک درگیری منطقهای گسترده تبدیل شود؛ موضوعی که دشمن تلاش دارد با همین الگوی «جنگ محدود» از آن جلوگیری کند.
بر این اساس، به نظر میرسد منطقه در حال عبور از یک مرحله گذار است؛ مرحلهای که در آن، توازن قوا بیش از بیانیههای سیاسی، تعیینکننده مسیر آینده خواهد بود. اگر روند کنونی ادامه یابد، لبنان دیگر صرفاً یک جبهه محدود نخواهد بود، بلکه به نقطه اتصال بحرانهای منطقهای تبدیل میشود؛ نقطهای که هر خطای محاسباتی در آن، میتواند به یک جنگ فراگیر منجر شود. در این میان، پرهیز از افتادن در دام «آتشبسِ جنگی» و طراحی پاسخهایی که هزینه این رفتار دوگانه را افزایش دهد، ضرورتی راهبردی به شمار میرود.