
به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ چرا در روزگاری که اضطراب از سر و کول ثانیههایمان بالا میرود، بیشتر به دنبال یک «همسفر» دائمی میگردیم؟ چرا تروماهای جمعی، ما را به سمت تشکیل خانواده و پیوندهای عمیق هدایت میکنند؟
وقتی سایه بحران از جنگهای ویرانگر و بلایای طبیعی گرفته تا پاندمیهای غافلگیرکننده بر سر جامعه میافتد، منطق ریاضی و اقتصاد میگوید: «صبر کن! الان وقت تعهد جدید نیست.» طبق «نظریه انتخاب عقلانی» در زمان بیثباتی و کمبود، انسان باید از تصمیمات پرهزینهای مثل ازدواج و بچهدار شدن فرار کند. اما حقیقت قلب انسان، چیزی کاملاً متفاوت و شگفتانگیز را نشان میدهد.
تاریخ و روانشناسی میگویند درست وقتی شوک اولیه بحران فروکش میکند، موجی از تمایل به لنگر انداختن در ساحل عاطفی یک رابطه پایدار شروع میشود. این پدیده که به آن «اثر آشیانهسازی» یا «بازگشت به ریشهها» میگویند، در واقع پاسخ غریزی ما برای زندهماندن است.
در نگاهی نزدیکتر به خیابانهای خودمان، ما ایرانیها خوب میدانیم «زیستن در وضعیت اضطراری» یعنی چه. در ماههای اخیر وقتی سایه تهدید و جنگ بر آسمان شبهایمان سنگینی میکرد، بسیاری از ما به جای دوری گزیدن به هم نزدیکتر شدیم. گویی در میانه صدای بمباران و اخبار نگرانکننده، تنها چیزی که معنا داشت، دستانی بود که میتوانستیم محکم بگیریم.
برای فهم این تغییر، باید مراحل ششگانه واکنش به فاجعه را بشناسیم. در لحظات اول (فاز برخورد)، ما فقط به فکر نجات فیزیکی هستیم. اما به محض اینکه میفهمیم «جانمان چقدر ترد و شکننده است» نیازی درونی بیدار میشود: نیاز به یک لنگرگاه. در اینجاست که زوجها با درک طعم شیرین «بقاء مشترک»، تصمیم میگیرند رابطهشان را رسمی و محکم کنند. آنها میخواهند این «با هم بودن» را در برابر تندبادهای بعدی بیمه کنند.
نظریهای به نام «مدیریت وحشت» میگوید: انسان تنها موجودی است که میداند روزی خواهد مُرد. این آگاهی، اضطرابی همیشگی در جان ما میکارد.
برجستگی مرگ: وقتی جنگ یا زلزله رخ میدهد، مرگ از یک مفهوم دور، به یک واقعیت نزدیک تبدیل میشود. در این لحظه «روابط نزدیک» مثل یک ضربهگیر عمل میکنند. تحقیقات نشان داده حتی فکر کردن به تعهد زناشویی، اثرات مخرب ترس از مرگ را در مغز کاهش میدهد.
جستجوی جاودانگی: ما میدانیم جسممان فانی است، پس با تشکیل خانواده و فرزندآوری، میخواهیم بخشی از ارزشها و ژنهایمان را به آینده مخابره کنیم. ما با «خانواده» به جنگ فراموشی و نیستی میرویم.
عجیب است اما استرس مرگ، موتور تولیدمثل را روشن میکند. پژوهشها نشان داده وقتی یاد مرگ در جامعه زنده میشود، میل به داشتن فرزند به شدت بالا میرود. درست مثل اتفاقی که بعد از ۱۱ سپتامبر افتاد و جوامع با انفجار جمعیتی مواجه شدند. فرزند، در عمیقترین لایه ناخودآگاه ما، پادزهری برای وحشت از فنا شدن است.
طبق نظریه «جان باولبی» همه ما در کودکی برای امنیت به آغوش مادر پناه میبردیم. در بزرگسالی، این نقش به همسر منتقل میشود. وقتی دنیای بیرون ناامن و پیشبینیناپذیر میشود، نیاز بیولوژیک ما به «در آغوش کشیده شدن» به اوج میرسد. در چنین شرایطی، دوستیهای گذرا و بیتعهد دیگر آرامبخش نیستند. ما به یک «تعهد رسمی» نیاز داریم تا مطمئن شویم در طوفان بعدی، کسی هست که دستمان را رها نکند.
در میانه دود و آتش یا در روزهای سخت تحریم و تهدید، آدمها ناگهان میفهمند که موفقیتهای کاری یا انباشت ثروت، در لحظه فاجعه چقدر بیمقدارند. آنها درمییابند که در تاریکترین لحظات، تنها دارایی واقعیشان «آدمهای زندگیشان» هستند.
«نظریه تاریخچه زندگی» میگوید انسانها دو استراتژی دارند:
استراتژی کند: در محیطهای امن، انسانها استراتژی «کند» (تأخیر در ازدواج و تمرکز بر تحصیل و شغل) را برمیگزینند.
استراتژی سریع: در زمان بحران و کاهش امید به زندگی، وقتی حس میکنیم زمان کوتاه است، مغز فرمان میدهد: «سریعتر جفت پیدا کن و نسلات را حفظ کن.» اینجاست که بلوغ روانی زودتر رخ میدهد و تمایل به ازدواج زودهنگام و زادآوری بیشتر میشود.
حفظ جفت: فشار ناشی از بقا، هزینههای جدایی را بالا میبرد. ازدواج به عنوان یک سازوکار قدرتمند برای حفظ منابع مشترک و همکاری در شرایط سخت عمل کرده و همکاری زوجین را در مقابله با تهدیدات محیطی تضمین میکند.
بحران یعنی ترشح مدام آدرنالین و کورتیزول (هورمون استرس). این وضعیت بدن را فرسوده میکند.
درهمتنیدگی اجتماعی: پستانداران در وقت خطر به هم میچسبند تا گرم بمانند و زنده بمانند. در انسان، این غریزه به شکل صمیمیت زناشویی بروز میکند. تماس فیزیکی و عاطفی باعث ترشح «اکسیتوسین» (هورمون عشق) میشود که مستقیماً سم کورتیزول را خنثی کرده و به سیستم عصبی آرامش میدهد.
بحرانها تمام باورهای ما درباره امنیت جهان را ویران میکنند، اما در ویرانهها، چیزی جدید ساخته میشود: «معناسازی مجدد».
در میانه دود و آتش یا در روزهای سخت تحریم و تهدید، آدمها ناگهان میفهمند که موفقیتهای کاری یا انباشت ثروت، در لحظه فاجعه چقدر بیمقدارند. آنها درمییابند که در تاریکترین لحظات، تنها دارایی واقعیشان «آدمهای زندگیشان» هستند. این تغییر نگاه، جوانان را از سبک زندگی گذرا به سوی ازدواج سوق میدهد. تروما حتی میتواند کینههای قدیمی خانوادگی را بشوید و پیوندها را محکمتر کند.
جنگ جهانی دوم: در سال ۱۹۴۲، بعد از حمله به پرل هاربر، نرخ ازدواج به شکل عجیبی اوج گرفت. سربازانی که به جبهه میرفتند و زنانی که در شهر میماندند، میخواستند قبل از هر اتفاقی، پیوندشان را ابدی کنند.
طوفان هوگو: در مناطق آسیبدیده، نرخ ازدواج و زایمان بسیار بالاتر از جاهای دیگر بود.
۱۱ سپتامبر: این واقعه باعث یک «آشیانهسازی ملی» در آمریکا شد. جالب اینجاست که ازدواجهای شکلگرفته در آن دوران، نرخ طلاق کمتری داشتند چون بر پایه واقعبینی و نیاز عمیق روانی بودند.
کرونا: قرنطینه و انزوا به ما ثابت کرد که «تنهایی» چقدر ترسناک است و توهم خودکفایی مطلق را در هم شکست.
بحران مثل یک کاتالیزور عمل میکند؛ یا پیوند را محکم میکند یا آن را میشکند. تثبیت: برای زوجهایی که زیربنای خوبی داشتند، بحران به تردیدها پایان میدهد و آنها را مستقیم به سفره عقد میرساند.
فروپاشی: روابطی که از قبل لرزان بودند، زیر فشار استرس زودتر فرو میریزند.
بحران به ما میگوید: «زندگی کوتاهتر از آن است که در بلاتکلیفی بمانی.»
پناه بردن به خانواده بعد از هر بحران، یک تصمیم هیجانی ساده نیست؛ این یک استراتژی هوشمندانه برای بقاست که در طول میلیونها سال در خون ما نهادینه شده است. وقتی تروما چهره عریان مرگ را به ما نشان میدهد، ما به «پناهگاه امن» آغوش پناه میبریم.
در ایران امروز، که ما با پوست و استخوانمان طعم ناپایداری را چشیدهایم، خانواده نه یک سنت قدیمی، بلکه «آخرین سنگر» در برابر آشوب جهان است. حمایت از این پیوندها، راهی است برای اینکه جامعه بتواند از خاکستر تروماها، دوباره جوانه بزند و معنای زندگی را بازپس بگیرد. خانواده، در نهایت، تنها جایی است که وقتی جهانِ بیرون فرو میریزد، سقفش استوار میماند.