
به گزارش گروه بین الملل «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ ترامپ جنگ علیه ایران را با وعده یک پیروزی سریع آغاز کرد؛ جنگی که قرار بود در مدت کوتاهی به اهدافی همچون تسلیم ایران، نابودی توان هستهای، موشکی و پهپادی و پایان دادن به ظرفیتهای راهبردی جمهوری اسلامی منجر شود. اما با گذشت نزدیک به شش ماه، نهتنها اهداف اعلامشده محقق نشده، بلکه واشنگتن با مجموعهای از هزینهها و مشکلات پیشبینینشده مواجه شده است.
در چنین شرایطی، مسئله دیگر صرفاً این نیست که آمریکا در میدان نبرد به چه میزان موفق شده است؛ پرسش مهمتر این است که آیا واشنگتن اساساً مسیر خروجی از این جنگ در اختیار دارد یا نه.
«هدر کانلی»، عضو ارشد مؤسسه امریکن اینترپرایز و معاون پیشین وزیر خارجه آمریکا در امور اروپا و اوراسیا، در گفتوگویی با بلومبرگ درباره وضعیت کنونی ترامپ گفته است: «ما گیر کردهایم و ترامپ گزینه خوبی مقابل ایران ندارد.» نشریه آتلانتیک نیز در گزارشی مشابه نوشته است که ترامپ به دلیل نداشتن گزینه مناسب در برابر ایران، تصمیم گرفته فعلاً اقدامی انجام ندهد.
این اظهارات نشان میدهد مسئله برای واشنگتن از «چگونگی پیروزی» به «چگونگی خروج از جنگ» تغییر کرده است.
یکی از مهمترین نشانههای این تغییر، دگرگونی اهداف اعلامی جنگ است.
ترامپ در آغاز جنگ اهدافی بسیار گسترده را دنبال میکرد؛ از سرنگونی نظام جمهوری اسلامی و نابودی توان هستهای، موشکی و پهپادی ایران تا تصاحب ذخایر اورانیوم کشور. اما با ادامه جنگ و بستهشدن تنگه هرمز، معادله تغییر کرد.
اکنون یکی از مهمترین اهداف اعلامشده واشنگتن، بازگرداندن تنگه هرمز به وضعیت پیش از جنگ و کنترل پیامدهای اقتصادی آن است؛ تنگهای که پیش از آغاز جنگ باز بود.
«جیدی ونس»، معاون رئیسجمهور آمریکا، در گفتوگو با فاکسنیوز این تغییر رویکرد را به روشنی بیان کرده و گفته است هدف اصلی، بازگشت وضعیت تنگه هرمز به شرایطی است که قیمت نفت و گاز برای مردم آمریکا باثبات باشد و «قیمت نفت و بنزین برای آمریکاییها» پایین بماند.
این تغییر هدف، به خودی خود حامل یک پیام مهم است: جنگی که قرار بود با تغییر معادلات سیاسی و نظامی ایران به پایان برسد، اکنون بخش مهمی از انرژی سیاست خارجی آمریکا را صرف بازگرداندن شرایط به نقطه قبل از جنگ کرده است.
تنگه هرمز تنها یک مسئله نظامی نیست. اختلال در عبور و مرور انرژی از این مسیر، بازار نفت و گاز را تحت تأثیر قرار داده و آثار آن به داخل آمریکا نیز رسیده است.
افزایش قیمت بنزین و گازوئیل در آمریکا، فشار اقتصادی ناشی از جنگ و افت محبوبیت ترامپ، بخشی از هزینههایی است که جنگ برای دولت او ایجاد کرده است.
از سوی دیگر، گزارشهایی درباره کاهش ذخایر برخی مهمات راهبردی آمریکا، فرسودگی نیروهای مستقر در منطقه و افزایش فشار بر ساختار نظامی و لجستیکی این کشور منتشر شده است.
این وضعیت نشان میدهد هزینه جنگ صرفاً در میدان نبرد محاسبه نمیشود. جنگ طولانی، به همان اندازه که منابع مالی و تسلیحاتی مصرف میکند، ظرفیت انسانی، لجستیکی و عملیاتی ارتش را نیز تحت فشار قرار میدهد.
یکی از جنجالیترین گزارشهای منتشرشده درباره تبعات امنیتی جنگ، به سفر ترامپ به ترکیه مربوط است.
رسانههای آمریکایی گزارش دادهاند که در جریان بازگشت ترامپ از آنکارا، به دلیل نگرانی از تهدید موشکی، برنامه پرواز او به شکل مخفیانه تغییر کرده است.
شبکه ایبیسینیوز به نقل از یک مقام ارشد آمریکایی گزارش داده که دستگاههای امنیتی آمریکا معتقد بودند یک گروه ایرانی به ترکیه نفوذ کرده و اطلاعاتی درباره مسیرهای حرکتی ترامپ در اختیار دارد.
براساس این گزارش، تنها تعداد محدودی از افراد حاضر در هواپیمای قدیمی «ایرفورس وان» از تغییر برنامه پرواز رئیسجمهور آمریکا مطلع بودند. هواپیمای دیگری برای انتقال ترامپ آماده شد و جنگندههای اف-۳۵ هر دو هواپیما را اسکورت کردند تا طرح جابهجایی مخفی بماند.
حتی به خبرنگارانی که در هواپیمای نخست حضور داشتند، گفته شده بود پنجرهها را در طول پرواز بسته نگه دارند و هواپیما نیز فرستنده راداری خود را خاموش کرده بود.
واشنگتنپست نیز گزارش داده بود اطلاعات مربوط به تهدید علیه ترامپ از سوی رژیم صهیونیستی به آمریکا منتقل شده است. رویترز نیز به نقل از یک منبع آگاه، تهدید هدف قرار گرفتن هواپیمای رئیسجمهور آمریکا با موشک دوشپرتاب را از دلایل این جابهجایی عنوان کرده بود.
این گزارشها، فارغ از جزئیات و صحت تمام روایتهای مطرحشده، یک پیام روشن برای افکار عمومی آمریکا دارد: جنگی که دولت ترامپ آن را با ادعای برتری کامل نظامی آغاز کرد، اکنون حتی امنیت رفتوآمد رئیسجمهور آمریکا را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
اما شاید ملموسترین تصویر از فشار جنگ بر ساختار نظامی آمریکا را بتوان در وضعیت ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» مشاهده کرد.
این ناو که یکی از بزرگترین ناوهای هواپیمابر کلاس نیمیتز نیروی دریایی آمریکا محسوب میشود، با بیش از ۱۰۰ هزار تن وزن، بیش از ۳۳۳ متر طول و ظرفیت حمل دهها هواپیما و هزاران نفر خدمه، پیش از جنگ یکی از نمادهای قدرت دریایی آمریکا محسوب میشد.
اما اکنون گزارشهای متعددی درباره شرایط دشوار زندگی خدمه آن منتشر شده است.
براساس گزارشهای رسانههای آمریکایی، این ناو بیش از ۲۵۰ روز در مأموریت بوده و بیش از ۲۰۰ روز بدون توقف در بندر در دریا باقی مانده است؛ وضعیتی که فشار سنگینی بر خدمه وارد کرده است.
گزارشها از کمبود مواد غذایی، اختلال در سیستم آب و لولهکشی، مشکلات بهداشتی، کمبود اقلامی مانند صابون و مواد بهداشتی، خرابی برخی امکانات و اختلال در سیستم دریافت و ارسال بستههای حمایتی حکایت دارد.
اما شاید نگرانکنندهترین بخش ماجرا، گزارشهای مربوط به وضعیت روحی و روانی خدمه باشد.
برخی رسانههای آمریکایی از موارد اقدام ملوانان به پریدن از ناو و نگرانیهای جدی درباره سلامت روان آنان خبر دادهاند. خانوادههای خدمه نیز در نشستهایی در سندیگو درباره شرایط موجود ابراز نگرانی کردهاند.
در نامهای که «ریچارد بلومنتال»، سناتور آمریکایی، به پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا، ارسال کرده، درباره وضعیت ناو و ضرورت بررسی فوری شرایط آن هشدار داده شده است.
سناتور «روبن گایگو» نیز خواستار یک بازدید نظارتی رسمی و دوحزبی از ناو شده و روایتهایی درباره شیفتهای ۱۲ تا ۱۶ ساعته، مشکلات آب گرم، حمامهای کپکزده، خرابی توالتها و جیرهبندی برخی اقلام را مطرح کرده است.
روزنامه گاردین نیز گزارش داده است ادامه مأموریت طولانی و بیسابقه این ناو به تشدید بحران سلامت روان در میان هزاران ملوان و تفنگدار دریایی آن منجر شده است.
در بحبوحه انتشار این گزارشها، والاستریتژورنال خبر داده است که ناو هواپیمابر «یواساس جورج واشنگتن» قرار است جایگزین آبراهام لینکلن در منطقه شود.
از نگاه واشنگتن، این جابهجایی میتواند فشار واردشده بر لینکلن را کاهش دهد؛ اما مسئله اصلی فراتر از تعویض یک ناو با ناو دیگر است.
اگر مشکل ناشی از طولانیشدن مأموریت، فشار عملیاتی، فرسودگی نیروها، اختلال در زنجیره تأمین و کمبود فرصت تعمیر و بازسازی باشد، جایگزینکردن یک ناو با ناو دیگر لزوماً مشکل ساختاری را حل نمیکند.
نیروی دریایی آمریکا نیز گزارشهای مربوط به افزایش قابل توجه افکار خودکشی را رد کرده و بر اولویت تأمین اقلام حیاتی مأموریت تأکید کرده است. هگست نیز گزارشهای مربوط به وخامت شرایط لینکلن را رد کرده است.
با این حال، حتی فارغ از اختلاف روایتها، طولانیشدن مأموریت و فشار واردشده بر ناو و خدمه آن واقعیتی است که نمیتوان به سادگی از کنار آن گذشت.
ماجرای آبراهام لینکلن را باید در چارچوب بزرگتری از فشار بر ناوهای هواپیمابر آمریکا دید.
در سالهای اخیر، ناو «جرالد فورد» نیز با مشکلات مشابهی مواجه شده بود. این ناو با حدود ۱۰۰ هزار تن وزن و ظرفیت بیش از ۶ هزار نفر، در جریان مأموریت طولانیمدت خود با مشکلاتی در سیستم فاضلاب و توالتها مواجه شد؛ مشکلاتی که حتی به یک موضوع رسانهای برای پنتاگون تبدیل شد.
این سابقه نشان میدهد مسئله صرفاً یک نقص فنی یا یک ناو خاص نیست. مأموریتهای طولانی، فشار عملیاتی، تأخیر در تعمیرات اساسی و مشکلات زنجیره تأمین میتوانند ظرفیت واقعی ناوگان آمریکا برای عملیاتهای مستمر را تحت تأثیر قرار دهند.
در مورد جنگ ایران، این مسئله اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا تصمیم برای ورود به یک جنگ گسترده، نیازمند برنامهریزی بلندمدت در حوزه نیروی انسانی، تجهیزات، مهمات، تعمیرات، چرخش ناوها و پشتیبانی لجستیکی است.
یکی از مهمترین چالشهای واشنگتن، فاصله میان تصمیم سیاسی و ظرفیت واقعی ساختار نظامی آمریکاست.
ارتش آمریکا برای عملیاتهای بزرگ معمولاً به برنامهریزی طولانیمدت نیاز دارد؛ از تأمین تجهیزات و ذخایر تسلیحاتی گرفته تا تنظیم چرخه تعمیرات و استقرار نیروها.
تصمیمهای ناگهانی و پیشبینینشده سیاسی میتواند این چرخه را مختل کند. در چنین شرایطی، ارتش ناچار میشود ناوها و نیروها را بیش از برنامه معمول در منطقه نگه دارد، تعمیرات را به تعویق بیندازد و فشار بیشتری بر زنجیره تأمین وارد کند.
نتیجه نیز میتواند همان چیزی باشد که اکنون در گزارشهای مربوط به لینکلن مشاهده میشود: فرسودگی نیروها، فشار روانی، مشکلات فنی، کاهش آمادگی عملیاتی و افزایش فشار بر منابع لجستیکی.
در این معنا، بحران آبراهام لینکلن تنها داستان کمبود غذا یا خرابی لولهکشی نیست؛ این ناو میتواند تصویری از هزینههای پنهان یک جنگ طولانی باشد.
ترامپ جنگ را با این تصور آغاز کرد که برتری نظامی آمریکا میتواند در مدت کوتاهی ایران را وادار به تسلیم کند. اما ادامه جنگ، معادله را پیچیدهتر کرده است.
آمریکا اکنون علاوه بر حفظ فشار نظامی، باید هزینههای اقتصادی جنگ، فشار بر بازار انرژی، فرسودگی نیروها، محدودیتهای لجستیکی و پیامدهای سیاسی آن را نیز مدیریت کند.
در چنین شرایطی، تغییر هدف جنگ از مسائل گستردهای مانند نابودی توان راهبردی ایران به بازگرداندن وضعیت تنگه هرمز، معنای خاصی پیدا میکند.
اگر هدف اولیه، تغییر اساسی در رفتار و ساختار ایران بود، رسیدن به نقطهای که هدف اصلی بازگشت تنگه هرمز به وضعیت قبل از جنگ تعریف شود، نشاندهنده فاصله قابل توجه میان اهداف اولیه و وضعیت فعلی است.
از سوی دیگر، گزارشهای مربوط به وضعیت آبراهام لینکلن نشان میدهد هزینه جنگ تنها روی کاغذ و در جدول بودجه پنتاگون ثبت نمیشود؛ بخشی از آن بر دوش انسانها و تجهیزات نظامی قرار گرفته است.
جنگی که قرار بود نمایش قدرت آمریکا باشد، اکنون در بخشهایی به آزمون تحمل این قدرت تبدیل شده است.
ایران توانسته مقاومت خود را حفظ کند و با کنترل تنگه هرمز، زنجیره تأمین انرژی را تحت فشار قرار دهد. در مقابل، واشنگتن با جنگی مواجه شده که پایان آن برخلاف وعدههای اولیه، نه سریع و نه کمهزینه بوده است.
مشکلات ناو آبراهام لینکلن، گزارشهای مربوط به فشار روانی نیروها، نگرانی خانوادهها، فرسودگی تجهیزات و فشار بر زنجیره لجستیکی آمریکا، هرکدام اگر به تنهایی بررسی شوند شاید یک مشکل نظامی یا مدیریتی تلقی شوند؛ اما قرار گرفتن آنها در کنار یکدیگر تصویری بزرگتر را نشان میدهد: فاصله میان جنگی که روی کاغذ طراحی شده بود و جنگی که در میدان واقعیت جریان دارد.
اکنون پرسش اصلی برای واشنگتن دیگر تنها این نیست که چگونه میتواند فشار بیشتری بر ایران وارد کند؛ بلکه این است که چگونه میتواند از جنگی که قرار بود در چند هفته به پایان برسد، بدون تحمیل هزینههای بیشتر خارج شود.
قدرت نظامی بدون برنامهریزی، محاسبه واقعبینانه و توجه به محدودیتهای انسانی و لجستیکی، الزاماً به پیروزی منجر نمیشود. جنگ آمریکا علیه ایران، دستکم براساس روایتها و گزارشهای مطرحشده در رسانههای مورد استناد این دو متن، بیش از آنکه یک نمایش بیهزینه قدرت باشد، به آزمونی برای ظرفیت واقعی آمریکا در تحمل یک جنگ طولانی تبدیل شده است؛ آزمونی که نشانههای فرسودگی آن اکنون نه فقط در میدان، بلکه در ناوها، نیروها، زنجیره تأمین و حتی تصمیمگیری سیاسی واشنگتن نیز دیده میشود.