به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، داستان در محله خانیآباد شکل میگیرد که محل سکونت فتاحها است. در این محله به جز فتاحها، غلام رضا تختی و شهید نواب صفوی هم زندگی میکنند. "من او" تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن فضای تهران قدیم. از روزهای کشف حجاب و حتی بیان دوران نوجوانی شخصیت شهید نواب صفوی گرفته تا دورِان جنگ ایران و عراق. به تصویر کشیدن تهران قدیم با استفاده از کلمات در رمان «من او» بسیار زیباست. از رسم خیابانها و معابر گرفته تا تکیه کلام ها و حرف و نقلها. داستانی که نویسنده، فقط برای تصویر کردن بخش بسیار کوتاهش، ساعتها و روزها را در کورهپزخانههای جنوب تهران سر کرده. داستانی که از عشق حرف میزند، اما هرگز، حتی در یک جمله به ابتذال و زردپردازی نمیپردازد.
علی فتاح به عنوان راوى،قهرمان داستان نیز هست که ماجراهاى زندگى خود را، از کودکى تامرگ، روایت مىکند. على پسرکی است که نه عارف است و نه جاهل، ولی حرکات و انتخابهایش بر اساس عقل و فطرتش صورت می گیرد. در کودکى، پدر خود را از دست مىدهد و تحت نظر پدر بزرگش حاج فتاح، بزرگ مىشود. حاج فتاح بزرگ، پیرمردی مذهبی و بزرگزاده و نمونه زیبایی از بزرگ یک خاندان سنتی و مذهبی ایرانی است.
"من او" روایت عشق علی فتاح است، آخرین پسر بازمانده خاندان سرشناس فتاح و مهتاب، دختر نوکر خانه زاد این خانواده. عشقی که ما در خط سیر داستان می بینیم، عشقی است پاک ولی خام که در کوره زمان و با دست "درویش مصطفی" آبدیده می شود. درویشی که جملات قصارش در تمام داستان آیینه و حکمت اتفاقاتی است که دارد می افتد و یا خواهد افتاد. درویشی که پیش نماز مسجد قندی است؛ و در بقیه ساعات روز نانوای محل است و نان طیب دست خلق الله میدهد.
علی فتاح، در نوجوانى به مهتاب، همبازى دوره کودکى خود، دل مىبندد. ولى این علاقه به ازدواجنمىانجامد. عشق علی فتاح به مهتاب تا پنجاه سال بعد امتداد مییابد و در نهایت به وصالی عجیب منتهی میشود. عشق در «من او» در حقیقت تفسیری از این حدیث معروف است که «من عَشَق فَعَفَّ ثمّ ماتَ ماتَ شهیداً.»
موقعیت داستان هم از قضیه کشف حجاب ایجاد میشود. کشف حجاب است که مسیر زندگی مریم، خواهر علی را تغییر میدهد و سفر او را به اتفاق مهتاب به فرانسه باعث می شود. خواهر على در فرانسه با یک مبارز الجزایرى به نام ابوراصف ازدواج مىکند. این مبارز ترور مىشود و او و مهتاب به ایران برمىگردند و وصال مهتاب و علی در روی زمین صورت نمیگیرد. مهتاب به همراه خواهر علی در موشکباران عراقیها شهید میشود و علی هم بر اساس روایت "من عشق فعف ثم مات مات شهیدا" به شهدا می پیوندد.
«من او» رمانی است که همه چیز در خود دارد، از عشق گرفته تا تاریخ و سیاست و جنگ و مرگ و زندگی و طنز و دین. به همین دلیل، نمیتوان به سادگی آن را در ذیل یکی از سبکهای ادبی تعریف کرد. یکی از تمهای اصلی این کتاب، عشق است، عشقی عفیف که همچون عشق های متعالی سنت ادبی فارسی، اگرچه لزوماً به وصال منتهی نمیشود، عاشق و معشوق را بزرگ میکند و به کمال میرساند.
فصل بندی کتاب هم از ظرائفی است که نمیتوان به راحتی از کنارش گذشت. «من او» در بیست و سه فصل به فصلهای «من» و «او» تقسیم شده است: یکِ من، یکِ او، دوی من، دوی او... الی آخر. در بیست و دو فصل اول، یک در میان فصول را از زبان سوم شخص (دانای کل) و بعد همان واقعه را از زبان علی فتاح می خوانیم تا فصل آخر که امیرخانی، فتاح را وارد دنیای ما می کند و آخرین داستان نقل می شود.
خلاقیت شگفتانگیز امیرخانی در «من او» جلوههای متنوعی دارد. جدا از قضیه آجرهای خانه درویش مصطفا و داستان هفت کور و اتفاقاتی که در پاریس میافتد، باید به فصل 9 اشاره کرد که تماماً سفید است و فصل 10 که تکرار یک جمله است، با تغییرات جزئی.
در جایی از کتاب از زبان «او» می خوانیم: "بچه بودیم می گفتند یا سواد یا روسری، پیر بودیم می گفتند یا روسری یا توسری."در قسمتی دیگر زمانی که حاج فتاح در مورد اهمیت داشتن حجاب با نوه اش مریم صحبت می کند می خوانیم: "رو بر گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه، لوطی گری می گوید، باید انجام داد، حکمتش را ول کن، وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست، لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی." از زبان کریم هم می خوانیم: غم تکانی مثل خانه تکانی است. خانه فقط تمیز می شه. همین. غم تکانی هم مثل همینه. فقط غم هات مرتب می شن. همین. نمی شه دور ریخت. اما تو غم کِشی کردی. مثل اسباب کشی. یعنی اضاف کردی." یا درویش مصطفا می گوید: "تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید..."
بر خلاف اغلب داستان هایی که می خوانیم، سیرِ زمانیِ روایتِ این اثر خطّی نیست. یعنی وقایع در این داستان به ترتیب وقوع روایت نشده و شما گاه از یک زمان و مکان به صورت ناآگاهانه به زمان و مکان دیگر می روید.
چیزی که مخاطب را هم راه داستان می سازد فقط کنجکاوی نسبت به پایان داستان نیست بلکه نوع ادبیات و فضاسازی ها و تصویرسازی نویسنده چنان است که تمایل مخاطب را برای خواندن مکرر کتاب برمی انگیزد. شخصیت های داستان چه دور و چه نزدیک، ملموس و باورپذیر توصیف شده اند چه «درویش مصطفی» که ناغافل از هرجای داستان سر برمی کند و چه «هفت کور»ی که اگرچه کور هستند دیده هایی بینا دارند. چه «علی» و «مهتاب» یا «کریم ریقو» و «ذال محمد» و «ضعیف کش» و «من» و «او»...
فصل «نه او» کتاب تماما سفید است. این برای خواننده جالب می آید که نکند کتابی که خریده است نقصی داشته باشد اما در ابتدای فصل بعد امیرخانی می نویسد:
"فکر کرده ای فصلِ قبل -که سفید بود- از دست مان در رفته است. نه؟! یا فی المثل این کتابی که شما خریده ای، این چند صفحه اش نگرفته است؟! نه؟! بعد هم حتم می نشینی کنارِ رفقا و فک و فامیل، اهن و تلپ می کنی که بله... صنعتِ نشر عقب مانده است، این فیل و زینک هایی که به خاطر ارزانی از بلوک شرق وارد می کنند، نامرغوب است!... کتاب خریده ایم به پولِ خونِ پدرمان، آن وقت حروف چین موقعِ کار دقت نکرده است و صفحه اش خط انداخته و سوزنش دور برداشته و یک مطلب را چندین بار تکرار کرده است...
اولا! یعنی پول خون پدرت، بالکل، به قیمت پشت جلد این کتاب است؟! این قدر ارزان؟ اگر این جوری است که یکی دو استکان لب پُر هم برای ما بریز! خودت هم بزن روشن می شوی! اصلا پول خون پدر یعنی چه؟ شده ای کأنه برادر بزرگه ی برادران کارامازوف که ابوی اش را نفله کرد! دستت درست...!"
شما در این رمان با انواع مختلف لحن ها مواجه می شود. لحن علی همیشه حتی در انتهای رمان کودکانه, مظلومانه و جسورانه است. با حالاتی که او را دل نشین تر می کند. کریم لحنی بی پروا و تند ولی با مرام و معرفت دارد. کریم اسطوره انسان شدن است. کریم تحولات روحی اش بسیار نیست ولی یکباره متحول می شود و در راه دین به شهادت می رسد. کریمی که معلوم نیست در طول عمرش چند بار نماز خوانده بود. البته باید بگویم کریم هم عشق فانی داشت ولی این عشق فانی با به شهادت رسیدنش، اورا به عشق باقی رساند.
زبان درویش مصطفی از اسمش پیداست. اوست که در پشت پرده است و تمام رمان را بلند بلند از حفظ می خواند. می داند که چه می شود و همان شد. او هربار جمله « یا علی مددی» را برای کسی می گوید که انسان در پایان رمان می فهمد که انگارتمام زندگی شخص مخاطب را می داند. عارفانه صحبت می کند و در پرده سخن می گوید. صحبتش غریبه نیست و بردل می نشیند. ابوراصف حماسی صحبت می کند . شخصیتش هم حماسی است. مریم را هم با همین لحن عاشق خودش می کند . جانش را مهریه مریم می کند و زود تر از موعد و بدون در خواست مریم مهریه را ادا می کند. او با مریم کاری می کند که مریم قلب ابوراصف را بعد از شهادتش می خورد به نحوی که فرزند آن ها که هلیا نام دارد در هنگام تولد دو قلب دارد. ابوراصف در راه آزادی الجزیره به شهادت رسیده مانند سید مجتبی نواب صفوی. لحن شهید نواب صفوی هم کاملا مذهبی, آرامش دهنده و التیام بخش است. او در زمان کودکی رفیق صمیمی کریم وعلی بود و در نهایت کریم جانش را در راه او در طبق اخلاص گذاشت و تکه تکه شد.
این رمان معجونی از نماد هاست. علی نماد استقامت و تقوا. کریم نماد تحول. مهتاب نماد زیبایی. مریم نماد آشفتگی ظاهر و پیچیدگی باطن. درویش مصطفی نماد مسلّم دین(که توسط بعضی مسخره می شود ). باب جون می تواند نماد انسانی میانه رو باشد. اسکندر هم نماد اخلاص است که در خدمت باب جون جلوه می کند.
این سخن حقى است که اگر ما بخواهیم ادبیات داستانى ما در دنیامورد اعتنا واقع شود باید به ریشهها برگردیم و از مضامین گنجینهادبیات کهن مدد بگیریم. اتفاقاً تاکنون تلاش کردهاند اما موفقیتچشمگیرى نیافتهاند. از این بابت رمان «من او» جهش بزرگى است بهسوى این هدف بزرگ. مضمون اصلى این رمان عشق است اما نهعشق به معناى رایج امروزى آن بلکه عشق به همان معنا که بزرگانادب و هنر ما در آثارشان مایه گرفتهاند.
یکی از جذابیتهای "من او" رسم الخط ویژه آن است. ویژگی خاصی که در آثار موفق بعدی امیرخانی تکرار می شود. با این شیوه نگارش، خواننده ــ به عمد ــ به معانی دیگری هم از یک کلمه کاملا معمولی توجه میکند. انگار امیرخانی میخواهد ذهن خوانندهاش را وادارد تا این کار را با کلمات روزمرهاش بکند وبه معانی عمیق تری برسد.
این کتاب 432 صفحه ای توسط مرکز آفرینشهاى ادبى تدوین و با قیمت 5900 منتشر شده است.
گفتنی است این کتاب جزء سه کتاب برگزیده منتقدان مطبوعات سال 1378 قرار گرفته و در جشنواره مهر از این کتاب تقدیر ویژه به عمل آمده است.