گلایه های تخصصی اش با سکوت من داشت به جلو می رفت که دوست بنده شروع کرد به بد و بیراه گفتن به این دولت و آن دولت، خودی و غیرخودی و به زمین و زمان..
بنظر او ما هیچ ثمره ی فرهنگی حداقل در دهه اخیر برداشت نکرده ایم. بنظر او هیچ نیروی متخصص مترتب در دورانی که جریان همسو حاکم بوده برای انقلاب نداشته ایم. بنظر او ما کم کاری کردیم. بنظر او فرهنگ را با معیار سیاست سنجیده ایم. بنظر او ورود به عرصه فرهنگ و هنر توسط یک سری جوان متعهد توهمی بیش نیست و نهایتاً بنظراو دغدغه بدون رابطه معنایی ندارد.
من دلیل حرف های او را می دانستم و تجربه خستگی ها و بی خوابی های مداوم را برای رسیدن به اهدافم داشتم. از یک طرف تصور نقش برآب شدن تلاش های چندین ساله ی دوستم پس از ماه ها امید برای به ثمر نشستن نیز، برایم دردناک بود. بنابراین دراین مرحله از بحث منطقی با او منصرف شدم و کماکان شنوای صحبت هایش ماندم. می گفت همین طور بودجه است که صرف سمینارها و نشست های بی مصرف در ارگان های فرهنگی می شود و وای به آخر سال که برای تمام کردن اعتبار ریالی خود، این سازمان ها دست به هر بذل و بخششی می زنند که ردیف بودجه سال آینده خود را تقویت کنند. یک آن که به فکر فرو رفتم و شاهد ادعایش را خودم دیدم. پارسال در جشنواره نسبتاً کوچک... که یکی از زیرمجموعه های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی متولی آن بود، به عینه این وضعیت را مشاهده کردم.
دوستم می دانست من همیشه منتقدترین منتقد کم کاری فرهنگی در تمام هشت سال گذشته بودم. و برای عدم تحقق ارتقای فرهنگ عام و خاص کشورم که دینی و انقلابی بودن از فاکتورهای آن است، خون دلها خوردم.این کم کاری را هم متوجه دولت و سیاست حاکم و بیشتر متوجه مدعیان شعار بده می دانستم. دوست بنده نیز منتظر بود تا تمام حرف هایش را تأیید کنم اما از حس حقیقت گویی که پدرم یک عمرآویزه گوشم کرده بود مطلع نبود. با بخشی از حرف هایش بدون اِن قلت موافق بودم اما بخشی دیگر را غلبه احساس و پوچ انگاری او می دانستم. پس به آرامش دعوتش کردم و حرف هایم را زدم:
با وجود تمام کاستی های فرهنگی، معتقدم اگر نبود این 8 سال (با تمام سیاست های درست و نادرست)، کار فرهنگی در تمام ابعاد آن و در تمام عرصه های موجود الآن معنا نداشت. اگر نبود آن سالها ما تازه باید رویای ورود به فرهنگ و هنر را در سر می پروراندیم و به فکر می افتادیم که اوضاع فرهنگ خراب است و نکند وضعیت سیاه دوران اصلاحات پیش آید و چه کنیم و چه نکنیم که دستمان خالیست و دل رهبری به درد آمده و غیره. اما بستری که در این سالها برای فعالیت امثال من و دوستم فراهم شده در اوایل دهه 80 به هیچ عنوان وجود نداشت. حاشیه - به جای متن- تنها جایگاه ما و تفکرمان بود. و الآن در متن و بطن مسائلی به بااهمیتی فرهنگیم. الآن از تولید بازی تا ساخت فیلم، از شعر تا تئاتر، از نقاشی پست مدرن تا موسیقی پاپ حاشیه امن عده ای را بر هم زده ایم و مهم تر اینکه اثر گذاریم.
انگار حرف زدن نوبتی شده بود. بحث را دوطرفه کردم. گفتم قبول داری که این سالها فرصت را به خیلی ها داد و به همان نسبت از خیلی ها گرفت؟ گفت بیشتر فرصت سوزی خودمان را قبول دارم. مخالف حرفش نبودم اما به اعطای فرصت و پیشرفت نسبی در تولید و توزیع آثار و پراکنده شدن صدای فرهنگیمان در فضای گذشته و بیشتر از آن، در فضای کنونی اعتقاد عمیق تری داشتم. مصرانه بارها حرفم را تکرار کردم که اگر نبود آن 8 سال، الان بیم و امیدی وجود نداشت و تو چنین بی قراری نمی کردی. مثالش جشنواره فیلم فجری که سپری شد؛ حیرت زده بودیم از این همه نیروی حرفه ای متخصص که اِلمان های مدنظر را دارا بودند و شده بودند پاشنه آشیل جشنواره. نکته مهم در اثبات مدعایم هم ارمغان " مقبولیت" ی است که درتمام زمینه ها مصداق دارد و انکار نشدنی است.
گفتگوی من و دوست متخصصم که جز درد و دل خودی ها نبود مرور چند نکته برای من بود که این تلنگرها را غنیمتی عظیم بدانم و چون کماکان دراین فضا در حال تنفسم باید به خودم گوشزد کنم که: ما کجا بودیم؟ چه انجام داده و نداده ایم؟ الآن کجا هستیم؟ قله نهایی ما در انتهای کدام کوه است؟ اصلا کوه مورد نظر را رصد کرده ایم؟ اهداف کوتاه مدت ما چیست؟ الویت های حال حاضر استفاده از کدام ابزار است؟ وچه و چه..
و آنگاه بیندیشیم که باید برای تحقق شعار امسال ( که وضوح همین نامگذاری یعنی زنگ خطر) چه کنیم؟؟؟!!!
پی نوشت1* تعبیرخودی و غیرخودی از نظر من فقط به تفکر عده ای که انقلاب اسلامی و شعارهای اصیل و بنیادین آن را قبول دارند و تلاش همسو نیز می کنند در مقابل حتی نیمچه تفکر سکولار و غرب زده ی عده روبرو که به آنها عینیت داده اند، اطلاق می شود و لاغیر.



