به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ یکی از دانشجویان حاضر در جلسه حاشیه هایی را نوشته که به شرح زیر است:
سوار تاکسی که می شوم تا زود به مترو برسم اما آقای راننده در برگرداندن باقی پول صبور است و می گویم آقا من عجله دارم، (تا این را گفتم یادم افتاد ساعت با خود نیاوردم) و راننده می گوید چشم! اما باز هم صبور است و نمی داند که عجله من برای دیدار چه کسی است.
وارد خیابان جمهوری که می شوی شوقم بیشتر می شود و یک حس غرور درونم به وجود می آید که مردم برای خرید به این خیابان آمده اند و تو برای دیدار رهبر انقلاب در این خیابان می روی.
به محض ورود به خیابان فلسطین چند دختر چادری پرسیدند کارت اضافه داری؟ فقط گفتم نه. آشنایان زیادی را می بینم و به داخل شدن آن ها نگاه می کنم.
برخی کارت ها جابه جا شده است و عده زیادی می دوند تا لحظه ها را از دست ندهند. برخی هم کلا کارت نداشتند و با گریه های خود، شرمنده ات می کردند.
جلوی درب همسایه های بیت نشستیم اما مأمور گفت ننشینید تا برای همسایه مزاحمت ایجاد نشود و ما روی زمین به امید دیدار نشستیم.
بعد از گرفتن کارت خود شوقمان بیشتر شد و شروع به دویدن کردیم و بعد از بازرسی ها، آخرین بازرسی یاد این افتادم که دیداری که 13 آبان داشتیم، شیر کاکائو می دادند و تو دلم گفتم خدا کند افطاری هم شیر کاکائو بدهند.
وارد که شدیم سفره افطار پهن بود و سریع خود را به قسمت خانم ها رسانیدم و صف های جلو جا کم داشت و به لطف دوستان با یکدیگر صمیمی نشستیم، اما بعضی ناراضی بودند و با اخم نگاه می کردند.
کمی اطراف خود را که نگاه می کردی برای سلام کردن و ابراز خوشحالی افرادی زیادی را داشتی.
شعر خوانی را که شروع کردند هر بیت قشنگ تر از دیگری اما این بیت: "ما عهد بستیم با شهیدان/ عهد بستیم با خمینی" و سفر های جنوب برایم تداعی شد و سعی کردم قولم را محکم تر کنم.
فرهاد دانشجو، کامران دانشجو، فرهاد رهبر که وارد شدند برایم جذاب بود که آمده اند تا مطالبات دانشجویان را بشنوند.
لحظات قبل از ورود رهبر شوخی می چسبید و کافی بود تا بگویی رهبر و همه از جای خود بلند شوند.
اما به محض ورود رهبر به خودم گفتم باز هم دیدار، آن هم اینقدر نزدیک یکی از محالات برایم بود و حالا رهبر را مقابل خود دیدی که به سمت جایگاه خود رفتند و جمعیت دانشجویی که برای دیدار ایشان با شوق رو پای خود ایستاده اند و حاضر هستند فقط یک لبیک بشوند و جان خود را در راه انقلاب و ایشان بدهند.
قاری قرآن را که خواند، چفیه رهبر را برای خود گرفتند و می دانیم که تا ابد این هدیه از خاطرش نمی رود.
مجری می گوید اگر حضرت آقا حرفی ندارند با توجه به تعداد کثیر نمایندگان برنامه را شروع کنیم و منتظریم تا آقا سخنی بگوید اما برنامه با اولین نماینده شروع می شود.
من که ساعت خود را فراموش کرده ام، ساعت را مدام می پرسم تا نوبت به آقا برسد.
نماینده تشکل ها حرف های خود را عرض می کنند و آقا گاهی تأکید می کنند، گاهی می خندند و گاهی یادداشت بر میدارند. به خط قشنگ ایشان فکر می کنم، که با انگشتر خود نمای زیبایی و پر ابهتی داشت.
در این میان نیمی از حواسم به آقای مرآتی جلب شد که از نماینده ها می خواست تا برای مصاحبه به پشت جایگاه بیایند و مصاحبه ای داشته باشند و سخنرانان با آب و تاب مصاحبه می کردند.
ساعت پرسید نام معضلی شده بود و خانمی بهم گفت پشت سرت ساعت بزرگ هست نگاهش کن. جوابش فقط لبخند بود.
تکبیرهایی که می گفتیم با تکبیر هایی که در پایان نماز های دانشگاه می گفتیم فرق داشت و این جا از ته دل می گفتند.
برگه های شعری که به ما داده بودند سبب خیر شده بود و تا آخر مجلس از امداد رسانی دوستان تشکر کنیم.
مجری از حضرت آقا پرسید وقت کم است اما شما اجازه می دهید تا باز هم نمایندگان حرف بزنند؟ آقا فرمود: "اجازه من هم دست شماست" با شنیدن این کلام تازه به باور رسیدیم که به دیدار رهبر خود آمده ایم و جمعیت به شور آمد.
رهبر فرمودند من این جا رئیس نیستم و اگر اجازه دست من بود به حرف های همه شما گوش می دادم و سپس سخنان خود را آغاز کردند.
ابتدا خوشحالی خود را از صحبت های نمایندگان اعلام کردند و گاهی خنده را به دل جمعیت می آوردند.
آقا گفتند یکی از نمایندگان که میگفت پازل بازی را به دست دشمن ندهید، این حرف خودمان است که از آن استفاده کردید.
آخر صحبت های رهبر معظم دیگر بوی غذا بلند شده بود و دوستان غذا را مرغ می دانستند، اما من می گفتم لوبیا پلو است و با هم شوخی می کردیم.
در دقیقه های آخر از آزاد بودن جا برای نشستن تعجب می کردیم و با آن هایی که ابتدا به ما اخم می کردند دوست شده بودیم.
آقا صحبت را که تمام کردند هم میخواستیم برای آخرین بار ببینمشان، هم از طرفی اذان بود و باید سریع به صفوف نماز میپیوستیم.
بعد از نماز مغرب به این فکر میکردم که آقا چه قدر دلچسب نماز خوانند و طولانی نبود.
افطار را هم همراه با خانم دستجردی باز کردیم.



