تاریخ انتشار: شنبه 1393/04/14 - 15:32
کد خبر: 134781

ماه دیدار ماه/33

خاطره ای به شیرینی چهار سال عمر دانشجویی ام

خاطره ای به شیرینی چهار سال عمر دانشجویی ام

این لحظات شیرین هم بالاخره برای ما پایانی داشت و پایانش هم به اذان مغرب و اقامه نماز مغرب به امامت رهبرمان منتهی شد. در حالی که از همان اول عده ای از ما را به طبقه بالا هدایت می کردند، به هر ترتیب در همان طبقه اول نماز شیرین و گوارای قبل از افطار را پشت سر مولایمان خواندیم و لذت بخش تر اینکه شاهد نافله خواندن آقا هم بودیم...

خبرنامه دانشجویان ایران: نازنین چاپاقانی-دانشجوی دانشگاه شاهد//اواخر هر چه به ماه مبارک نزدیک تر می شدم، علاوه بر شور و اشتیاق و در عین حال دلهره دوست داشتنی هر ساله ام، برای دعوت به میمهمانی خدا و توفیق نشستن بر سر خوان نعمتش، هوای قول و قرار و رسم هر ساله رمضانه رهبر با دانشجویان، عجیب هوایی‌ام می کرد. بین خودم و خدایم این روزها بارها این جملات را تکرار کرده بودم که "خدایا! حس میکنم اگر قرار باشد خاطره شیرینی از چهار سال عمر دانشجویی ام برای همیشه در وجودم بماند، توفیق دیدار رهبرم در دیدار رمضانه‌اش با دانشجویان خواهد بود. خدایا! سه سالی هست که در این دوران مثل خیلی از دوستانم امیدی در دلم دارم که یک کارت دعوت هم نصیب من شود. خدایا! سه سالی هست که آه حسرت نرفتن به دیدار تا یک مدتی مرا با خود به خلصه می برد! خدایا! توروخدا امسال دیگر یه کاری بکن نصیب من هم شود!! معلوم نیست دوباره دانشجو بشونم یا نه ها! معلوم نیست سال بعد زنده باشم یا نه ها! " 

این روزها از این دست جملات به خدایم کم نمی گفتم؛ اما مانند کسی که زبانی به لطف خدا اقرار می کند در حالی که درونش ناامیدی، آب سرد را بر سرش خالی می کند، ترس داشتم از اینکه امسال هم مانند هر سال بگذرد. تا اینکه اوایل همین ماه مبارک برای اقامه نماز ظهر به امامت مقتدایم، به بیت رفتم و شیرینی یک نماز ظهر و عصر که طولانی بودن مسیر و گرمای داغ تابستان را تلافی می کرد، باز مرا هوایی کرد. اما این بار گویا اثر روزه های ماه رمضان دام نامیدی شیطان را از دلم بیرون کرده بود و در همان نماز و بعد از نماز با دیدن چهره نورانی آقا، امیدی روشن در درونم موج میزد. این بار هم در نمازم از خدا خواستم اما امیدوار تر. به یاد حاشیه نگاری متعدد (!!) دوستانم در سال گذشته میفتادم، به یاد حاشیه نگاری خودم از نماز عید فطر به امامت آقا میفتادم که سال گذشته برای اینکه به رفقایم بگویم با این که دیدار نزفتم اما بالاخره ما هم خدایی داریم، نوشتمش و در وبلاگم ثبت کردم ... همه اینها عجیب هوایی ام کرده بود. از طرفی مکان و زمان کار خود را کردند که دست از سر خدا برندارم! این لحظات گذشت تا از در بیت بیرون آمدم و بعد از تحویل گرفتن تلفن همراهم روشنش کردم و هنوز از کوچه انوشیروان خارج نشده بودم که پیامکی آمد به مضمون اینکه "دعوت شدم" ... و من بهت زده فقط به صفحه گوشی ام خیره بودم. هم از مضمون پیام بهتم زده بود و هم از اینکه از جایی که فکرش را نمی کردم این پیام برایم آمده بود... حالا من بودم و محاسبات عجیب و غریبی که در ذهنم جور در نمی آمد و زبانی و که قادر به شکر خدا نبود تا وقتی که به روز موعود رسیدیم.

به روز موعود، یکشنبه 19 رمضان، به گونه ای رسیدم که در تمام روزهای قبلش استرس از دست دادن توفیق دیدار را داشتم. حوالی ساعت 11 ظهر بود که دیگر طاقت ماندن در خانه را نداشتم و با اینکه قرار بود در جایی ساعت 2 برای گرفتن کارتم حاضر باشم، نزدیک یک ساعت زودتر خود را به محل رساندم. در همین حین بود که همان امدادهای غیبی کارتی برای یکی از دوستانم جور کرد اما دست تقدیر با محاسبات ما برای سر موقع رفتن سازگار نبود و ما ساعت 4 هنوز به جمهوری نرسیده بودیم. در حالی که خوب می دانستیم وقتی به در بیت برسیم مدت هاست که در را بازکرده اند و ما از غافله عقبیم! به سرعت و با شوقی وصف نشدنی از سه راه جمهوری به طرف تقاطع جمهوری فلسطین می رفتیم. وارد خیابان فلسطین که شدیم دسته دسته افرادی را می دیدیم که هر کدامشان ملتمسانه به صورت آدم خیره می شدند و بعضی هایشان هم نگاه را کارساز ندیده و می پرسیدند: "کارت اضافه دارین؟؟؟" ما که خوب می دانستیم جواب منفی ما چه دلی از آن ها می سوزاند، با چنان شرمندگی می گفتیم: "نه نداریم..." که انگار کارت خودمان هم سرقتی است! 

خلاصه با عبور از این مرحله دردناک (!!) نزدیک در بیت شدیم و در همان جا بود که دیدم یکی از دوستان مشترکمان به سمتمان می آید. چون از قبل بخاطر پیگیری های متعدد و این در و آن در زدن و رو انداختنش به هر کسی که شانس دستیابی به سهمیه دیدار را برایش داشته باشد، را دیده بودیم احتمال می دادیم که تلاش هایش نتیجه داده باشد و او هم همراه ما داخل شود. بنابراین با دیدنش خوشحال شدیم. اما وقتی از نزدیک او را با چشمانی پر از اشک دیدیم در حالی که تمام سعی خود را می کرد تا ما از غصه اش چیزی نفهمیم که مبادا ناراحت شویم، قدم های سریع و عجله و ذوق ما در یک لحظه صفر شد! مکث کردیم و قدم از قدم برنداشتیم. نه دل فداکاری کردن و از خود گذشنگی داشتیم و نه پای رفتن. دوستمان که این مجسمه بودنمان را دید با تمام توان ما را به سمت در بیت هدایت می کرد و از ما خواهش میکرد که برویم داخل! تا آنجا که در هنگام تحویل وسایل هم همراهی مان کرد و وقتی به خودمان آمدیم دیدیم از او خداحافظی کرده ایم!

بعد از گذشتن از فیلتر سه مرحله ای بازرسی بدنی، در حالی که در تمام این مدت تصورمان این بود که نه تنها در حسینیه جایی پیدا نخواهیم کرد، بلکه به طبقه بالا حواله مان خواهند کرد، با درب باز طبقه پایین مواجه شدیم. نمی دانم تصور ما از جمعیتی که قرار بود ببینیم عجیب و غریب بود یا امسال عجیب و غریب شده بود، اما به هر حال وارد حسینیه شدیم و به راحتی نقطه ای با دید مناسب به صندلی آقا را پیدا کرده و مستقر شدیم. آنقدر از این فتوحاتمان هیجان و حیرت زده بودیم که هر چند دقیقه یکبار از هم می پرسیدیم: "باورت میشه؟؟!" 

خداروشکر خود را به مرحله آخر تمرین سرود دسته جمعی ای که قرار بود برای آقا بخوانیم رسانده بودیم. مداح هم که گویا استرس داشت هر لحظه سوتی شاخصی از کسی سربزند، تمام نکات لازم را متذکر میشد! هنوز شعارهای خود جوش دانشجویان برای استقبال از آقا آنچنان گرم نگرفته بود و در حالی که عده ای شعار "ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم" را سر میدادند و عده ای دیگر هم شعار دیگر، آقا شاید غافلگیرانه وارد شدند. دانشجویان که گویا به طور چشمگیری حرف گوش کن شده بودند، بیش از حد شعارهایشان رو طولانی نکردند و بعد از عرض اردتی به امام و مقتدایشان، با چشمانی که همه خیره به یک نقطه بود آرام گرفتند... لحظه وصل و جو حاکم بر حسینیه امام خمینی... با رهبری مداح، سورد تمرینی به اجرا در آمد و کاملا مشخص بود که همه تمام توان و هنر خود را برای مرحله نهایی گذاشته بودند! این حس و حال خاص موقع خواندن در بعضی مصرع ها و بیت ها، بارزتر بود؛ مانند وقتی که جمعیت یک صدا می خواند:

 یا ابالفضل علمدار، ای کرامات تو سرشار                       تا ظهور دولت یار، خامنه ای را نگه دار

یا وقتی سینه زنان می خواندیم:

مسجد کوفه نبینی دیگر آن شوق سحر را                      با یتیمان همصدا شو، ناله کن داغ پدر را

بعد از سرود و صلوت و قرائت قرآن و پیشدستی قاری برای گرفتن چفیه آقا، صحبت های مجری شروع شد. میشد حس کرد که گویی همه دانشجویان در آن لحظه خود را در جای مجری حس می کنند و از ته دل متن دلنشین مجری را برای رهبرشان می خوانند.

نماینده های تشکل ها و انجمن های مختلف دانشجویی، همگی گویا با دو هدف عمده در پشت تریبون حاضر می شدند. یکی که همان بیان نقطه نظرات و پیشنهاد های خود در محضر رهبر انقلاب بود و دیگری قطعا گرفتن چفیه از آقا و بعضا دست بوسی از ایشان!! گواه ما هم همان چند چفیه ای که برای آقا می آوردند و هنوز بر دوش آقا ننشسته، در دستان دانشجویان قرار می گرفت! هر چند که در این بین تعدادی شان در دام محافظین که دست دانشجویان را خوانده بودند قرار گرفته و به خواسته خود نایل نیامدند! در این بین این ما جمعیت کثیری بودیم که فقط دیدن این صحنه ها نصیبمان شده بود و با دیدن اینکه چفیه آقا رو یک دانشجو می گیرد ذوق می کردیم! 

بعد از صحبت های نماینده های دانجشجویی، همه منتظر شنیدن بیانات آقا بودیم و بیشتر از هر چیز منتظر شنیدن نکاتی که ایشان با دقت در حین صحبت های دانشجویان یادداشت برداری می کردند. جالب اینجاست که من و دوستم خود را برای شنیدن کلماتی از آقا که می توانست خنده جمع را به دنبال داشته باشد، بیشتر آماده کرده بودیم!! گرمی تنور دغدغه و جوی که فرمایشات رهبر به ما می داد، هر از گاهی جلساتی یک دقیقه ای و دو نفری را برای بیرون کشیدن طرح های عملی جهت اجرا کردن فرمایشات همان لحظه آقا را برایمان در پی داشت!!

 این لحظات شیرین هم بالاخره برای ما پایانی داشت و پایانش هم به اذان مغرب و اقامه نماز مغرب به امامت رهبرمان منتهی شد. در حالی که از همان اول عده ای از ما را به طبقه بالا هدایت می کردند، به هر ترتیب در همان طبقه اول نماز شیرین و گوارای قبل از افطار را پشت سر مولایمان خواندیم و لذت بخش تر اینکه شاهد نافله خواندن آقا هم بودیم...

سلام نماز عشاء که داده شد به سرعت برق، همه خواهران را برای صرف افطاری به طبقه بالا هدایت کردند. من هم که سال های گذشته حاشیه های سر سفره افطار با رهبری را خوانده بودم و داغش هنوز بر دلم بود(!!) با افسوس به طبقه بالا رفتم و بر سر سفره ساده افطاری که میزبانش رهبرم بود نشستم و روزه ام را در حالی باز کردم که خدا را بخاطر نعمت خاطره خوب آن روز از ته دل شکر میکردم. سفره ساده بیت رهبری که خدا گویا امسال حتی آرزوی غذایی من را هم برآورده کرده بود و غذای امسال لوبیا پلو نبود! و من باز خدا رو شکر کردم! 

و دوباره جلسه تحلیل من و دوستم این بار درباره سادگی آن سفره افطار و استخراج نگات آموزنده اش شروع شد...

مرتبط ها
نظرات
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید
معرفی کسب و کارها
هشدار آب منطقه‌ای تهران: همچنان در دوران خشکسالی هستیم
فیلم | جان مرشایمر: هر ایرانی که فکر می‌کند اگر خواسته‌هایش متعادل‌تر باشد می‌تواند با آمریکایی‌ها به توافق دست یابد، عقلش را از دست داده است
احترام؛ رکن اصلی صمیمیت در زندگی مشترک
افزایش ۱۰۰ درصدی هزینه‌های درمان ناباروری در کشور
محرومیت ۱۰ ساله ۳ داوطلب متخلف آزمون دستیاری ۱۴۰۵
اشتباهات پاک کردن لکه آب پرتقال از فرش
روش های موثر و آسان برای مراقبت از فرش
۸۰ روز تا کنکور ارشد وزارت بهداشت؛ یا قبول می‌شی یا نه!
فیلم | روایت علی نادری مدیرعامل سابق ایرنا از پشت پرده برخی جابجایی‌ها با حکم رهبر انقلاب
تقویت همکاری شهرداری و پلیس برای ساماندهی معتادان متجاهر
اژه‌ای: اموال و مدارک مردم را پس از رفع ضرورت قضایی فوری برگردانید
کاهش ذخایر نفت شاندونگ چین؛  احتمال افزایش خرید نفت ایران
ذخایر راهبردی نفت آمریکا به زیر ۳۰۰ میلیون بشکه رسید
وضعیت جوی کشور در ۷۲ ساعت آینده؛ هشدار موج بارش‌ شدید در راه ۱۱ استان
ایران جنایات رژیم صهیونیستی علیه لبنان را به شدت محکوم کرد
فیلم | توضیحات بیگدلی نماینده مردم تاکستان در مجلس، درباره یک فساد بزرگ در وزارت کشاورزی دولت پزشکیان
نگاهداری: حکمرانی در شرایط تنش ضرورتی انکارناپذیر است
پیام تبریک آقاجانپور در پی انتصاب فرماندهان جدید نیروهای مسلح
مخالفت ۶۳ نماینده با توسعه اختیارات رئیس‌جمهور در فضای مجازی
پیام تبریک سرپرست وزارت دفاع در پی انتصاب فرماندهان جدید نیروهای مسلح
تصویب منع تردد تجهیزات آمریکایی و صهیونیستی از تنگه هرمز
نظرسنجی
به نظر شما توافق با آمریکا به پایان مخاصمات می‌انجامد یا دوباره شاهد یک درگیری تمام عیار خواهیم بود؟


مشاهده نتایج
go to top