به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ محمدرضا عبیدی در یادداشتی به بهانه سالگرد شهادت مصطفی چمران نوشت:
شهادت کهنه چریک مظلومان لبنان، آقا مصطفی چمران، شاهد 16 آذر 32 آن هم در روزهایی که مدعیان هم حزبی اش در نهضت آزادی برای انقلاب خط و نشان می کشیدند، خیلی پیام داشت. جنگ بود و مصطفی سخت مشغول بود در جبهه جنوب. 25 خرداد پراز حادثه شصت بود. امام که از غائله جبهه ملی برای حکم قصاص دل خون کرده بود، انالله و اناالیه راجعون را گفته بود و حکم ارتداد جبهه ملی را صاد رکرده بود. اما انگار بیشتر بازرگان را خطاب قرار می داد:«... با این مسلمانهای نمازخوان ما چه کنیم؟.... من با این جمعیت نمازخوان و متدین چه بکنم؟ من به اینها علاقه داشتم، حالا به بعضیشان هم باز علاقه دارم، با اینها ما تکلیفمان چیست؟ خب! چرا حسابتان را جدا نمیکنید؟[...] باز من کار ندارم به جبهه ملی، با اینکه بعض افرادش شاید افرادی باشند که مسلمان باشند، لکن من کار دارم به آنهایی که پیوند کردهاند با این جبهه، پیوند کردهاند با منافقین، پیوند کردهاند با منحرفین، من با اینها کار دارم که شمایی که متدین هستید و مدعی تدین، چه توجیهی از این معنا دارید؟ »
همان 25خرداد 60معلوم شد که چمران؛ چمران خمینی است! از کجا می گویی که چمران، چمران خمینی است؟ چند روز صبر باید کرد. مصطفی که به شهادت رسید امام پیام داد:« شهادت انسان ساز سردار پرافتخار اسلام ومجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به ملاء اعلی دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی عصر ارواحنا فداه تسلیت و تبریک عرض می کنم [...]چمران عزیز با عقیده پاک خالص غیر وابسته به دستجات و گروههای سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی ، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و به آن ختم کرد [...]هنر آنست که بی هیاهوی سیاسی و خودنمایی های شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند ، نه هوی ، و این هنر مردان خداست .»

«شهادت، هنر مردان خداست»، این جمله دقیقا برای همین جا بود، نه هیچ جای دیگری. در روزهایی که چند مدعی همکلاسی و هم دانشگاهی و هم حزبی چمران در تهران شاخ و شانه برای انقلاب می کشیدند، در همان ده روز طوفانی خرداد سال 60، از روی که امام بنی صدر را از فرماندهی کل قوا عزل کرد، تا اعلام راهپیمایی جبهه ملی علیه «حم قصاص»، تا 30خرداد 60که منافقین هزارتا هزارتا در خیابان های تهران با تیغ موکت بری بچه های انقلاب را شهید می کردند و فردایش که مجلس عدم کفایت سیاسی بنی صدر را تصویب کرد، در همه این ده روز، مصطفی در جبهه بود، از مرزهای اسلام دفاع می کرد، مثل همان روزهایی که در لبنان بود، مثل همان روزهایی که در آمریکا بود و می توانست در تشکیلات ناسا کسی باشد برای خودش! مصطفی سیاسی بود، می فهمید که باید چمران خمینی باشد، چون خمینی سرباز خداست.؛ «خمینی هم سرباز خداست، اصغر جان!» این جمله هم برای همین جا بود، نه هیچ جای دیگری!

سیاست زده نبود اما این دشمن آمریکا. روای معتبر 16 آذر 32 دیده بود خون رفقای همکلاسی اش را «سربازان نیکسون» به زمین ریختند. 9سال بعد از 16 آذر 32 نوشت: از آن روز - یعنی 16 آذر 32 - نُه سال می گذرد ولی وقایع آن روز چنان در نظرم مجسم است که گویی همه را به چشم می بینم؛ صدای رگبار مسلسل در گوشم طنین می اندازد، سکوت موحش بعد از رگبار بدنم را می لرزاند، آه بلند و ناله جانگذار مجروحین را در میان این سکوت دردناک می شنوم، دانشکده فنی خون آلود را در آن روز و روزهای بعد به رای العین می بینم.»

دانشگاهی بود، از آنها که باید باشد. آقا چندسال بعدتر گفت: دانشمند فیزیک پلاسمای در درجه عالی در کنار شخصیت یک گروهبان تعلیم دهنده عملیات نظامی، آنهم با آن احساسات رقیق، آنهم با آن ایمان قوی، با آن سرسختی، ببینید چه ترکیبی می شود. در وجود یک چنین آدمی دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته دیگر حرف مفت است، تضاد بین ایمان و علم خنده آور است، هم علم است هم ایمان، هم سنت هست هم تجدد، هم نظر هست هم عمل، هم عشق هست هم عقل. توقعی که ما داریم و این توقع توقع زیادی هم نیست این روحیه های پر نشاط شما، این دلهای پاک و صاف، این ذهن های روشن این امید را و این توقع را به انسان می بخشد که فرآورده دانشگاه جمهوری اسلامی نه به نحو استثنا به نحو قاعده چمران ها باشند.

تیتر روزنامه ها فردای شهادت چمران در کنار تیتر دیگری است. این خیلی پیام دارد. مصطفی اهل مسامحه نبود که مصادره شود. باید در روزهای پایانی خرداد 60باشی که بفهمی مصطفی چقدر تزکیه داشت. به تهران کمتر می آمد. نماینده امام بود در شورای عالی دفاع اما تا ضرورت نداشت نمی رفت به دیدار امام. می پرسیدند چرا؟ می گفت: خیلی ها می خواهند از امام برای خودشان اعتبار درست کنند. من نمی خواهم اینطوری باشم. همین یکی دو عکس را هم به زور پیدا می کنیم از چمران در حضور امام.

حالا که ماه رمضان است، بعضی سحرها، مناجات چمران را تلویزیون یا رادیو پخش می کند؛
«ابنجا قلب می سوزد اشک می جوشد وجود خاکستر می شود و احساس سخن می گوید اینجا کسی چیزی نمی خواهد انتظاری ندارد ادعایی نمی کند فریاد زجه ای است که از سینه پر درد به آسمان طنین انداخته و سایه ای کمرنگ از آن فریاد ها بر این صفحات نقش بسته است چه زیباست راز و نیاز های درویشی دلسوخته و نا امید در نیمه های شب فریاد خروشان یک انقلابی از جان گزشته در دهان اژدهای مرگ.»
چه خوش است دست از جهان شستن دنیا را سه طلاقه کردن و از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن بدون بیم و امید علیه ستمگران جنگیدن پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن به همه طاغوت ها نه گفتن با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن جایی که انسان دیگر مصلحتی ندارد تا حق را برای آن کتمان نماید. آنجا حق و عدل همچون خورشید میتابد و همه قدرت ها و حتی قداست ها فرو می ریزند و هیچ کس جز خدا فقط خدا سلطنت نخواهد داشت .
خوش دارم از همه چیز و همه کس دل ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.



