تاریخ انتشار: 05 بهمن 1388 - 00:00:00
کد خبر: 5078

نواب دقایقی قبل از اعدامش گفت: ما با یاری خدا فاتح هستیم

نواب یک هو یک قیافه گرفت و گفت هان چیه دختر عمو؟ چرا گریه می‌کنی؟ ما با یاری خدا فاتح هستیم، این پسر رضا خان خیال کرده که با چهار تا توپ و تانک و سر نیزه پوسیده‌اش می‌تواند اراده بچه مسلمانان ها را خرد بکند، ما از این توپ‌ و تانک‌ها نمی‌ترسیم!

به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»،

*حضار: فدائیان اسلام حدودا چند نفر بودند؟

*حاج مهدی عراقی: در رابطه با تعداد اعضای فدائیان اسلام، چون سازمانبندی آن شکلی (متشکل) نبود، بعد از سال 32 یعنی بیرون آمدن مرحوم نواب، یک تصمیمی گرفته شد که یکی همچنین سازمانبندی بشود: گروههای ده نفری و یک به حساب هیئت مرکزی داشته باشد و مسئولیت اجرایی، مسئول مالی، مسئول تبلیغاتی، مسئول سیاسی این چیزها داشته باشد. به حساب شکل‌بندی و شاخه‌بندی هم همه‌اش تنظیم شده بود که البته با یک چیزهایی برخورد کردیم که در اصل پیاده نشد. تعداد معمولی که دست اندرکار این جریانات بودند، در حدود 140-150 نفر ممکن است بگوییم بودند. اما از جهت سمپاتی بخواهیم حساب کنیم جلساتی که اینها داشتند چندین هزار نفر همیشه در جلسات علنی که یک وقت صحبت می‌شد و به اسم فدائیان قرار می‌گرفت، وجود داشتند.

*حضار: در تظاهرات چقدر شرکت می‌کردند؟

*حاج مهدی عراقی: تظاهرات، دو سه دفعه من که یادم هست توی مسجد شاه خیلی بودند، 20 هزار تا 30 هزار تا جمعیت بودند.

*حضار: وقتی که دکتر فاطمی را زدند (ترور شد) مرحوم نواب چه عکس‌العملی نشان داد؟

*حاج مهدی عراقی: عرض کردم ایشان توی زندان بودند و من هم توی زندان بودم.

*حضار: یعنی بعدش هم چیزی در این باره نگفتند؟

*حاج مهدی عراقی: یعنی اعلامیه‌ای چیزی داده باشند؟

*حضار: نه مثلا اظهاری کرده باشند.

*حاج مهدی عراقی: نه با صحبتی که شده بود با مرحوم واحدی، گفته بود که شما اشتباه کردید نبایستی این کار را می‌کردید یعنی بیشتر همین که گفتم. می‌گفت اینها اگر زده بشوند امامزاده می‌شوند.

*حضار: پس در این رابطه بوده است وگرنه با نفس عمل مخالف نبود؟

*حاج مهدی عراقی: نه

*حضار....

*حاج مهدی عراقی: در جریان 30 تیر اتفاقا خیلی توده‌ای ها شرکت داشتند، حتی آن دختری که پایش را زیر تانک گذاشت از توده‌ای‌ها بود که من الان اسمش یادم نیست.

پس گفتیم که بعد از بیرون آمدن مرحوم نواب، یک اختلافی در داخل خود فدائیان اسلام که سرمنشاش هم مرحوم واحدی بود، به وجود آمد و عده‌ای از برادران استعفا دادند. بعد،‌مسئله 28 مرداد پیش می‌آید که در اینموقع که مرحوم نواب رفته بودند برای موتمر اسلامی.

*حضار: قبل از اینکه برسیم به 28 مرداد این جریان اسیدپاشی به صورت خانم‌های بی‌حجاب چی بوده است؟

*حاج مهدی عراقی: دروغ است و همچنین چیزی وجود نداشته شایعه می‌کردند.

*حضار: توی جراید آن زمان پر است از این مطالب.

مثل همین 15 خرداد 42 بود که می‌گفتند می‌خواهند به دخترها گوجه فرنگی بزنند، چادر سرشان کنند. البته یک گروهی بود به نام گروه شیعیان که مال آن خمسی بود، آنها یک همچنین فکری کرده بودند، آن هم نه اسید، گوجه فرنگی و این چیزها مثلا بزنند تو سر زنان بی‌حجاب. خمسی یک آدمی است که جزو اخباریون هم هست.

اما سوالی که کردید راجع به مجمع مسلمانان مجاهد و شمس قنات‌آبادی این سوالی بود که کردید این را باید بیاییم برگردیم به عقب. در سال 25 وقتی مرحوم نواب می‌رفت قم و می‌آمد با یک مشت طلبه‌های جوان که آنجا آشنا می‌شده از جمله این آقای شمس قنات‌آبادی است، که یک طلبه بوده آنجا درس می‌خوانده. خلاصه‌اش آنجا آشنا می‌شود و غافل از اینکه این چه جور آدمی است،‌ آیا بیوگرافی خوبی دارد، شخصیت خوبی هست، شخصیت خوبی نیست. در یکی از میتینگ‌ها که مسجد شاه اینها می‌دادند این هم می‌آید جلوی در مسجد شاه برخورد می‌کند با مرحوم نواب، می‌گویند پسرعمو اجازه بدهید من هم یک چند کلمه‌ای صحبت کنم. او هم رو می‌کند به آسید حسین اینها. امامی اینها می‌گوید بلندش کنید پسر عمو را. بلند می‌کنند سردست و خلاصه‌اش شمس شروع می‌کند به صحبت کردن (به سیدها میگفتند پسرعمو).

خرده خرده از آنجا می‌آیند خانه کاشانی و شمس را معرفی‌اش می‌کند به کاشانی. بعد از اینکه بچه‌های قم، طلبه‌ها می‌آیند اعتراض می‌کنند به مرحوم نواب که این آدم سالمی نیست و آدم کثیفی است،‌توآورده‌ایش توی دست و بالت. بعد ایشان می‌گوید که حالا ممکن است تغییر کرده ممکن است توبه کرده باشد، حالا اگر که اینجاست کار خلافی کرد که ما جلویش را می‌گیریم. اگر نه که (هیچ) خرده خرده آنجا می‌ماند و چون فدائیان اسلام یک تشکیلات زیرزمینی و مخفی بودند، با پیشنهاد این شمس می‌گوید که اگر صلاح بدانید ما یک تشکیلات علنی به نام مجمع مسلمانان مجاهد تاسیس بکنیم که در کارهای علنی، همین بچه‌ها در این لباس ظاهر بشوند، و این کار هم می‌شود دیگر. مجمع مسلمانان مجاهد در سال 27 تقریبا تاسیس می‌شود با موافقت نواب. تا آخرین روزی که به حساب کاشانی بود، شمس با کاشانی کار می‌کرد و از آن روزی هم که به حساب مرحوم نواب با کاشانی اختلاف پیدا کرد، شمس طرف کاشانی بود.

پس گفتیم که در موقع 28 مرداد یعنی در موقع کودتا،مرحوم نواب در ایران نبود. بعد از موتمر اسلامی می‌رود قاهره و یک مدتی هم آنجا بوده در حدود یک هفته‌ تقریبا ملاقات بانجیب داشته، با ناصر داشته، در اخوان‌المسلمین سخنرانی می‌کند، در دانشگاه الازهر هم سخنرانی می‌کند و یاسرعرفات را هم می‌بیند و به حساب روی شانه یاسرعرفات سخنرانی کرده(اتفاقا امشب که می‌آمیدیم دو تا عرب بودند و یکی از آنها مصری بود محمد (از حضار) با او صحبت می‌کرد می‌گفت که سید را آنجا دیده بودم. ووقتی آمد گفتش که ناصر (جمال عبدالناصر) جای نجیب را (رئیس‌جمهور) می‌گیرد، گفتیم چه طور؟ گفتش که نجیب یک آدم ضعیفی است اما ناصر خیلی زیرک است. این قدری هم طول نکشید که ناصر نجیب را رد کرد. گفتیم چرا نماندید آقا آنجا، گفتش که خیلی محترمانه ما را بیرون کردند. دیدند که دو تا سخنرانی از این ور، دو تا سخنرانی از آن ور، موج جمعیت و تظاهرات و این چیزها دارد راه می‌افتد خلاصه عذر ما را خواستند و گفتند بفرمایید.

*حضار: مرحوم نواب عربی صحبت می‌کرد؟

*حاج مهدی عراقی: فکر می‌کنم قاعدتا باید عربی صحبت بکند عربیش بد نبود می‌توانست یک چیزهایی گل هم بکند.

بعد از جریان 28 مرداد همین طور که اکثر سازمان‌ها و گروه‌ها، دیگر بروز و ظهوری به طور کلی نداشتند فدائیان اسلام هم تقریبا به همین صورت بود.کاری که می‌خواست یک کار سر و صداداری باشد، نداشتند تا مسئله تقریبا سنتو، پیش می‌آید به حساب پیمان بغداد سال 34.

*حضار: اینکه عملیات نداشتند به دلیل ضعفشان بوده؟

*حاج مهدی عراقی: نه به علت شرایط خفقان و این چیزها بود. البته یکی دو دفعه با مهندس بازرگانی اینها ملاقات می‌کنند که باز یک کارهایی بکنند ایشان درجواب می‌گوید که یکی دو دفعه ما ملاقات با دوستانتان کردیم اما نتیجه‌اش آن شده که خودتان دیده‌اید. اولین باتومی که خورده تو سر خود ما خورده از دوستانتان. ولی مهندس کشش آن را نداشته در آنموقع بتواند بکشد و به قول بعضی‌ها بیاید جلو.
*حضار: در تائید دولت زاهدی...؟

*حاج مهدی عراقی: ایشان چیزی نداشتد، فقط آقای کرباسچیان بود. آن هم جزو یکی ازکسانی بود که استعفا داده بود. که البته کرباسچیان بعد صفش را سوا می‌کند وبعد می‌رود حزب خلق را به وجود می‌آورد که البته تقریبا با زاهدی هم یکی دو تا ملاقات می‌کند ولی آن هم خلاصه‌اش یخش نمی‌گیرد دیگر. ول کرد و رفت دنبال کار وکسب خودش.

بله وقتی که به حسین علا اعلام می‌کند و منع می‌کند او را از رفتن به پیمان بغداد و این قراردادی که ایران را دربست در اختیار خارجی‌ها می‌خواهد بگذارد و بارها...

جلسه سوم: نوار ششم:

15 نوامبر 1978 مطابق با 24 ابان 1357

*حاج مهدی عراقی: سوال شد از ویژگی‌های مرحوم نواب اولا یک جوانی بود خیلی ساده‌زیست به قول امروزی‌ها گفتنی مقید در این نبوده که در زندگی تجملی داشته باشد.از مال دنیا هم هیچ نداشته اولین دفعه که ازدواج می‌کند دختر نواب احتشام رضوی را می‌گیرد. بعد در موقعی که مخفی می‌شود بیشتر در خانه یکی از برادرهایی بوده به نام آقای جعفری. یک پیرمردی بود که ما اسمش را گذاشته بودیم حبیب ابن مظاهر. ریش سفید و موی سرسفید و خیلی آدم نورانی. دو تا دختر داشت یک دخترش مریض بود که به حساب کسی نمی‌گرفتش و ایشان آن دختر مریض این بابا را می‌گیرد به خاطر اینکه توی خانه چون رفت وآمد داشته از جهت معنویت که به فاصله دو سال هم می‌میرد و فوت می‌کند آن دختر.اکثر شب‌ها سعی می‌کرد که نماز شب بخواند و در نماز بخصوص رکوع و سجودش خیلی دقت داشت که هر کسی که ناظر این نماز ایشان می‌شد اصلا بی‌اختیار شیفته به این حالت معنوی می‌شد کلمات خاصی هم از خودش ابداع می‌کرده در قنوتش، در رکوعش، در سجودش، در موقع بیان باخدا صحبت می‌کرده.

این تقریبا از ویژگی‌های ایشان بوده و ترس هم اصلا نداشته از هیچ چیز نمی‌ترسید یکی دیگر از ویژگی‌هایش اینکه وی اعتقاد زیادی هم به استخاره داشته یعنی اکثر کارهای مهمی که می‌خواست انجام بدهد، یا کسی امروز مثلا برود عقب ماموریتی بزند، استخاره می‌کرد.

*حضار: تحصیلات ایشان تاچه حدی بوده؟

*حاج مهدی عراقی: به عرضتان برسانم که کلاسیکش دیپلم مدرسه صنعتی بود و علوم قدیمی هم یک مقدار در موقعی که درس کلاسیک می‌خوانده خوانده بود و دو سال هم تقریبا آمد نجف و آنجا درس خواند.

*حضار: این خصوصیات مذهبی به این صورت را معلمی داشته؟

*حاج مهدی عراقی: نه گفتم که این از بچگی همان طوری که اخویش هادی، برای ما تعریف می‌کرد می‌گفت بچه که بوده سعی می‌کرده که مثلا یک صندلی بگذارد و برود روی صندلی بنشیند و زنها را جمع بکند که بیاید برای شما می‌خواهم روضه بخوانم می‌خواهم برای شما صحبت بکنم. از بچگی علاقه زیادی به روحانیت و این مسائل داشته بعد هم یک مقدار از درسش را توی مسجد قندی- خانی‌آباد- آنجا یک مدرسی بود که درس عربی و درس قدیمی را پهلوی ایشان خوانده‌ بود.

حضار: این فهم سیاسی به این صورت؟

*حاج مهدی عراقی: خوب، اینها یک مقدار نبوغ و یک مقدار استعدادهایی است که در یک کسی ظهور می‌کند.

*حضار: قیافه‌اش چه طور بوده حاج آقا؟

*حاج مهدی عراقی: یک آدم نحیف و لاغر، بگذار ببینم توی شما پیدا می‌شود نه. خیلی لاغر بوده چهل کیلو یا چهل و پنج کیلو وزن داشت.

*حضار: یک مقدار هم ایشان کار بنایی می‌کرده اگر می‌توانید بگویید؟

*حاج مهدی عراقی: همانطور که آنجا گفتم فرض کنید که ایشان می رسید توی خانه یکی از برادرها مثلا الان موقعی بود که می‌خواست باغچه مثلا این برادر را درست کند این معطل نمی‌کرد می‌رفت و قبایش را می‌زد بالا و شروع می‌کرد و به کندن و الک کردن باغچه. یا فرض کنید همین که قبلا صحبتش بود آقا شیخ مهدی دولابی حق‌پناه یکی از روحانیون دولاب است. بیشتر چون محل زندگی ایشان در آن قسمت دولاب و آن طرف‌ها بوده این می‌خواست خانه‌اش را کاهگل بکند سه روز چهار روز ایشان نواب ایستاد آنجا عملگی می‌کرد، خاک می‌کند و سرند می‌کرد، کاه قاطیش می‌کرد گل خودش درست می‌کرد بعد می‌گذاشت روی کول همین شیخ مهدی و شیخ مهدی هر چی می‌خواست از زیرش در برود نمی‌توانست در برود. میگفت بیا بایست باید کار کنی و گل را می‌گذاشت روی کول آن حالا یک بنا هم بالا ماله می‌کشد.

بعداز جریان تقریبا 28 مرداد، سال 33 آن موقع بود که سه تا پیشنهاد توسط این امام جمعه می‌آیند به ایشان می‌دهند از طرف شاه. امام جمعه‌ای که الان هم هست، سه تا پیشنهاد به این صورت بود مبلغ 100 هزار تومان وجه نقد می‌اورد برای ایشان، این 100 هزار تومان رامیگذارد جلو (به این صورت) بعدمی‌گوید که شاه سلام رسانده و سه تا پیشنهاد داده که هر کدام که شما می‌خواهید قبول کنید پیشنهاد اول اینکه در یکی از کشورهای اسلامی هر کدام که شما مایل باشید به عنوان سفیر به آن کشور می‌فرستیم پیشنهاد دومش این بوده که ما منزل شما را البته یک منزلی برای شما در نظر بگیریم و آنجا را به اصطلاح محل جلوس بکنیم و دستور می‌دهیم که اوامر و دست خط شما را بخوانند و ماهی ده هزار تومان هم حق سفره مرتب به شما بدهند.خلاصه خط شما خط ما باشد دیگر. کاری به کار ما به قول بعضی‌ها نداشته باشید. پیشنهاد سوم اینکه اگر این دو تا پیشنهاد را بپذیرید. تقریبا با همکاری همدیگر و یا با نظر ما یک حزب بزرگ اسلامی در اینجا به وجود بیاوریم و خرج حزب هم هر چی بشود ما می‌دهیم.

بعد از اینکه حرف امام جمعه تمام شد سید سوال کرد که خوب پسر عمو امام جمعه، به نظرت چه طوره؟ چیه خوب است به نظرت این همه پیشنهاد؟ امام جمعه هم که زیاد به وضع روحی ایشان وارد نبود نمی‌دانست وقتی که دید همچین سوالی را کرده فکر کرد که یک خرده زیر دندان سید مزه کرده گفت آقا خوب است دیگر. به چه کسی یک همچنین اقبالی رو می‌کند اول شخص مملکت آمده همه امکاناتش رامی‌خواهد در اختیار یک فرد بگذارد. در اختیار شما بگذارد خیلی عالیه. خیلی خوب است. سید یک خرده نگاهش کرده و گفت خدا را به حق جدم قسم می‌دهم که زبانت ای ناصح از پس گردنت در بیاید. خجالت نمی‌کشی من را را به درگاه معاویه دعوت می‌کنی چهار تا فحش آبدار هم نثار امام جمعه کرد. اول کاری هم که امام جمعه کرد صد هزار تومان را زود برداشت و عقب عقب از درب رفت و آمد پایین سوار ماشینش شد و رفت.

بعد گفتیم که وقتی داستان پیمان بغداد پیش آمد اینها اول همه یک نامه دادند به خودعلما که در این کار دخالت نکند ولی خوب توجهی نشد. در این اواخر این ذوالقدر که این کار را می‌کند می‌گوید: چون خود ما هم کمتر البته می‌رفتیم دو هفته یک دفعه، پانزده روز،‌یک دفعه،هفته‌ای یک دفعه آن هم به عنوان دیدن خود سید ما می‌رفتیم یک سری به او می‌زدیم. این ذوالقدر نزدیک به دو سه ماه بود که آنجا سروکله‌اش پیدا شده بود و از آنجا آمده بود در اطرافش خیلی صحبت میکنند می‌گویند این کار توسط بختیار انجام شده بود یک از افرادی بوده که ماموریت به او داده بودند بیاید آنجا. اینکه صبح تا غروب غلام خانه زاد شده بود توی خانه سید و همه‌‌اش نماز می‌خوانده و گریه می‌کرده که خلاصه‌اش من می‌خواهم بروم شهید بشوم. و یک کفن برای خودش درست کرده بود، روی کفن هم آیان قرآن زیاد نوشته بود.

تا اینکه مسئله زدن علاء پیش می آید. این خیلی اصرار می‌کند که من می‌خواهم بروم این کار را بکنم و همین کار را هم می‌کند البته اینجا بعضی‌ها نظرشان این است که وقتی که او می‌خواهد برود این کار را بکند اسلحه‌اش را عوض می‌کنند، اسلحه‌ای که بچه‌ها در اختیار ذوالقدر گذاشته بودند غیر از آن اسلحه‌ای بوده که ذوالقدر حسین علاء را با او می‌زند. این به اصطلاح فشنگ‌هایش بادی بوده که اثر نمی‌کند و بعد هم که خود ذوالقدر را می‌گیرند، ذوالقدر آنجا اعترافاتی می‌کند و حتی در برخوردشان یکی دو دفعه توهین هم می‌کند به مرحوم نواب، ولی در عین حال که به حساب قول به او داده بودند که نمی‌کشیم تو را و کاری به تو ندارم و چنین حرفهایی ولی خوب او را می‌کشند.

*حضار: حاج آقا این تفنگ را معلوم نیست کی عوض کرده؟

*حاج مهدی عراقی: البته نمی‌گویم که این هست، این به حساب حدس‌هایی که گفتم. چون سابقه درخشانی مثل مرحوم خیلیل، مرحوم امامی که انسان سابقه‌شان را دارد، سابقه‌ای از او آن جور در دست نیست. وقتی سابقه در دست نبود و پشت سرش هم در داخل زندان آن جور که باید و شاید آن طور که فرض کن خلیل و امامی ایستادگی کرده بودند و صحبت کرده بودند و از نظریات خودشان دفاع کرده بودند، او ذوالقدر این جوری عمل نکرده بود. این خواهی نخواهی در ذهن پیش می آید که نکند این یک وابستگی‌های داشته باشد. این به عنوان یک حدس است. خوب، بچه‌ها را بعد از جریان زدن علاء می‌ریزند و تعداد زیادی حکومت نظامی هم بود از بچه‌ها را می‌گیرد. حلقه محاصره خیلی تنگ می‌شود تا اینکه مرحوم نواب و اینها، دو شب یا سه شب می‌روند منزل طالقانی می‌ماند.
*حضار: علاء را کجا می‌زنند.

*حاج مهدی عراقی: توی مسجد شاه، خود مسجد شاه.

وقتی که علاء تیر می‌خورد و طوری نمی‌شود و 24 ساعت بعد حرکت می‌کند برای بغداد، مرحوم واحدی به اتفاق اسد الله خطیبی حرکت می‌کنند بروند بغداد که همانجا علاء را بزنند شب می‌رسند اهواز، در اهواز یک مسجد بوده که شب می‌روند توی مسجد، آنجا نماز بخوانند یک افسری بود که وقتی ما زندان بودیم به نام خاکی (آن موقع سروان بود حالا شده بود سرهنگ دو) آنجا نمی‌دانم معاون شهربانی، چی بوده که می آید گشت، وقتی می آید گشت تصادفا سر می‌کند توی مسجد، موقعی سر می‌کند توی مسجد که مرحوم واحدی داشت سر حضو وضو می‌گرفت، می‌بیند و می‌شناسد، می آید جلو و سلام و علیکم و احوالپرسی می‌کند و می‌گوید اینجا چکار می‌کنی؟ می‌گوید کار داشتم از در که می آید بیرون به مامور می‌گوید مواظب باش که اینها از مسجد بیرون نروند.

می آید تماس می‌گیرد، (تماس می‌گیرد) با تهران و می‌گوید واحدی اینجاست. می‌گویند بگیرد او را همین جا ایشان دستگیر می‌شود با اسلحه‌ای که عقبش بوده، می آوردند او را تهران یک راست می‌برند اتاق بختیار، به مجرد اینکه داخل اتاق می‌شود بختیار شروع می‌کند فحش دادن، فحش مادر به او می‌دهد، ما در فلان دست از این کارهایتان بر می دارید، آن هم می‌گوید ما در من زهرا است، ما در فلان خودت هستی و صندلی که آنجا بوده‌ بلند می‌کند که ول کند برای بختیار، بختیار هم از همان پشت میزش بلند می‌شود و اسلحه را می‌گشد و سه تا تیر به او می‌زند و جابجا می‌کشد او را توی دفتر خودش، بعد روزنامه‌ها نوشتند که تو راه می آمده واحدی، خواسته از دست مامورین فرار کند، خلاصه‌اش کشته شده که بعد حائزی زاده توی مجلس اعتراض می‌کند می‌گوید که ایشان تا تهران خبر آمدنش هست، که بعد حائری زاده را تهدید می‌کند که اگر این حرف‌ها را ادامه بدهی، سلب مصونیت از تو می‌کنیم که او هم دنبالش نمی‌گیرد. اسد الله خطیبی، سبزی فروشی داشت توی خیابان خراسان، او هم دو سه سالی بعد آزاد می‌شود.

خلیل که من یادم رفت بگویم، بعد از اینکه روز سی تیر قوام سقوط می‌کند و مصدق می آید روی کار وکلا دو تا لایحه پیشنهاد می‌دهند، ماده واحده به مجلس؛ یکی آزادی خیلی طهماسبی به عنوان قهرمان ملی و یکم هم ضبط و مصادره اموال قوام. البته هر دو تا ماده واحده تصویب می‌شود، یکی عملی می‌شود. یکی هم که تا امروز من و شما اینجا نشسته‌ایم، عملی نشد. آنکه عملی شد آزادی خلیل طهماسبی بود، آنکه عملی نشد، ضبط و مصادره اموال قوام بود.

بعد، مرحوم نواب با سید محمد واحدی و عبدی خدایی و خلیل طهماسبی، چهارتایشان می آیند خانه‌ آقای طالقانی. سه روز منزل آقای طالقانی بودند، بعد متوجه می‌شوند که انگار خانه تحت نظر است، آن کلفت آقای طالقانی که می آید برود بیرون، می‌گوید دو سه نفر بودند هی تو کوچه سر می‌کردند و می دیدند و چه می‌کردند. اینها حساب می‌کنند که آنجا نباشند بهتر است. از منزل آقای طالقانی می آیند خانه مجید ذوالقدر (که این ذوالقدر با آن ذوالقدر هیچ ارتباطی ندارد) که این وکیل دادگستری بود البته باز اینجا هم یک حدس‌هایی هست که می گویند چون 150 هزار تومان جایزه برای دستگیری مرحوم نواب معین کرده بودند، این آقای ذوالقدر خلاصه‌اش طعمش می‌شود و خودش می‌رود آنها را لو می‌دهد و می آیند آنها را می‌گیرند. البته بعضی‌ها هم قبول ندارند، نمی دانم گردن آن کسی که این حرف را می‌زند. سید را می‌گیرند و می‌برند او را. به مجرد اینکه می‌گیرند و می‌برند زندان، اول کاری که می‌کنند لباس سید را از تنش در می آوردند و لباس معمولی تنش می کنند.

*حضار: چه سالی؟

*حاج مهدی عراقی: عرض کردم سال 34 تقریبا در حدود خرداد 34.

باز اینجا هم یک حرفی زده شده، حالا تا چه حد صحت داشته باشد؛ می‌گویند که موافقت این هم که لباس از تن سید در بیاید، قبلا از آقای بروجردی موافقتش را گرفته بودند که ایشان موافقت کرده بود. چون آدم روحانی که توی این کارها نباید دخالت بکند. چون نباید دخالت بکند، پس کسانی که توی این کارها دخالت می‌کنند نباید توی این لباس باشند. بعد در آن شرایط آن روز سخت‌ترین شکنجه‌ها را که در عصر خودش بوده، به اینها می‌دهند. حتی سید را لخت می‌کنند توی حمام و خرس به جانش می‌اندازند قطره آب سردی توی سرش (می‌ریزند) مرحوم خلیل را لخت می‌کنند توی بشکه‌ای که خرده شیشه توی آن بوده، دور این عشرت آباد می‌گردانند، یا سر و ته‌اش را به حساب تا می‌کنند می‌گذارند توی بشکه‌ای که درش یک خرده تا شده بوده، بعد با شیشه مجروحش می‌کنند. دیگر، خیلی اینها را اذیتشان کرده‌ بودند مرحوم نواب که با هر کدام از بچه‌ها برخورد کرده بود، به همه شان گفته بود که شما، هر چی گفتند، بگوئید مربوط به فلان کس است، شما کاری نداشته باشید.

بعد، در دادگاه چون ماده 316، 317 و 318 و بر هم زدن اساس حکومت برای اینها (در نظر گرفته بودند، در صحبتی که آنجا می‌کند غیر قانونی بودن حکومت رضا‌خان را مطرح می‌کند و بعد پسرش را. می‌گوید همین کاری که امروز به ما، شما دارید می‌گوئید و به همین جرم ما را دارید محاکمه می‌کنید، چون ما ممکن است در کارمان یک گروه شکست خورده‌ایم باشیم، رضا خان در سی سال پیش همین کار را کرد. پس قبل از اینکه من بخواهم محاکمه بشوم باید خود رضا‌خان محاکمه بشود و او غیر قانونی بوده. بعد راجع به زدن رزم آراء و زدن دیگران صحبت می‌کند، از او توضیح می‌خواهند. وابسته بودن رزم آراء و خائن بودن رزم آراء را از یک طرف مطرح می‌کند و از طرف دیگر هم فتوای قتلش را از جهت سیاسی و از جهت دینی منتسب می‌کند به جبهه ملی و آیت الله کاشانی، که البته کاشانی می آید انکار می‌کند، می‌گوید من چنین حرفی نزده‌ام. بعد می‌گویند پس چرا خلیل که آزاد شد دستت را گذاشته بودی روی سرش و عکسش را نشان می دادی؟ می‌گوید هان! چون این به سردرد دچار بوده و با نزله داشته من دستم را روی سرش گذاشته بودم و داشتم دعا می‌خواندم که سردردش خوب شود، چیز دیگری نداشته. آن آقایان هم هیچکدام قبول نمی کنند که ما اصلا راجع به مسئله رزم آراء حرف زده باشیم.

*حضار: آیت الله کاشانی را همان یک روز نگهداشته بودند؟

*حاج مهدی عراقی: نه، کاشانی دو سه روز بوده که بعد ولش می‌کنند.

*حضار: سید را با کاشانی روبرو می‌کنند؟

*حاج مهدی عراقی: نه، روبروی هم نمی‌کنند، همین جوری خود کاشانی را احضارش می‌کنند، دو یا سه روز آنجا بوده، آزموده آنجا بوده هر کاری که دلش می‌خواسته می کرده است.

*حضار: دفاعیات سید بیرون هست؟

*حاج مهدی عراقی: بیرون نه، نیست. (آن) سرگردی بود منشی دادگاه به نام سرگردد ثقفی، تا اندازه‌ای او یک مقدار مطالب را آمده بود به طور شفاهی می‌گفت.

بعد، قبل از اینکه اینها را اعدام بکنند، روز قبلش ملاقات می‌دهند، این هم باز نقل قول از مادر زنش که می‌گفت وقتی که ما رفتیم دیدیم که سید یک دستش دستبند است، یک سر دستبند هم به دست سرباز است. یک سرباز با سر نیزه جلو و یک سرباز هم با سرنیزه عقب دارد می‌آید. بعد برای اینکه تشریح بکند، می‌گفتمش این اسکلت‌هایی که توی داوخانه پشت آن چیزهایی که سم می‌کشند، قیافه سید به آن صورت شده بود، فقط با این تفاوت که یک پوستی روی آن استخوانها بود. چشم‌ها رفته بود آن ته و چشم در حرکت بود، به حساب استخوان‌های جمجمه همه زده بود بیرون، چون عمامه و چیزی نبود که بپوشاند. گفت من بی اختیار شروع کردم به گریه کردن، گفت تا وقتی چشمش به من افتاد که دارم گریه می‌کنم، یک هو یک قیافه گرفت و گفت هان چیه دختر عمو؟ چرا گریه می‌کنی؟ ما با یاری خدا فاتح هستیم، این پسر رضا خان خیال کرده که با چهار تا توپ و تانک و سر نیزه پوسیده‌اش می‌تواند اراده بچه مسلمانان ها را خرد بکند، ما از این توپ‌ و تانک‌ها نمی‌ترسیم! بعد گفت دو تا سه افسر و سرهنگ و سرتیپ نشته بودند و رو کرد به اینها گفت: هان؟! نیست جناب سرهنگ این جوری ؟! این جور نیست؟! گفت من حالا از یک طرف می‌بینیم (دست سید) توی دستش یک دستبنده، از این ور این جور دارد برخورد می‌کند.

خلاصه، یک ساعتی ما آنجا ایستادیم و صحبت کردیم و بعد یک بسته ای هم به ما داد، ما آمدیم. بسته را که ما آمدیم باز کردیم، دیدیم یک دانه پیراهن پاره خونی، یک ته نان خشک، یک تکه کاسه گلی شکسته (است)، خوب، روی این یک مقدار فکر شده بود، بحث شده بود، اصلا یعنی چه؟! اینها چی بوده که سید داده بود آوردند بیرون؟! بعد این جور بچه‌ها تفسیرش کردند که زندگی‌ که این خوراکش و آن هم پوشاکش و آن هم وسایلش هست، چه ارزشی دارد که انسان بخواهد در برابر طاغوت و در برابر ستمگران تن بدهد، سر فرود بکند. که همان شب بچه‌ها را می‌برند تیر باران می‌کنند. این دفعه که من زندان بودم، این بچه‌های افسر توده‌ای، کی منش و عمویی اینها تعریف می کردند از شب آخری که بچه‌ها را می‌برند اعدام بکنند.

*حضار: زندانی‌ها چه کسانی بودند؟

*حاج مهدی عراقی: زندانی‌ها خلیل، مرحوم نواب، ذوالقدر و سید محمد واحدی بودند. سید محمد واحدی سنش 18 سال هم نشده بود، هر چی به او می‌گویند تو یک خرده به قول بعضی‌ها کوتاه بیا، این قبول نمی‌کند. می‌گوید که اگر بدان من را قطعه قطعه بکنید، از هر قطعه بدن من زنده باد نواب صفوی بلند می‌شود.

*حضار: با آن واحدی‌ها برادر بودند؟

*حاج مهدی عراقی: بله، برادر بودند با واحدی. او را که سوا کشته بودند و سوا دفن کرده بودند این چهار تا را تقریبا در فاصله‌ای با هم دفن کرده بودند در مسگر‌آباد، که البته آمدند نبش قبل کردند و الان برده‌اند قم هستند، هر چهار تا را بردند بچه‌ها آن موقع که می‌خواستند آنجا را پاک شهر بکنند، قبرها از بین می‌رفت شبانه اینها رفتند و ترتیب کار را دادند و از قبر آنها را در آوردند.

این بچه‌های افسر توده‌ای می‌گفتند اینها در یک سلولی بودند که تقربا جنب زندان ما بود و ما هم تو تفسیر‌های خودمان و برداشت‌های خودمان، اینها را یک مهره‌های انگلیسی می‌دانستیم و می گفتیم که حالا چون تضاد بین سیاست آمریکا و سیاست انگلس هست، اینها را تقریبا یک مقدار آمریکائیها دارند گوشمالی می‌دهند. چون الان بعد از کودتای 28 مرداد آمریکائیها آمده‌اند روی کار و اینها را نمی‌کشند. البته یک مقدار فشار می آوردند و اربابانشان که انگلیسی هستند، نمی گذارند که اینها کشته بشوند. ولی خوب، در هر حال چون می دیدیم که اینها نه ملاقات دارند، نه غذا دارند، و اکثر غذاهایی که می دهند برمی‌گردانند و فقط یک خرده نان می‌خوردند، خوب اینها یک خرده ما را رنج می داد. حالا راست و دروغش پای خودشان، نمی دانم.

گفت: دم دستشویی آقای نواب ایستاده بود، نزدیک غروب بود و مغروب داشت وضو می گرفت. اتفاق آن روز، (گفت) روز ملاقات ما بود، یک مقداری غذا و وسائل و این چیزها برایمان آورده بودند، گفتیم اگر بشود بچه‌ها یک مقدار ما غذا و میوه‌ای به اینها بدهیم، خوب است. بحث شد، صحبت شد و گفتند اینها غذای ما را نمی خوردند ما را نجش می‌دانند، یکی گفت کی هست که جرات کند برود بگوید؟ آقای عسگری، یعنی صادق عسگری که برادر این آقای عسگری که با خود ما هم پرونده بود، آن هم جزو اینها زندان بود و چون بازاری بود، گفت من می دانم چه چوری بگویم، اگر اجازه بدهید من می‌روم با او صحبت می‌کنم، گفتند برو، حالا این تعریف می‌کرد، می‌گفت یک دستشویی اینجا بود، یک دستشویی فرض کن دو متر آن طرفتر، مرحوم نواب داشت سر این دستشویی وضو می‌گرفت، گفت: من رفتم اون ور شروع کردم به عنوان دست شستن، سلام کردم، تا سلام کردم برکشت و گفت سلام علیکم گفتم اجازه می‌فرمایید رفقا تقاضا کرده‌اند یک مقدار غذایی و چیزی بدهند خدمتتان اجازه می‌فرمایید؟ یک نگاهی کرد و پوزخندی زد و گفت اشکالی ندارد. گفت وقتی ما آمدیم و گفتیم سید گفته اشکالی ندارد، همه خوشحال شدند، یک چیزی که برایشان غیر قابل قبول بود، گفت درب‌ها تقریبا یک وجب با پائین فاصله داشت، گفت وقتی سربازها رد شدند ما یواشکی رفتیم یک مقدار غذا از زیر درسر دادیم خلاصه‌اش تو.

ساعت یک و نیم دو بعد از نصف شب بود، دیدیم که سر و صدا و چیزی است و اینها آمده‌اند بیرون. آمدند بیرون و گفت ما فکر کردیم به اینها عفو خورده، چون می دانستیم اینها اعدامی هستند، ولی گفتیم به اینها عفو خورده. بعد دو مرتبه اینها رفتند توی سلول یک نیم ساعتی طول کشید و ساعت سه و چهار بعد از نیمه شب بود، یک وقت دیدیم صدا بلند شد، سلول‌ها باز شد، اینها از سلول آمدند بیرون و به مجرد اینکه آمدند بیرون شروع کردند تکبیر و الله اکبر گفتند، و از تکبیر و الله اکبر گفتن ما هم از خواب بیدار شدیم. گفتد فهمیدیم که اینها را بردند میدان تیر، گفت وقتی که صدای تیر می آمد، آیات قرآنی که مرحوم نواب می‌خواند، چو صوتش هم خیلی خوب بود ما می‌شندیم، یک مقدار گذشت و یک چند دقیقه‌ای سر و صدا نیامده بود، بعد دو مرتبه دیدیم که صدای تکبیر و الله اکبر بند شد و بعد هم صدای تیر آمد. حالا، آن چند دقیقه‌ای که سکوت شده بود، این بود که اینها گفته بودند دست‌های ما را باز کنید که با هم یک روبوسی کنیم. دستهایشان را باز می‌کند، اینها روبوسی می‌کنند بعد هم دو مرتبه می‌بندنشان به چوب و نمی گذارند، چشمهایشان را ببندند، و تیر اندازی می‌کنند و خلیل تو اینها بوده که دو دفعه تیر خلاص به او می‌زنند. یک دفعه می‌زنند، می‌روند و بر می‌گردند می‌بینند هنوز زنده است و نمرده یک خلاصی دوم هم می‌زنند که بعد هم جنازه‌ها را آوردند مسگر آباد.

این هم نقل قول از مرده‌ شورها مسگر آباد که می‌گفتند وقتی جنازه‌ها را آوردند و به روی آن سنگ‌ا انداخته بودیم و هنوز نشسته بودیم دو تا جیپ آمریکایی می آیند و می روند بالا سر جنازه و عکس‌ها را با جنازه‌ها نگاه می‌کنند، تطبیق می دهند، بر می گردند و بعد با ما اجازه دفت دادند و بعد هم اینها را دفت کردند و با کشته شدن مرحوم نواب پرونده سازمانی که به نام سازمان فدائیان اسلام بود، ختم می‌شود. والسلام علیکم و رحمت الله برکاته (صلوات حضار)

*حضار: از فدائیان اسلام، آیا عناصری به گروه های اخیری چون سازمان مجاهدین و ابوذر و غیره پیوستند؟

*حاج مهدی عراقی: نه، برای خاطر اینکه سنا هم نمی توانستند، تقاضا هم نمی‌کردند. برای خاطر اینکه وقتی که مرحوم نواب شهید شد، بچه‌هایی که با ایشان بودند تقریبا همه در یک سن فرض کن که 30 سال، 32 سال 35 سال، 28 سال به این صورت‌ها بودند. آنهایی که اگر اهل کار بودند تقریبا توی همان جریان‌های مؤتلفه شرکت داشتند و آنهایی هم که نبودند، رفتند دنبال کسب و کار خودشان. در صورتی که بچه‌های مجاهدین و فدائیان در یک سنین پائین‌تری بودند، 23 سال، 25 سال، 26 سال تقریبا، اینها نسل بعد از کودتا هستند نه نسل قبل از کودتا.

*حضار: فدائیان اسلام، جزوه تعلیماتی، ایدئولوژیکی در سطح مردم داشتند؟

*حاج مهدی عراقی: نه،‌ همین جریان معمولی بود بین خودشان. یک جزوه‌ای هم دارند که به ضور شما عرض کنمکه در سال 1329 تقریبا آبان ماه 29، یک روز تقریبا ساعت 12 تا 2 بعدازظهر نزدیک به هزار نسخه از آن را در تهران و شهرستان‌ها برای رجال فرستادند، یعنی تقسیم کردند.

*حضار: آن کتابی را که گفتید [مقدمه‌ای بر حکومت اسلامی] چه کشی نوشته؟

*حاج مهدی عراقی: خود سید دیگر!

*حضار: روابطشان [فدائیان اسلام] با روحانیت، غیر از آیت‌الله کاشانی چگونه بود؟

*حاج مهدی عراقی: با آیت‌الله صدر «پدر همین آقا موسی و رضا صدر »، آیت‌الله خوانساری، یعنی روحانیون متری که سرشان می‌شد به قول بعضی‌ها، خوب بودند و همه هم به آنها علاقه داشتند.
*حضار: آن موقع حاج آقا روح‌الله کجا بود؟

*حاج مهدی عراقی: هان، حاج آقا روح‌الله را می‌گویند که وقتی که مرحوم نواب اینها را می‌خواستند اعدام بکنند، حاج‌آقا روح‌الله می‌آید می‌رود منزل آقای بروجردی.

*حضار: حاج‌آقا روح‌الله آن موقع جزو چی بود؟ جزو فضلا بودند؟

*حاج مهدی عراقی: جزو فضلا و مدرسین بودند، درس می‌داد. می‌رود منزل ایشان [آقای بروجردی] که خلاصه‌‌اش یک کاری بکند، ولی نقل قول می‌کنند که ایشان با چشم گریان از منزل آقای بروجردی خارج می‌شود.

*حضار: آقای خوانساری هم آن موقع...؟

*حاج مهدی عراقی: این آقای خوانساری نیستند، آقای سید محمد تقی خوانساری بزرگ است که در عراق با انگلیسی‌ها می‌جنگید و 5 سال هم تبعید به هندوستان شده بود و فوت کرد.

*حضار: آیت‌الله منتظری در آن موقع کجا بودند؟

*حاج مهدی عراقی: آیت‌الله منتظری، آن موقع طلبه بودند و درس می‌خواندند و فعالیتی نداشتند. اصولا آن موقع فعالیت توی حوزه مثل امروز، اصلا مرسوم نبوده، اینها فرض کن ده تا بیست تا پانزده تا طلبه جوان مثلا از این کارها می‌کردند برای خیلی‌ها باعث تعجب بود و اصلا قبولشان نداشتند.

*حضار: حاج‌آقا، اینها واقعا نمی‌تواند بی‌‌ریشه باشد. چون اصلا می‌بینیم که از مدرس که می‌گذرد، از سال 17 [1317]، این مقاومت به این صورت‌ها که شما تعریف می‌کنید، تبلیغ نمی‌شد. الان برای ما خیلی مفهوم است در مقابل دستگاه ظلم مقاومت کردن، محکم ایستادن، برای ما مفهوم است. یک وقت می‌بینیم که آن نسل روشنفکری که در شکل توده‌ای‌ها متجلی می‌شود که به آن فرم، مقاومت نمی‌کنند که هیچی، بلکه سازش و حتی همکاری [هم می‌کنند]. اینها را کی بین اینها تبلیغ کرده؟‌ مثلا فرض کنید که یک آدمی مثل آقای امامی این همه شکنجه می‌شود و طرف را لو نمی‌دهد.

*حاج مهدی عراقی: خوب، الان شما وقتی که بروید توی زندان و یک مقدار هم تامل بکنید، بچه‌هایی که به حساب مردمی‌تر بودند، بچه‌های بازار فرض کن، اینها ضایعاتشان خیلی کمتر از آن بچه‌هایی که توی کادر روشنفکری بودند [می‌باشد]. وقتی می‌گیرند و می‌آورندشان زندان، آنها فرض کنید داخلشان واقعا افرادی بودند که خیلی شکنجه دیدند، چیزی هم نگفتند، بعضی‌هاشان که آمدند یک دفعه ده بیست نفر دنبال خودشان حرکت دادند و آوردند توی زندان. اما، از بچه‌های بازار هر گروهی که گرفته شده، تا آنجا که توانسته به خودش ختم کرده یا فرض کنید که اصلا چیزی را قبول نکرده. چرا؟ برای خاطر اینکه اینها به اصطلاح توی محیط سنگلاخ زندگی و رشد کرده‌اند، سردی را دیده‌اند، گرمی را دیده‌اند، زیر و بم کار را یک مقدار بیشتر وارد هستند. می‌بینیم انبیاء هم تقریبا نقششان همین‌جوری بوده، هیچ وقت نیامدند که اول از دانشمندان شروع بکنند، کدام یک از پیغمبران آمدند یقه روشنفکران را گرفتند، گفتند بیا با همدیگر مثلا یک کاری را انجا بدهیم. از توده مردم، از همان پابرهنه‌ها و مستضعفین شروع کردند، همان پابرهنه‌ها را کشیدند توی کار و یا علی از تو مدد.

به انبیاء همیشه در آمده‌اند و گفته‌اند این لات‌ها کی‌اند که دنبال خودت راه انداخته‌ای؟ اینها را بگذار کنار، این پابرهنه‌ها را بگذار کنار تا خلاصه‌اش با تو کنار بیائیم، قبول نکرده بودند. این هم تقریبا یک چیز تاریخی هست. مر بلال، مگر خود میثم، خود به حضور شما عرض کنم که عمار را آن همه شکنجه نمی‌دادند، آن همه اذیت نمی‌کردند؟ باز خود عمار یک اعترافی می‌کند که پدرش هم آن اعتراف‌ها را نمی‌کند، آن قدر اعتراف نمی‌کند که زیر شکنجه از بین می‌رود، در صورتی که سن بیشتری داشته، پیرمردتر هم بوده.

*حضار: حاج آقا، اسلحه را از کجا تهیه می‌کردند؟

*حاج مهدی عراقی: اسلحه که حالاش هم می‌شود تهیه کرد، همان موقع هم می‌شد تهیه کرد. می‌خریدند دیگر، چیزی نبود. گفتم که اولیش خود مرحوم نواب وقتی خواست کسروی را بزند 450 تومان داد آبادان، یعنی رفت منزل آن شیخ از او 600 تومان گرفت، یعنی شیخ فرستاد دو تا از کاسب‌های محل آمدند یکی 300 تومان گرفت داد به دست سید، سید هم رفت آبادان 450 تومان داد یک اسلحه خرید، 150 تومان هم خرج ایاب و ذهابش شد و آمد اولین تیر هم خودش برای کسروی ول کرد. حالا با 800 تومان، 700 تومان، 900 تومان می‌شود اسلحه گیر آورد. اکثر اسلحه‌هایی که گیر می‌آوردیم، تقریبا نو که نبود، تیر اولی که خالی می‌کردیم دومین پوکه گیر می‌کرد، آن وقت مجبور می‌شدند بپرند که کله یارو را بگیرند با قنداق تفنگ بزنند توی سرش مثلا یک طوریش بشود [خنده حضار].

*حضار: حاج‌آقا، تیر که ول نکردی؟

*حاج مهدی عراقی: چرا، بیشتر مسگرآباد بود، طرف دولاب، آن طرف‌ها بچه‌ها محل تمرینشان بود، پایگاه نظامیشان دولاب بود.

*حضار: توی پایگاه آنها پلیس نمی‌آمد؟

*حاج مهدی عراقی: جرأت نمی‌کردند اصلا بیایند [خنده حضار].

*حضار: مروم نواب در موقع شهید شدن چند سالشان بود؟

*حاج مهدی عراقی: 32 سال داشتند.

*حضار: یک مصاحبه‌ای دارد با خلیل بعد از حمله به فاطمی که در آن مصاحبه خلیل متهم می‌کند که اینها با ایادی بیگانه در ارتباط هستند و این کاری که من کردم در مورد ترور فاطمی، یک کاری بوده که آب به آسیاب دشمن ریخته‌اند و من اعلام می‌کنم که هیچ رابطه‌ای با فدائیان اسلام از امروز ندارم.

*حاج مهدی عراقی: در چه سالی؟

*حضار: قبل از آزاد شدنش از زندان بود، در دوران مصدق.

*حاج مهدی عراقی: خوب، یک کسی که می‌آید چنین کاری را می‌کند، پس چطور می‌آید دوباره با فدائیان اسلام راه می‌افتد و بعد هم می‌رود شهید می‌شود؟

*حضار: بعد از آزادیش، با کاشانی و مصدق رابطه داشته.

*حاج مهدی عراقی: نه، اتفاقا ایشان از زمانی که از زندان آمد بیرون، خیل حتی خانه کاشانی هم نرفت، مگر اینکه کاشانی یک شبی از او دعوت کرده (به طور کلی)، آن هم آمد پهلوی نواب. گفت اگر شما اجازه بدهید من می‌روم، اگر اجازه ندهید نمی‌روم. آقا هم به او اجازه داد، گفت برو جانم، دعوت از شما کرده‌اند.

*حضار: پس، جریان مصاحبه چی بود توی باختر امروز؟

*حاج مهدی عراقی: مصاحبه را اصلا نمی‌دانم. البته، گفتم می‌دانید که فاطمی را وقتی که زدند ما زندان بودیم، نه روزنامه‌ای در اختیار داشتیم که از مسائل به ساب بیرون با اطلاع باشیم، چهار ماه و خرده‌ای بود که ما توی زندان بودیم و ممنوع‌الملاقات بودیم. حالا اگر طی این مدت یک هم چنین چیزی باشد که بعد هم ما بیرون آمدیم، چیزی من ندیدم که به خاطر داشته باشم.

... به فکر این بیافتند که یک افرادی را بخواهند بیاورند بر مسند کار مثل قوام، مثل فلان و دیگری و مثل رزم‌آراء، افرادی پیدا می‌شوند که آنها را از سر راه بردارند و برای خاطر اینکه تهییج بکنند نیروهای دیگر را. برای این کار بهترین راهشان این بوده که بیایند از حقوق خلیل دفاع بکنند، کما اینکه قبل از این روز 16 اسفند 29 [1329] این جریان شده، این کار (اتفاق) اینها، هر آن کار حکومت مصدق بوده، از ماه سوم 1330 مصدق آمده روی کار، سال 30 که همچنین کاری نکردند، برای بچه‌ها کاری نداشته که کاری بکنند، را این کار را نکردند؟ چرا نیامدند یک همچنین ماده واحده را ببرند مجلس؟ گذاشتند بعد از جریان 30 تیر یعنی در آن برهه از زمان، در آن مقطع که آن سروصداها، آن شرایط ایجاد شده بود، اینها آمدند از این وسط که اخطاری داده باشند، این کار را کردند و این ماده را در مجلس مطرح کردند.

*حضار: این نیروهای ملی قوی شده بودند بعد از 30 تیر، این مسئله هم بود.

*حاج مهدی عراقی: خوب، آن موقع هم بودند، آن موقع هم قدرت داشتند.

*حضار: در همن رابطه هم که بودند، مانع از [به] جریان افتادن پرونده می‌شوند، همین‌طور در زندان بودند. بعدش هم ظاهرا نمی‌گذاشتند.

*حاج مهدی عراقی: بله، خوب چیز دیگری هم بوده، به حضور شما عرض کنم که مثلا در همین جریانات بعد از جریان خلیل، خوب پرونده مرحوم نصرت‌الله قمی را، نصرت‌الله قمی اینها 12 نفر دانشجو بودند که با همدیگر هم قسم می‌شوند که بیایند زنگنه را بزنند و بعد هم هر 12 نفر قبول بکنند که تا نصرت‌الله این کار را می‌کند، آنها با چاقو حمله کنند به زنگنه، بعد هم اسلحه را بیاندازند زمین و کسی نتواند تشخیص بدهد که کدام یک از اینها با اسلحه زده به زنگنه. نصرت‌الله این کار را می‌کند، اسلحه را می‌اندازد زمین و یک وقت متوجه می‌شود که هیچکس نیست، خودش هست و خودش. هر 11 رفیش (فلنگ) گذاشتند و در رفتند که خود این مسئله او را ناراحت کرده بود. می‌گفت اگر آنها از روز اول قرار می‌گذاشتیم که من می‌رفتم این کار را می‌کردم، خوب می‌رفتم می‌کردم. من که رفتم و کردم، اما در قراری که با هم گذاشته بودیم، اینها میثاقشان را به هم زدند.

*حضار: زنگنه چه کار کرده بود؟

*حاج مهدی عراقی: رئیس دانشگاه بود. از مهره‌های اینتلیجنت سرویس بود.

*حضار: چه سالی زده بودند؟

*حاج مهدی عراقی: بعد از جریان مرحوم خلیل بود، بعد از زدن رزم‌آراء، حالا دیگر چندم ماه بود [نمی‌دانم].

*حضار: یک نامه دیگری هست از پدر عبد خدائی که توی آن نامه ظاهرا عالمی بوده در مشهد. نوشته بود که این پسر من گول خورده، گول ایادی بیگانه و من از دولت مصدق می‌خواهم که اگر این را بکشند، حقش است. چون خیانت کرده به دکتر فاطمی که سمبل مبارزه [است] و به او سوء قسد کرده و اگر هم ببخشندش، باز آقائی کرده‌اند، لطف کرده‌اند که این پسر دیوانه که عقلش نمی‌رسد، آلت دست یک مشت جانی بوده، و کلی فحاشی کرده بود.

*حاج مهدی عراقی: اولا احساسات پدر و مادری را انسان نمی‌تواند با هیچ معیاری روی آن حساب کند. می‌رسیم توی این داستان خود ما، از وجود مادر مرحوم بخارائی می آیند استفاده بکنند. مادر بخارائی می‌آید آنجا و با بچه‌اش داد و بیداد می‌کند،‌ فحش می‌دهد، بعد هم می‌گوید عاقت می‌کنم، او هم می‌گوید عوقت می‌کنم، تا اینکه خلاصه‌اش از در اتاق مادر را می‌اندازد بیرون، می‌گوید برو دیگر اینجا نایست، دیگر یک کلمه با تو حرف نمی‌‌زنم، هر پدر و مادری یک احساسی دارد غیر از احساسی که خود بچه دارد. خود ما ممکن است در زندگیمان اتفاق افتاده کارهایی که می‌کنیم یا راهی که می‌رویم، معلوم نیست مورد تایید پدر و مادرمان باشد. آنها دلشان می‌خواهد بچه‌هاشان درسخوان باشند، آهسته بروند و آهسته بیایند که گربه شاخشان نزند، و بعد هم وزیر بشوند و وکیل بشوند و یک موقعیت اجتماعی داشته باشند، اینها هم بنشینند پای درخت میوه و میوه‌اش را بخورند، چیز دیگری نمی‌خواهند، او هم یکی از همین پدرها بوده.

*حضار: این چهره آقای شیخ غلامحسین ترک در مشهد یک کمی ترقی و پایداریش تقریبا نسبت به خود امام یک کانون خوبی است، بعید است که ایشان این کار را کرده باشند.

*حاج مهدی عراقی: نمی‌دانم والله.

*حضار: پسرش که فاطمی را زده؟

*حاج مهدی عراقی: آره، عبدخدایی هستش الان، پسر فهمیده‌ای هم هست.

*حضار: چند سال زندان بود؟
*حاج مهدی عراقی: 8 سال، آنجا 5/2 سال و 3 سال بود آزاد شد. بعد در رابطه با مرحوم نواب گرفتند او را دومرتبه، 8 سال بود که سال 43، یعنی درست یک ماه قبل از زندانی ما، که ما رفتیم زندان او آزاد شد.
*حضار: الان فعالیتی دارد؟
*حاج مهدی عراقی: چرا، ‌بی‌چیز هم نیست الان، یک کارهایی هم می‌کرد.
اتفاقا می‌گویند یک بار با مرحوم واحدی یک روز توی ماشین نشسته بود، یک ماشین کرایسلری بوده که صندلی جلو با عقب سوا می‌شده، بعد شوفر بوده و یک کس دیگر هم بوده با مرحوم واحدی، واحدی و حسین فاطمی هم عقب [نشسته بودند]. بعد، فاطمی شیشه را یک خرده بالا می‌کشد که صحبتی که با هم می‌کنند آن کسانی که جلو نشسته‌اند، متوجه نشوند. بعد گله(گی) می‌کند از واحدی، بعد هم او جریانش را می‌گوید، این کارها را کردی ما هم این کارها را کردیم. نقل قول می‌کنند که فاطمی گفته بود امیدوارم توی حکومت خودم تلافی بکنم، یعنی تلافی آن اذیت‌هایی که کرده‌ام، من اشتباه کردم. خودش هم همچنین اعترافی می‌کند که من در حق شما یک مقدار تندروی کردم و امید این را داشته که به حساب یک روزی نخست‌وزیر بشود.
*حضار: و لیکن در تمام سخنرانی‌هائی که می‌کند بعد از این تیر خوردن، آن کسانی که به او تیر زده‌اند را عوامل انگلیس می‌داند.
*حاج مهدی عراقی: خوب، معلوم است، باید هم بداند.
*حضار:می‌خواستم این تذکر را بدهم که یک اختلاف فکری نبوده "با سرهنگ سخایی کرمان
*حاج مهدی عراق

مرتبط ها
نظرات
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران باشد و یا با قوانین جمهوری اسلامی ایران و آموزه‌های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید
معرفی کسب و کارها
دشمن شکست‌خورده روی ۷ نقطه تمرکز کرده است
اشعار حماسی و رجزخوانی‌های جنابعالی، تداوم‌بخش غُرش موشک‌های رزمندگان اسلام است
شرط موفقیت تیم ملی فوتبال در جام‌جهانی
سریال «صفا با خانواده» از امشب روی آنتن؛ دزد خرده‌پا وسط جنگ ۱۲ روزه
جزئیات جلسه کمیسیون امنیت ملی مجلس با «غریب‌آبادی» و وزیر اقتصاد
جناب خان از امشب دوباره روی آنتن
تأکید روسای جمهور ایران و مصر بر راهکارهای دیپلماتیک حل و فصل مسائل
اتصال کامل اینترنت بین‌الملل مشترکان برقرار شد
جزئیات بسته حمایتی وزارت اقتصاد برای عبور از تبعات جنگ
تاکید پزشکیان بر هم‌افزایی میان کشورهای اسلامی در مقابله با توطئه‌های دشمنان
سطح اتصال اینترنت در ایران به ۳۴ درصد رسید
بازگشایی اینترنت ثابت آغاز شد
روز نسیم مهر؛ یادآور مسئولیت جمعی در قبال خانواده زندانیان
۳۰ سال در سیاهچال‌های اسرائیل؛ قصۀ نفس‌هایی که خاموش نشد
از خارجی‌ها قرض نکنید!
سکه ۱۸۲ میلیون تومان شد
حمله به خاک ایران یا شلیک به میز مذاکره؟
شاخص کل بورس تهران به کانال ۴ میلیون واحدی برگشت
حمایت از آزمایشگاه تحقیقاتی اساتید
تثبیت قیمت دلار و درهم در مرکز مبادله؛ سکه ۱۸۲ میلیون تومان شد
عارف: هیچ کس منکر وجود گرانی در بازار نیست
نظرسنجی
بنظر شما باتوجه به حوادث اخیر و شکست سنگین از ایران، چقدر احتمال فروپاشی رژیم صهیونیستی وجود دارد؟





مشاهده نتایج
go to top