به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ یادداشت از مهدی جمشیدی/// ۱. از دهۀ پیش به این سو، مشخص بود که جامعۀ روحانیّت مبارز، دچار استحاله شده و ناگفته و نهانی، به چرخشهای ایدئولوژیک رو آورده است. پس نباید مسألۀ این تشکّل حوزوی- سیاسی را به مواضع تمسخرآمیزِ مصطفی پورمحمدی که دبیر کل آن است، تقلیل داد. این ساختار از اساس، دچار «فروپاشی هویّتی» شده و دیگر، آن نیست که بود. تهی و تنک شده و از نظر فکری و نظری، «مسخ» شده است. این استحاله، در زمان حیات مهدویکنی صورت گرفت. او نیز همانند هاشمیرفسنجانی، گرفتار «عملگراییِ سیاسی» شد و اندکاندک، به اقتضائات آن تن در داد. مهدیکنی به مصباح در زمینۀ «وحدت سیاسی» اعتراض کرد که مصباح، بحث فلسفی میکند و میخواهد از ماهیّت و ایدئولوژی و آرمان سخن بگوید، حالآنکه مسأله این است که باید در انتخابات، وحدت را اصل انگاشت و برای جلوگیری از قدرتیابی دیگریهای سیاسی، کوتاه آمد. همین «کوتاهآمدنها»، به مداهنه و مصانعه تبدیل شد و جامعۀ روحانیّت مبارزه را گرفتار عملگرایی کرد. وضع کنونیِ مصطفی پورمحمدی، حاصل همان تجدیدنظرهای ناایدئولوژیکِ مهدویکنی بود. آن زاویهها و مماشاتها و اغماضهای هویّتی، به «استحاله» رسیدند. امروز دبیر کل جامعۀ روحانیّت مبارز، بهگونهای سخن میگوید که لیبرالهای ایرانی میگویند. هیچکس نمیتوانست در دهۀ هشتاد یا نود، چنین تصوّری از این تشکّل داشته باشد. خشت کجِ مهدویکنی، چنین عاقبتی داشت.
۲. البته جامعۀ روحانیّت مبارز، از زمانیکه از مبارزه برید و به قدرت چسبید، بدنۀ اجتماعیاش را باخت. امروز کسی در جبهۀ انقلاب، کمترین بهایی به مواضع این تشکّل نمیدهد و برایش مهم نیست که آنها چه توصیهای دارند. این تشکّل، «حجیّت سیاسی» و «وجه دینی»اش را بهطور کامل و مطلق، باخته است و فقط پوستهای ظاهری از آن باقی مانده است. جامعۀ روحانیّت مبارز، مرده است؛ نه در سیاست، اثری دارد و نه در دیانت. حوزویهای مدّعی مبارزه، نتوانستند «خط مبارزه» را ادامه بدهند و در نهایت، به جمعبندیهای مشابه با لیبرالهای ایرانی رسیدند. این وضع، حاصل بیدقتیها و اهمالهای ایدئولوژیکِ مهدویکنی بود. او درنیافت که سیاست دینی، اگر آغشتۀ به عملگرایی بشود، سر از «لیبرالیسم» در خواهد آورد. «تقلیلگرایی انتخاباتیِ» وی، ریشه در «تقلیلگراییهای هویّتی»اش داشت. اما مصباح، قاطع و سرسخت ایستاد و عقبنشینی نکرد. سیاست مصباح، عملگرایانه و موقعیّتی نبود؛ چون خاستگاه نظری داشت، برخلاف سیاست مهدویکنی، که رنگوبوی یک کارگزار اجرایی را داشت. مصباح بر اصالتها اصرار داشت و میخواست سیاست، «امتداد تفکّر» باشد و اقتضائات عملی و مصلحتی بر آن سایه نیفکند، اما مهدویکنی، جانب عمل و توفیق سیاسی را گرفت. مصباح، نتیجۀ برخی از انتخاباتها را باخت، اما مهدویکنی، هویّت نظری و اصالت ایدئولوژیک را. البته روشن است که مصباح، هرگز در عرض مهدویکنی نیست؛ مصباح، یک نظریهپرداز و متفکّر در قوارۀ مطهری است، و مهدویکنی، یک سیاستمدار.
۳. روشن است که وقتی جامعۀ روحانیّت مبارز، حیات ندارد و گوشهنشین و خنثی و عقیم است، گفتههای مصطفی پورمحمدی نیز هیچ اثری ندارد؛ هرچه میخواهد فریاد بزند و با حرارت و هیجانِ صوری سخن بگوید و خود را در موقعیّتِ منتقد بنشاند. بازیگری او، واقعیّت را تغییر نخواهد داد و فهم مخاطب را مختل نخواهد کرد. تشکّل او، منقضی شده، پس خود او نیز موضوعیّت ندارد. در رقابتهای انتخاباتی، فریادهای توخالی و ساختگی برآورد و رأی طلبید و گمان کرد با روایتبازی و تظاهر، میتواند بدنۀ اجتماعی بیابد. نتوانست و سرخورده و منهدمشده، عرصه را ترک کرد. نباید به او اعتنا کرد.
۴. بهگمانم سرنوشت دانشگاه امام صادق نیز همچون جامعۀ روحانیّت مبارز خواهد شد؛ و مگر این دانشگاه، بخشی از مسیر انحطاط و افول را نپیموده است؟! عملگرایی سیاسی، در این دانشگاه نیز رسوخ یافت. این دانشگاه، معبری است برای دستیابی به قدرت سیاسی. یک گذرگاه است که در حقیقت، شأن معرفتی و نظری ندارد. «سامانۀ تولید کارگزار» برای قدرت سیاسی است، نه «سرچشمۀ نظریهپردازی انقلابی». و تازه، آن اندازه از ادعاهای نظری را نیز در تجربۀ دولتهای احمدینژاد و رئیسی دیدیم و دریافتیم انبان معرفتشان، تهی است. البته من هرگز حضور برخی انسانهای شریف و اصیل و انقلابی را در این دانشگاه، انکار نمیکنم، اما سخن در این است که وجه غالب و مسلّط، همان است که گفته شد. این جریان اصلی، سرنوشتی مشابه سرنوشت جامعۀ روحانیّت مبارز را در انتظار دانشگاه امام صادق خواهد گذاشت. عملگراییِ سیاسی و ارادۀ معطوف به قدرت، همۀ تعلّقات دینی و تعهدات انقلابی را میبلعد و یک پوستۀ ظاهری و تصنّعی باقی خواهد گذاشت که در آن، اخلاص و ایمان و معرفت، احساس نمیشود.



