به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ «خبرنامه کاغذی دانشجویان ایران» با پرونده ویژهای به سراغ واقعه 16 آذر رفته است. در این شماره از ماهنامه خبرنامه کاغذی دانشجویان ایران، یادداشتهایی از فعالین دانشجویان کشور در مورد 16 آذر و حوادث پس از آن تا جنگ دوازده روزه بررسی شده است
در ادامه یادداشت امیرحسین قاسمی عضو اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان را میخوانید.
می توان گفت که ۱۶ آذر ۱۳۳۲ به راستی نقطه ی عطف و از نخستین رگه های انزجار دانشجوی ایرانی از استکبار آمریکایی است. در واقع ۱۶ آذر که امتدادی از کودتای ۲۸ مرداد و سپس تظاهرات مردمی آبان ۱۳۳۲ بود. دقیقاً نقطه ای است که استکبار خارجی که همواره در ایران با روسیه ی نزاری و به ویژه انگلستان عجین شده بود به سمت امپریالیسم آمریکایی استحاله یافت. سوژهی ایرانی که سودای استقلال و عزت خویش را در سر می پروراند، رفته رفته ایالات متحده را مانعی در برابر شرافت انسانی خود میدید.
خشم برآمده از کودتای چند ده میلیون دلاری آمریکا که اوج خفت و حقارت پادشاهی ایران را در چشم مردم رقم زد و سپس محاکمهی صوری و بلاهت آمیز دکتر مصدق و سرکوب شدید تظاهرات مردمی هنگامی که با حضور قهرمانانهی نیکسون در ایران همراه شد به مشتی آهنین در دانشگاه ها بدل گشت که برای رژیم پهلوی قابل مدیریت نبود. بنابراین، در آنجا بود که این انزجار انباشته شده پس از جنگ جهانی دوم نسبت به یانکی های وحشی در ۱۶ آذر عیان شد. نخبگانی که همواره قابله ی تحولات جوامع خویش اند. این بار موجب نضج گرفتن یک بلوک سخت از اراده ی مردمی در برابر غرب شدند. بلوکی که به خون به سه قربانی زیر پای نیکسون آغشته گردید. چه تغییری رخ نمیدهد مگر به نقش آفرینی نهاد دانشگاه اکنون، گذر زمان، انقلاب ۵۷، اشغال سفارت و پایان جنگ تحمیلی با نقش آفرینی غیر مستقیم آمریکاییها بازهی چند ده سالهای را پدید آورد که نظام سلطه که در ذهنیت سوژهی ایرانی، دیگر صرفا در قامت ایالات متحده نمودار می شد که توانست با قراردادی تحمیلی بخشی از خاک ایران را جدا کند و نه جنگی نظامی را بر ملت ایران تحمیل نماید. از آغاز برای ذهنیت ایرانی، «خاک» عنصری مقدس به شمار میرفته و هر گونه تهدیدی نسبت به آن، حکم جوش آوردن غیرت و حمایت مردم را داشته است. و اگر این قدرت حتی به شکستی خفت آمیز می انجامید، مانع از بروز مقاومتهای خرد مردمی و محلی نمیشد.
خواه در قرارداد آخال و پاریس باشد که خاک مملکت به یغما رفت و خواه در جنگ جهانی اول و دوم که خاک میهن به تاراج رفت و اشغال شد و به نسل کشی و قحطیهای بزرگ انجامید؛ خاک و ناموس و اعتبار ایرانی به حقارت کشیده شد و انقلاب ۵۷ حاصل اشمئزاز هویت ضد سلطه ی ایرانی از استعمار بود. تنها نکته ای که در دهه های گذشته تفاوت یافت این بود که دیگر نه خبری از آخال و پاریس میتوانست باشد و نه از جنگ جهانی اول و دوم دشمن ستیز خود با ایران را این بار در قامت مبارزهای نرم و فرهنگی متفاوت از نبردهای پیشین جانمایی کرد. اگر سابقاً توپ و تانک و زره ابزار اشغال و تحقیر ملتها بود، در این ایام سینما و موسیقی و هالیوود به ابزاری برای بزک کردن غرب وحشی بدل شد.
آمریکایی که ۹۲ درصد عمرش را در جنگ گذرانده یعنی ۲۲۵ سال از ۲۴۳ سال عمرش، از جمله سرنگونی محمد مصدق در ایران، کودتای گواتمالا و سرنگونی آلنده در شیلی؛ و این موجودیت بالذات مهاجم تا تو را مسخ خود نکند دست بردار نیست؛ حتی اگر وسط مذاکره باشی حتی اگر در راکتورهایت بتن بریزی و به تمام تعهداتت عمل کنی و صدها بار با حسن نیت به پای میز مذاکره بازگردی مادامی که مستحیل در موجودیت او نشوی و تا هستی تو منوط و مشروط و معطوف به بودن او نگردد، عنصر مزاحمی برای ارباب هر کس با ما نباشد، بر ماست حال همین آمریکا باید خود را برای جوان ایرانی بزک میکرد و نیازی به حملهی مستقیم و درگیری نظامی نبود. بارها و بارها برخی داعیه داران جریان شبه روشنفکری که آخورشان از همین پسماند و فضولات علوم غربی است علت العلل مصائب ما با آمریکا را به شعار مرگ بر آمریکا و اشغال سفارت و توهم توطئه ی سیاستمداران نسبت داده اند مثل معروفی است که می گوید: اینکه من شکاک و بدبین هستم معنایش آن نیست که کسی مرا دنبال نمی کند.
فرض هم اگر بگیریم که ما نسبت به غربی ها بدبین باشیم و دنبال انداختن علت تمام شومیها و عقب افتادگی ها به گردن غرب باشیم باز هم دلیلی نمیشود که ذات وحشی و رذل و خبیث غرب را بتوان کتمان کرد. امروز باید تمام لایه های ترم فرهنگی که سعی در بزک کردن غرب دارند کنار زد و کنه ذات غرب و درونمایه و لایه های زیرین تمدن غرب را نمودار کرده و نمایاند .در سال ۱۳۹۵ مقاله ای متناظر با سریال معروف فرندز منتشر شد با این عنوان که چگونه این سریال ماشه ی سقوط تمدن غرب را کشید؟» همین سریال که پر است از لودگی و نگاهی زرد و سطحی به مقولهی زندگی، در میان برخی جوانان ما هنوز تبدیل به دلگرمی و شیفتگی شده است. چرا نسبت به این گونه نمادها که به راستی نماد افول ایدهی انسان غربی هستند نگاه انتقادی وجود ندارد؟ چه میشود که همین سمبل افول غرب برای جوان ایرانی تبدیل به منتهی الیه آمال و آرزوهایش می شود؟ چرا گفتمان و ایماژ ضد اشرافیت و لاابالی گری و اباحه گری و میانمایگی غربی در نسل جوان ما برجسته نمیشود؟
چون غرب خود را بزک کرد این پروژهی غرب بود و هست و خواهد بود. باید پوزه بند از رخسار غرب برداشت و ماهیت غرب وحشی را دگر بار عیان کرد و امروز کارویژهی جوان نخبه ی ایرانی ایجاد این فهم است که غرب فرندز» و اسکار و نوبل و فستیوالهای موسیقی همان غرب کودتای ۲۸ مرداد و هیروشیما و ناکازاکی جنگ دوم است.



