به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ یادداشت از محمدعلی رحیمینژاد/// در این روزها که تحولات نظام بینالملل و بطور خاص رفتار کنشگرانی مانند ایالات متحده و رژیم صهیونسیتی یا آینده کشورهایی مانند جمهوری اسلامی ایران و محور مقاومت به سوالاتی مهم تبدیل شده اند، درک منطق دانش روابط بینالملل امری ضروری است.
دو بال اصلی فهم دانش روابط بینالملل تسلط بر تاریخ روابط بین الملل و فهم نظریات روابط بینالملل است که در ادامه بدان پرداخته میشود:
۱-تاریخ روابط بینالملل: نظم فعلی جهان برگرفته از کنگره وین در سال ۱۶۴۸ است که براساس آن قدرتهای وقت اروپا از جمله پروس، فرانسه، اطریش، روسیه و انگلستان تصمیم به تقسیم منافع جهان میان خود گرفتند. در ادامه و به فراخور قدرت هر کدام یکی از کشورهای اروپایی سکاندار هژمونی جهانی بود و این فرایند تا قبل از جنگهای جهانی به بریتانیا رسید. در انتها با قدرتنمایی آمریکا پس از جنگهای جهانی و جنگ سرد نوبت به ایالات متحده رسید که تاکنون تداوم داشته است. منطق تحولات این چهار سده اخیر مبتنی بر زور و قدرت سخت تا قبل از جنگهای جهانی و ترکیب ابزارهای سخت و نرم (با ابزار سازمانهای بینالمللی و ایجاد قواعد در خدمت آمریکا) پس از جنگهای جهانی تا امروز بوده است.
۲- نظریات دانش بین الملل: این نظریات به شکل مدون از سال ۱۹۲۱ شکل گرفتند و در دو طیف عمده نظریات رئالیستی (واقع گرایانه) و آرمان گرایان دسته بندی میشوند؛ هر چند بعدها نظریات انتقادی نیز به تبیین مسائل بینالملل پرداختند اما همچنان رویکردهای غالب نظریات رئالیستی و آرمانگرا بودند که با اشکال جدید از جمله نظریات نوواقع گرایی و نوآرمانگرایی به حیات خود ادامه میدهند. وجه تمایز دو رویکرد در تبیین مسائل نظام بینالملل براساس آنچه که هست (واقع گرایانه) و آنچه که باید باشد (آرمان گرایان) میباشد. این نظریات مبتنی بر تجربیات تاریخی و براساس منطق علمی در دستهبندی های مختلف تقسیم شده و در سطح داخلی کشورها نیز پیادهسازی شده اند؛ مصداق بارز این موضوع در کشور خودمان اداره سیاست خارجی دولت روحانی براساس آرمانگرایی و اداره سیاست خارجی دولت شهید رییسی براساس واقع گرایی بوده است. دولت فعلی آمریکا نیز براساس پارادایم واقع گرایی و در پیش گرفتن رئالیسم تهاجمی سعی در ایجاد نظم جدیدی دارد که در ادامه مطرح میشود.
جمع بندی: مرور تاریخ روابط بینالملل و نظریات دانش روابط بینالملل نشان میدهد هسته اصلی تحولات نظام بینالملل قدرت و برخورداری توان واداشتن دیگر کنشگران به منافع مدنظر خود است. منابع قدرت نیز صرفا #نظامی نبوده و طیف متعددی از منابع کلاسیک مانند جمعیت، ائتلاف سازی و وسعت سرزمینی گرفته تا منابع مدرن قدرت مانند فنآوری و جنگ رسانهای و انقلابهای رنگین را شامل میشود.
آمریکای امروز اما در صدد بازتعریف نظم ۴ سده اخیر با هدف کسب منافع حداکثری برای خود است؛ در این میان متحدان غربی ارزش سابق را از دست داده و کشورهای عربی مطیع و دولتهای دست نشانده جایگاه بهتری در تعامل با آمریکا دارند. آمریکا به عنوان هژمون برتر باید بیشترین منافع اقتصادی و سیاسی جهان را برخوردار باشد. بطور خلاصه دیگر کشورها ابزاری برای کسب قدرت و ثروت بیشتر آمریکا هستند و آمریکا هیچ تعهدی به کمک به متحدان قدیم خود ندارد.
رژیم صهیونیستی به عنوان پایگاه اداره غرب آسیا و ضامن منافع آمریکا باید به هر طریق ممکن حمایت شود؛ هر جنگ و تروری لازم است باید انجام شود و این موضوع منافاتی با استانداردهای دوگانه آمریکایی ندارد!
نهایتا جمهوری اسلامی ایران و محور مقاومت در منطق جدید آمریکا محکوم به نابودی هستند. نابودی که رهبران بعد آن در خدمت دستورات واشنگتن باشند و قدرت استقلال در تصمیمات خود را نداشته باشند.
چین و روسیه باید به قدرتهای محدود منطقه ای محدود شوند و آسیب به متحدان آنها از جمله ونزوئلا، ایران و... ضربه به آنها قلمداد میشود.
راهکار چیست؟ سیاست خارجی ادامه سیاست داخلی است؛ ایجاد انسجام داخلی و حمایت مردم از رهبران خود نقشی تعیین کننده در تحولات پیشروی کشورمان دارد. نمیتوان با فشار اقتصادی به مردم انتظار همراهی و دفع خطرات احتمالی از کشور را داشت. رسیدگی به مشکلات مردم و حل آنها بزرگترین نقش را در تحولات پیشروی کشورمان خواهد داشت.
*دانش آموخته دکتری رشته روابط بینالملل



