به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ یادداشت از محمدمهدی محمدی/// طرح هرروزهی مذاکره بیش از آنکه برآمده از یک محاسبه دقیق راهبردی باشد، از سوی جریانهای منفعل و متمایل به کاهش هزینههای فوری مطرح میشود؛ رویکردی که غالباً افق بلندمدت و ملاحظات کلان سیاست خارجی را نادیده میگیرد. حال آنکه در چارچوب سیاستهای کلان و اصیل جمهوری اسلامی، هرگونه گفتوگو باید در نسبت با توازن واقعی قدرت و تضمین منافع پایدار تعریف شود، نه صرفاً کاهش مقطعی فشار.
در منطق کنش عقلانی، مذاکره زمانی معنادار و موجه است که بر پیشفرضهایی چون حداقلی از اعتماد، توازن نسبی در قدرت چانهزنی، و مهمتر از همه، التزام عملی به تعهدات استوار باشد. در غیاب این مؤلفهها، مذاکره از یک ابزار حلوفصل اختلاف، به ابزاری برای مدیریت موقت تعارض و نابه سامانی و حتی بازتولید آن از سوی طرف متخاصم تبدیل میشود. تجربه تاریخیِ تعامل با رژیم امریکا دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است.
در موارد متعدد، الگوی رفتاری ایالات متحده نشان داده که مذاکره نه بهمثابه مسیری برای پایان دادن به خصومت، بلکه بهعنوان یک ابزار تاکتیکی برای تنظیم زمان و بازآرایی ظرفیتهای قدرت بهکار گرفته میشود. به بیان دقیقتر، مذاکره در این الگو، کارکردی دوگانه پیدا میکند: از یکسو فشارهای موجود را بهصورت موقت تعلیق یا مدیریت میکند و از سوی دیگر، فرصت لازم برای ترمیم آسیبهای وارده به ساختار قدرت، بازسازی ائتلافها، و طراحی مسیرهای جدید اعمال فشار را فراهم میآورد.
این همان نقطهای است که مفهوم «خرید زمان» اهمیت راهبردی پیدا میکند. در چنین چارچوبی، مذاکره نه پایان بازی، بلکه وقفهای در میانه آن است؛ وقفهای که به طرف مسلط اجازه میدهد با بازتعریف تاکتیکها، ورود از دریچههای جدید، اعم از اقتصادی، سیاسی، امنیتی یا حتی شناختی را در دستور کار قرار دهد. تجربه نشان داده که این تغییر تاکتیکها اغلب با پیچیدگی و چندلایگی بیشتری همراه است، بهگونهای که فشارهای بعدی، هم هدفمندتر و هم کمهزینهتر برای طرف مقابل طراحی میشوند.
از این منظر، بدبینی نسبت به مذاکره نه برخاسته از یک موضع احساسی یا ایدئولوژیک، بلکه محصول یک خوانش تجربی و انباشتی از الگوهای رفتاری واقع گرایانه در روابط بینالملل است. وقتی مذاکره بهطور مکرر به جای حل تعارض، به بازتولید آن در اشکالی پیچیدهتر انجامیده، طبیعی است که کنشگر عقلانی در ارزیابی هزینه-فایده، به این نتیجه برسد که ورود به چنین فرآیندی، نه تنها مزیتی ایجاد نمیکند، بلکه میتواند موقعیت راهبردی او را تضعیف کند.
بنابراین، امتناع از مذاکره در این چارچوب، بههیچوجه به معنای نفی دیپلماسی نیست؛ بلکه بیانگر تمایز میان «دیپلماسی بهمثابه ابزار حل مسئله» و «دیپلماسی بهمثابه نمایشگاه فریب» است. در چنین شرایطی، پرهیز از مذاکرهای که کارکرد آن صرفاً خرید زمان برای طرف مقابل است، خود بهعنوان یک انتخاب عقلانی و مبتنی بر درک دقیق از منطق قدرت در نظام بینالملل قابل تبیین است.



