به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران» مسلم خلخال*/// در سال گذشته، ایران دو بار هدف حملات نظامی رژیم صهیونیستی و ایالات متحده قرار گرفت؛ جنگی که به کشور تحمیل شد و هنوز هم با جنگ تحمیلی سوم دست و پنجه نرم میکنیم. با این حال، پس از آتشبس، تیم مذاکرهکننده با سرپرستی محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس وارد مذاکره با آمریکا شد. در چنین شرایطی، اظهارات عباس عراقچی، وزیر امور خارجه مبنی بر اینکه «مذاکره منجر به جنگ نشد، بلکه مقاومت موجب جنگ شد» واکنشهای گستردهای را برانگیخت.
نشانههای یک خطای محاسباتی
این در حالی است که پیشتر رهبر انقلاب اسلامی نسبت به «خطای محاسباتی مسئولان» هشدار داده بودند؛ خطایی که میتواند در تحلیل واقعیتها و تصمیمگیریهای کلان اثرگذار باشد. اکنون به نظر میرسد این هشدار در رفتار و گفتار تیم مذاکرهکننده قابل مشاهده است؛ جایی که مقاومت—بهعنوان عامل قدرتساز جمهوری اسلامی ایران—بهعنوان عامل جنگ معرفی میشود.
واقعیتهای میدانی اما نشان میدهد آنچه قدرت چانهزنی ایران را در میز مذاکره افزایش داده، دقیقاً دستاوردهای مقاومت بوده است؛ از ایستادگی در جنگهای اخیر تا کنترل راهبردی تنگه هرمز، از پیشرفتهای هستهای و اورانیوم غنی شده تا قدرت موشکی و پهپادی ایران، از دلاوری نیروهیا مسلح در میدان جنگ تا حضور و پایداری مردم در کف خیابان. بدون این مؤلفهها، اساساً طرف مقابل نیازی به مذاکره نمیدید و میتوانست مطالبات خود را بهصورت یکجانبه تحمیل کند.
از سوی دیگر، عدم شفافسازی درباره مفاد توافق احتمالی و موکول کردن انتشار آن به آینده، این نگرانی را تقویت میکند که همین خطای محاسباتی ممکن است در محتوای توافق نیز اثر گذاشته باشد؛ بندهایی که عراقچی هنوز از بیان آنها خودداری می کند. در این چارچوب، حضور رسانهای زودهنگام وزیر امور خارجه بیش از آنکه اطلاعرسانی باشد، میتواند تلاشی برای آمادهسازی افکار عمومی و شاید اعمال فشار بر منتقدین جهت پذیرش یک توافق تلقی شود.
دیپلماسی یا تسلیم؟
اظهار اینکه «ایستادگی در میز مذاکره منجر به جنگ میشود» یکی از عجیبترین برداشتها از مفهوم دیپلماسی است. اگر قرار باشد هرگونه پافشاری بر حقوق ملی عامل جنگ تلقی شود، اساساً مذاکره چه معنایی خواهد داشت؟
نماینده یک کشور برای حفظ منافع ملی پای میز مذاکره مینشیند، نه برای پذیرش بیچونوچرای خواستههای طرف مقابل. اگر بنا بر پذیرش کامل مطالبات باشد، جنگی رخ نخواهد داد، اما در عوض استقلال و عزت ملی نیز از میان خواهد رفت.
این نوع تحلیل، مسئولیت جنگ را از دوش عاملان اصلی آن—یعنی طرفهایی که تهدید و تجاوز را آغاز کردهاند—برداشته و بر دوش کشوری میگذارد که حاضر به تسلیم نشده است. چنین منطقی، اگر پذیرفته شود، عملاً حق دفاع از منافع ملی را از همه کشورها سلب میکند.
در این چارچوب، دیپلماسی نه ابزار حفظ حقوق، بلکه وسیلهای برای توجیه عقبنشینی معرفی میشود؛ در حالی که مذاکرهکننده موفق کسی است که بتواند بدون عدول از خطوط قرمز، طرف مقابل را به پذیرش واقعیتها وادار کند.
تنگه هرمز؛ برگ برندهای که نباید سوخت
یکی از این خطوط قرمز قطعا تنگه هرمز است. در اصل مشکلی با اصل مذاکره وجود ندارد، بلکه مسئله ما بر سر نحوه استفاده از اهرمهای قدرت است. امروز تنگه هرمز بهعنوان یکی از مهمترین نقاط راهبردی، نقش تعیینکنندهای در وادار کردن طرف مقابل به پذیرش آتشبس داشته است.
واقعیت این است که بزرگترین نقطه ضعف دشمن، وابستگی به جریان انرژی در این منطقه است. در چنین شرایطی، انتقال این اهرم به میز مذاکره یا تضعیف آن، میتواند عملاً مهمترین ابزار بازدارندگی را از بین ببرد.
اگر هدف، مهار دشمن، کاهش تحریمها و بهبود وضعیت اقتصادی است، بخش عمدهای از این اهداف در گرو حفظ همین مزیت راهبردی است. از دست دادن چنین امتیازی در برابر وعدههای نامشخص، میتواند هزینههای سنگینی در پی داشته باشد.
فشار انرژی؛ واقعیتی که معادلات را تغییر داد
گزارشهای بینالمللی نشان میدهد که کاهش ذخایر نفتی جهان، فشار مضاعفی بر ایالات متحده برای رسیدن به توافق با ایران وارد کرده است. اختلال در عرضه انرژی، که ناشی از تنشهای اخیر و محدودیتهای کشتیرانی در خلیج فارس است، بازار جهانی را با چالش جدی مواجه کرده است.
در چنین شرایطی، حتی متحدان منطقهای آمریکا نیز ناچار به انبارسازی نفت شدهاند، چراکه امکان صادرات در سطح معمول وجود ندارد. از سوی دیگر، کاهش ذخایر استراتژیک آمریکا، توان این کشور را برای مدیریت بحران در صورت شکست مذاکرات کاهش داده است.
این واقعیتها نشان میدهد که برخلاف برخی روایتها، این طرف مقابل است که تحت فشار قرار دارد و نیازمند توافق است؛ نه کشوری که توانسته با مقاومت و اتکا به مؤلفههای قدرت خود، معادلات را تغییر دهد.
توافق؛ تنفس یا دام استراتژیک؟
در فضای رسانهای نزدیک به تیم مذاکره کننده، برخی تلاش کردهاند با سادهسازی مفهوم توافق، آن را صرفاً ابزاری برای تعویق جنگ معرفی کنند. این در حالی است که تجربه نشان داده برای آمریکا، مذاکره نه وسیلهای برای حل اختلافات، بلکه ابزاری برای مدیریت و تضعیف طرف مقابل است.
هرچند این گزاره که اختلافات اساسی ممکن است صرفاً از طریق تقابل حل شود، تا حدی قابل تأمل است، اما نتیجهگیری از آن برای توجیه «هر نوع توافقی» میتواند خطرناک باشد.
واقعیت این است که توافق، اگر بدون در نظر گرفتن توازن قدرت و حفظ اهرمهای راهبردی صورت گیرد، نهتنها به کاهش تنش منجر نمیشود، بلکه میتواند زمینهساز فشارهای بیشتر در آینده باشد.
از این منظر، دیپلماسی زمانی معنا دارد که در امتداد مقاومت و تقویت آن باشد، نه در تقابل با آن؛ در غیر این صورت، توافق نه یک فرصت، بلکه تبدیل به مسیری برای از دست دادن برگهای برنده خواهد شد.
*مدیرمسئول خبرنامه دانشجویان ایران



