به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ مهدی جمشیدی/// ۱. تفاهمنامۀ ترامپ/پزشکیان، یکطرفه نقض شد و «پایان» یافت، اما پزشکیان، همچنان به آن ارجاع میدهد و آن را معتبر میشمارد. او گمان میکند که ترامپ، «تفاهم» و «تعهد» و «امضا» میشناسد. حتّی «تجربۀ تلخِ عینی» نیز نتوانسته پزشکیان را از خطاهای راهبردی و بیجبرانش رها سازد. چشم بر واقعیّتِ سیاستِ آمریکایی بسته و در چهارچوبِ رویکردِ ایدئولوژیکِ اصلاحطلبانه به آمریکا مینگرد. او با چشمهای بسته و پلکهای برهمنهاده، به سیاست آمریکایی نگاه میکند. ازاینرو، «تخیّلات خام» و «آرزوهای نشدنیِ» خودش را روایت میکند، نه آنچه را که در صحنۀ واقعیّت سیاسی میگذرد. صدالبتّه، طرف آمریکایی در حیرت است که چرا هرچه بد میکند و عهد میشکند و جنایت و تعدّی روا میدارد، لیبرالهای ایرانی از مذاکره و تفاهم روگردان نمیشوند و همچنان، مشتاق و مایل به متنهای احمقانه هستند. پزشکیان، نه مسیر دیانت را میداند و نه مسیر واقعیّت را؛ نه تابع آرمان است و نه تابع عینیّت؛ نه معتقد به عقل معنوی است و نه باورمند به عقل سیاسی؛ نه خطّ امام را میشناسد و نه خطّ تجربه را. پس از دو جنگ تحمیلی و شهادت هفتهزار ایرانی و سه مذاکرۀ شکستخورده، همچنان چشم امید به ترامپ دارد و میخواهد «تفاهمِ فروپاشیده» را بازسازی کند.
۲. درد دیرینه و لاعلاج پزشکیان، یکی «سادهسازیهای سطحینگرانه» است و دیگری، «ضعف نفس». ذهن او بهشدّت گرفتار خاماندیشیهای عامیانه است؛ نه از تدبیر و سیاست میداند؛ نه غایات و مبانی انقلاب را میشناسد؛ نه ماهیّت و مُراد تجدّد را فهم کرده است. هیچ و هیچ. ما با یک «ذهن بسیط» و «اندیشۀ ابتدایی» مواجه هستیم که اغلب در گفتارهای پُرلغزش و ناصواب او نمایان میشود و نشان میدهد که وی بهواقع، جزو رَجل سیاسی نبوده و نیست. هرچه که انقلاب و دیگریهای آن بهسوی پیچیدگی و کثرت و تودرتویی حرکت کردهاند، در مقابل، او گرفتار سادگیها و سادهسازیهای دورافتاده از اکنون است. بساطت ذهن او، هیچ نسبتی با اقتضائاتِ مواجهۀ ترکیبی و چندلایۀ امروز ندارد و موجبات خسارت و خسران را فراهم میآورد. او جزو آن دسته از کارگزاران در جمهوری اسلامی است که با وجود گذشت دههها و انباشتن تجربهها و مشاهدۀ دشواریها و ابتلائات، رشد ذهنی و پیشرفت تحلیلی نداشتهاند و همچنان در ناپختگیها و نسنجیدگیهای گذشته، محبوس هستند. دیگر اینکه او در برابر عالَم تجدّد، اقتدار و هیبت ندارد و در چهارچوب «انگارۀ وابستگی» و «موقعیّت اقماری» میاندیشد؛ چراکه قوّت نفس ندارد و جلالت و شوکت مؤمنانه در وی رقیق است. بدینسبب است که گفتارهای وی، بهنهایت دچار فقدان و امتناع و انسداد است و ره به عدم و نشدن و گسست و فروپاشی میبَرد. گاهی سخنانی میگوید که توهّم مقاومت را ایجاد میکند، اما حقیقت این است که شعار میدهد و این لایۀ باریک از گفتارها، حقیقتِ وجودِ او را روایت نمیکنند. گزارۀ «اگر مذاکره نکنیم، چه کنیم؟!» حاکی از فروبستگی و انقباض است، نه حس توانستن و گشودگی. او بیگانه با امکانهاست؛ چه امکانهای ملکوتی و چه امکانهای اینجایی. در همان آغاز، جنگ منطقهای را انکار کرد و جنگ نامتقارن را نیز؛ چنانکه نمیتواند بپذیرد که میان ما و آمریکا، ناسازگاری ذاتی وجود دارد و مناقشهها، عَرَضی و فرعی نیستند و با گفتگو، زدوده نمیشوند. او نگاه تاریخی و تمدّنی ندارد و از اساس، درکی از این مفاهیم ندارد و در سیاست روزمره، متوقف است.
۳. او که از قرآن و نهجالبلاغه میخواند، اگر بهراستی متعهد و مقیّد بود، قوارۀ وجودیاش را درمییافت و عنان ایران را به دست نمیگرفت. در جایی نشسته که جغرافیای او نیست. از ندانستنها و نتوانستنهایش گفت، اما نگفت که با اینهمه «فقدان» و «عدم»، چرا ریاست بر دولت را اراده کرد؟! رئیس دولت، واسطه و میانجی نیست که بر کرسی قدرت تکیه بزند و آنگاه، لشکر کارشناسانِ موهوم را به میدان اجرا بیاورد. بازی سیاست، هرگز چنین ماهیّتی ندارد. من با مشارکت حداکثری و حضور مردمی، سرِ ستیز نداشته و ندارم، بلکه آن را فضیلت میشمارم، اما نه مشارکتِ تودهایِ هیجانی را، نه انتخاباتِ بیگانه با علم و عقل و منطق را، نه رأی قومیّتی و احساسی و کورکورانه را. اینها، نه فضیلت است و نه در سایۀ نظریۀ مردمسالاریِ دینی قرار میگیرد. مردمسالاریِ دینی، «عاقلانه» و «عالمانه» است و زمامِ امر ملّی را به دست «آنان که نمیدانند» نمیسپارد. صلاحیّت حکمرانی در مردمسالاریِ دینی، اینچنین حداقلی و ناچیز نیست که بتوان بیهیچ «طرح» و «تدبیر»ی، تأیید گردید و به ریاست دست یافت و مسیر منقرضِ مذاکرهاندیشی را در پیش گرفت.



