به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران» ، رفتار سیاسی رهبر معظم انقلاب که به اذعان قریب به اتفاق شخصیت های مطرح داخلی و خارجی، همواره هوشمندانه بوده و با بینش و بصیرت کم نظیری همراه شده، تاکنون بسیار کمتر از آنچه که باید، مورد توجه و کنکاش قرار گرفته است..
اهمیت بالای این موضوع و درس های فراوانی که با بررسی آن قابل دستیابی است، ما را بر آن داشت که با کسی هم صحبت شویم که از شخصیت های مطرح در این باره شناخته می شود.
در همین خصوص به سراغ عباس سلیمی نمین، مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران رفتیم و سوالاتمان را با وی در میان گذاشتیم. او نیز با سعه صدر به تمام آنها پاسخ داد.
میخواهیم درباره سیر تحولات در زندگی سیاسی مقام معظم رهبری بعد از انقلاب برای ما سخن بگوئید، شرایط سیاسی که ایشان مسئولیت ریاست جمهوری را پذیرفتند، مسائلی که با آن مواجه بودند و تصمیماتی که علیرغم میل باطنی خود به آن تن دادند مانند معرفی مجدد میرحسین موسوی به عنوان نخست وزیر در دور دوم ریاست جمهوری...
بگذارید بر گردیم به سالهای اولیه دهه 60 و کاملا آن را پیش روی خود قرار بدهیم تا برداشتهای درستی از آن مقاطع داشته باشیم. بعد از حذف یک جریان غرب گرا در سالهای 60 و تشدید ترورها در کشور، نیروهای انقلاب در شرایط ویژهای قرار گرفتند. بسیاری از نیروهای کارآمد نظام به ویژه نیروهایی که به لحاظ فرهنگی و نظری پشتوانه انقلاب فرهنگی ما بودند، یا با ترور فیزیکی از صحنه حذف و یا در گیر مسائل اجرایی شدند. ورود مقام معظم رهبری به صحنه مدیریت اجرایی درست در شرایطی صورت گرفت که ایشان کار فکری را در مساجد دنبال میکردند و با حضور در مراکز دانشگاهی به سوالات و ابهامات دانشجویان پاسخ میگفتند. ایشان را در چنین شرایطی ناگزیر به صحنه انتخابات آوردیم و مسائل اجرایی را به عهده ایشان گذاشتیم. در عین حال در آن زمان به دلیل سوء قصدی که به ایشان شده بود و دردهای فراوانی که از ناحیه جراحات داشتند، وضعیت مناسبی از لحاظ جسمی نداشتند اما رهبری انقلاب ناگزیر شد که از ایشان بخواهد که خود را برای مسئولیت ریاست جمهوری آماده کند. در آن ایام شرایط ویژهای به وجود آمده بود؛ از سویی شهید بهشتی و بسیاری از عزیزان از جمله شهید مطهری حذف فیزیکی شده بودند و از سوی دیگر با یک جریان غرب گرا به سرکردگی بنی صدر و نیروهایی از جمله مجاهدین خلق که با او همراه شده و صف آرایی شدیدی علیه انقلاب کرده بودند، مواجه بودیم.
آقای هاشمی رفسنجانی هم که ریاست مجلس را عهده داشتند، در واقع متناسب با شرایط، مسئولیتهایشان افزایش یافت و علاوه بر مسئولیت رسمی خود، مسئولیت برخی هماهنگیها را در قوای مجریه و قضائیه نیز به عهده داشتند و حتی در قوه قضائیه رئیس شواری عالی قضایی بود و بدین ترتیب در سایر قوا هم حضور ملموس داشتند و دخالت میکردند. البته یکی از علتها این بود که در قوه مجریه، مقام معظم رهبری (رئیس جمهور وقت) از لحاظ جسمی شرایط مناسبی نداشتند و جراحاتشان مانع از این می شد که بتوانند مستمر کار کنند، در قوه قضاییه هم عنصر سیاسی مشرف بر امور چندان وجود نداشت؛ این ترسیمی از شرایط مدیریتی در آن سالها بود.
به لحاظ جریانات سیاسی هم در آن ایام صف آرایی جدیدی ایجاد شد؛ قبل از حذف بنیصدر، نیروهای انقلاب کاملا با هم متحد بودند و در مقابل جریانی که گرایش پررنگی به غرب داشت، قرار داشتند. اما وقتی جریان متمایل به غرب حذف شد و صحنه را ترک کرد، اختلافات جبهه شورای انقلاب به تدریج پررنگ شد. در دوران بنی صدر، یک جریان بنیصدر را داشتیم و یک جریان جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، اما اواخر دوره بنی صدر، جریان سومی هم ایجاد شد به عنوان "خط سه" بیشتر طیف مهدی هاشمی و جریان اصفهان بودند. بعد از حذف بنی صدر جمعی از نیروهای درون حزب جمهوری و سازمان مجاهدین انقلاب نیز به آن جریان خط سه پیوند خوردند و جریان به اصطلاح چپ را تشکیل دادند و بدین ترتیب جریان دیگر با عنوان جریان غیر چپ و یا راست شناخته شد. در این میان آقای هاشمی گرچه در درون حزب جمهوری و از ارکان این حزب بود اما تلاش می کرد به دلیل جایگاهی که داشت و تشریح شد، در آرایش سیاسی نیز چنین نقشی ایفا کند و به همین دلیل هم در حزب جمهوری جزء عناصر اصلی حساب می شد و هم عنصر محوری جریان چپ شد. گرچه به لحاظ تفکر خیلی با این جایگاه سنخیت نداشت.
هاشمی چهطور حق دخالت در دیگر قوا را داشت؟
یادم است که در آن ایام، آقای هاشمی به نوعی نقش هماهنگ کننده بین قوا را ایفا میکرد و البته هنوز اصلاحی در قانون اساسی صورت نگرفته بود، شان ریاست جمهوری از ریاست قوه قضاییه بالاتر بود، در ضمن اینکه باید براجرای کشور اشراف میداشت و به لحاظ قانونی نقش هماهنگ کننده بین سه قوه را هم بر عهده داشت. این بحث با بحثی که آقای هاشمی عملا دنبال میکرد و نقش رسمی که برای خود قلمداد کرده بود، هماهنگ نبود و با مسئولیتهایی که قانون اساسی برای رئیس جمهوری تعیین میکرد تداخل داشت.
این قضیه در کنار اختلافاتی که در درون حزب جمهوری ایجاد شد و جمعی از آنها به مجاهدین انقلاب پیوند خوردند، به مرور مشکلاتی را به وجود آورد. البته قضیه مهم این بود که مسائلی را آقای هاشمی در قوه مجریه مطرح میکردند که مورد پذیرش رئیس جمهور نبود و به خصوص برخی از مواضع اجرایی ایشان، از سوی ریاست جمهوری مورد ایراد قرار میگرفت. این ایرادات منجر به آن شد که رئیس جمهور در دور دوم تمایلی برای کاندیداتوری نداشته باشند. ایشان در اواخر ریاست جمهوری، به این جمع بندی رسیدند که به مسائل حوزه فرهنگی برگردند و در آنجا بیشتر میتوانند موثر واقع شوند، اما امام(ره) اصرار داشتند که ایشان همچنان در ریاست جمهوری کاندیدا شوند.
بعد از اصرار امام به کاندیداتوری آیتالله خامنهای، ایشان خدمت امام رسیدند و بحثی را مطرح کردند که اگردوباره انتخاب شوم، نسبت به انتخاب نخست وزیر نظراتی دارم و یک بار دیگر نمی توانم با این شرایط با نخست وزیر کار کنم، امام فرمودند که خودتان هر جور که صلاح میدانید کار کنید و ایشان کاندیدا شدند. بعد از آنکه ایشان با دستور امام وارد صحنه شدند و مجددا رای آوردند، وقتی بحث تغییر نخست وزیر مطرح شد، جریان چپ شروع به جو سازی فراوان علیه رئیس جمهور کردند. قبل از آن هم آقای هاشمی، شبنامههایی را برای ایشان منتشر کرده بود و موضعگیریهای شدیدی علیه رئیس جمهور صورت گرفت. در این میان آنچه حائز اهمیت بود، این بود که آقای هاشمی توانست به نوعی برخی افراد را اینگونه هدایت کند که به امام اعلام کنند اگر کسی غیر از میرحسین موسوی نخست وزیر شود، جنگ دچار مشکل خواهد شد. همان زمان آقای محسن رضایی نامهای را با هدایت آقای هاشمی خدمت امام نوشتند که تغییر نخست وزیری لطمه جدی به کشور در شرایط جنگ میزند، همین موجب شد تا امام این موضوع را بهتر است آقای موسوی در پست نخست وزیری بماند را مطرح کنند. وقتی این بحثها مطرح شد آیتالله خامنهای خدمت امام رسیدند و گفتند که اگر واقعا نظر شما این است حکم کنید و دستور دهید، چون شرعا باید نخست وزیری را تعیین کنم که به او اعتقاد دارم و شما حجت را بر من تمام کنید. در این فاصله موارد بیشتری به امام منتقل شد و در نهایت نظر امام مبنی بر اینکه مایل نیستند که آقای موسوی تغییر کند، منتشر شد، و بعد از انتشار نظر امام، مقام معظم رهبری هم علیرغم میلشان پذیرفتند و مجددا آقای موسوی را به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کردند.
در این قضیه جدا از اینکه این مساله حق بود یا ناحق اما بیشتر همان صفبندی سیاسی که عرض کردم موثر بود، اکثریت در مجلس در دست جریان به اصلاح چپ بود، در قوه قضاییه هم آقای موسوی اردبیلی چندان اشرافی به مسائل سیاسی نداشت اما با آقای هاشمیرفسنجانی بیشتر از رئیسجمهور هماهنگ بودند، در قوه مجریه هم 4 نفر با میرحسین موسوی غیرهمفکر بودند که استعفا دادند، البته چند نفر دیگر هم ماندند اما اکثریت در دست جریان چپ بود، بنابراین نگرانی امام هم تا حدی به حق بود چرا که کل مجلس با آقای موسوی هم رای بودند و در صورت تغییر میتوانستند مسئله ایجاد کنند. مقام معظم رهبری هم تابع نظر ولایت بودند و پذیرفتند.



