به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ محمدرضا وحیدزاده در یادداشتی به نقد این اثر سینمایی پرداخته است:
مزارشریف فیلمی است دربارۀ دیپلماتهای به شهادت رسیدۀ ایران در افغانستان در زمان پیروزی طالبان. این فیلم را میتوان از جمله آثار فاخر سینمای ایران در سالهای اخیر دانست که اهدافی استراتژیک را دنبال میکنند. داستان این فیلم که گفته میشود بر اساس وقایع مستند تاریخی نگاشته شده، از این قرار است. هنگام تسلط نیروهای طالبان بر شهر مزارشریف، گروهی از دیپلماتهای ایرانی به همراه یک خبرنگار با اطلاع از اوضاع بحرانی شهر، اتفاقاتِ در حال وقوع را به تهران گزارش میدهند و خود در داخل ساختمان کنسولگری پناه میگیرند. با سقوط کامل شهر و تسلط نیروهای طالبان بر آن، گروهی از نیروهای پیروز به ساختمان هجوم میآورند. دیپلماتهای ایرانی هم با اختفای برخی اسناد و مدارک مهم، تلاش میکنند در زیرزمین ساختمان پنهان گردند، اما موفق نمیشوند. نیروهای طالبان با تفتیش و غارت ساختمان و کارمندان آن، همۀ ساکنان کنسولگری را در یک اتاق گرد هم میآورند و زیر رگبار مسلسل به شهادت میرسانند. در این میان یکی از کارمندان به نام شاهسون که به طور معجزهآسایی تنها با اصابت یک گلوله به پایش زنده مانده است، با فهمیدن این نکته که نیروهای مهاجم از شاخۀ طالبان پاکستان بودهاند، پس از خروج مهاجمان، با لباس مبدل از ساختمان خارج میشود و خود را به منزل یکی از رابطین ایران در مزارشریف میرساند. فرد رابط با تهیۀ یک گذرنامۀ جعلی شاهسون را برای فرار از شهر یاری میرساند. شاهسون پس از دستگیری رابط، به همراه خانوادۀ او شبانه از شهر خارج میشوند و به سمت مرز ایران حرکت میکنند. شاهسون و خانوادۀ رابط در طول مسیر چندین بار از خطر دستگیری توسط نیروهای طالبان نجات مییابند که یکی از آنها منجر به جدا افتادن شاهسون و یک زن افغان از دیگر همراهانشان میشود. شاهسون که پای مجروحش او را از ادامۀ مسیر بازداشته است، در نیمۀ راه از هوش میرود. اما زن افغان با استقامت و ایثار خود، او را سوار بر گاری میکند و به مرز میرساند تا با شرح ماجرا بتواند جلوی حملۀ ارتش ایران به افغانستان را بگیرد. شاهسون پس از عبور از مرز با صفآرایی گستردۀ نیروهای ایرانی مواجهه میشود که قصد حمله به افغانستان را دارند. مقامات ایرانی نیز با زنده بازگشتن او و اعتراف دولت طالبان به این جنایت هولناک و موافقت این دولت در پی وساطتت مجامع بینالمللی برای بازگرداندن جنازههای دیپلماتهای شهید، از حمله به افغانستان صرف نظر میکنند.

فیلم مزارشریف را از جهات مختلفی میتوان با فیلم استرداد مقایسه کرد. از جمله آنکه هر دو فیلم پرخرجترین فیلم در جشنوارۀ فجر زمان خود بودهاند و به نوعی بزرگپروژههای سینمایی زمان خود محسوب میشوند. هر دو فیلم نیز با هدف بازخوانی نقاط نیمهتاریک تاریخ تلاش دارند تا گوشههای پنهانماندهای از تاریخ معاصر را برای مخاطبان خود به تصویر بکشند. فیلم اول به ماجرای استرداد غرامت از سوی شوروی به دولت پهلوی در خلال جنگ دوم جهانی میپردازد و فیلم دوم به موضوع شهادت گروهی از دیپلماتهای ایرانی به دست نیروهای طالبان در زمان سقوط شهر مزارشریف. هر دو فیلم را نیز به جهت فنی میتوان از جمله آثار مهم سینمای ایران دانست. در فیلم استرداد جهت بازسازی فضای جنگ دوم جهانی و نمایش قطارها، کشتیها و هواپیماهای آن دوران، استفادۀ گسترده و کمنظیری از جلوههای ویژۀ سینمایی به عمل آمد و تجارب فنی ارزشمندی برای سینمای کشور حاصل شد. در فیلم مزارشریف نیز جهت بازسازی شهر در حال سقوط مزارشریف و نمایش ادوات جنگی ارتش ایران از جلوههای رایانهای و تکنیکهایی مثل پردۀ آبی بسیار بهره برده شد.
اما این دو فیلم شباهتهای دیگری نیز با یکدیگر دارند که ای کاش نمیداشتند. متاسفانه پیرنگ داستانی در روایت هر دو فیلم با اشکالات غیر قابل اغماض روبروست و بسیاری از زمینههای کنش و واکنش شخصیتها دچار نقص است. به عنوان مثال در فیلم مزارشریف که اتفاقاً بر اساس یک واقعیت تاریخی ساخته شده، عنصر «اتفاق» در پیشبرد داستان چنان پررنگ است که مخاطب نمیتواند، به رغم واقعی بودن اصل ماجرا، خود را با داستان فیلم همراه سازد. از آن جمله دلیل زنده ماندن شهسواری هیچگاه روشن نمیشود و مخاطب نمیفهمد که چرا عضو طالبان باید به صورت اتفاقی از کشتن او صرف نظر کند. در طول داستان نیز نجات یافتنهای پی در پی قهرمان اصلی تنها بر عنصر اتفاق متکی است و منطق روایی مشخصی ندارد. همچنین انگیزههای رفتاری شخصیتها نیز با خلل و فرج فراوانی روبروست. به عنوان مثال برای مخاطب مشخص نمیشود که اینهمه اصرار شهسواری برای دیدار با مقام مافوق و ارائۀ گزارش به او برای چیست؟ تنها به این دلیل که زن افغان به او گفته است مردم ما دیگر طاقت یک جنگ دیگر را ندارند و اساساً انتقال این پیام چه تاثیری در سرنوشت ماجرا دارد؛ در حالی که به گفتۀ خود فیلم نتیجۀ نهایی این حوادث را تلاشهای مجامع بینالمللی و تصمیمات مراجع ارشد ایران رقم میزنند.

همچنین فیلم در نمایش لحظۀ شهادت دیپلماتهای ایرانی نیز بسیار سهلگیرانه عمل میکند و بدون تمهیدات سینمایی لازم از کنار یکی از هولناکترین صحنههایی تاریخ معاصر ایران به سادگی عبور میکند. همچنین در حالی که در سینمای غرب شاهد تلاشهای هنری شگفتانگیزی برای نمایش چهرهای برجسته و ستودنی از قهرمانهای خیالی و پوشالی هستیم، در فیلم مزارشریف تصویری که از شهدای دیپلمات ایرانی ارائه میشود چهرهای خائف و زبون است که با ترس و انفعال، به راحتی قدم به قربانگاه مینهند. حتی ارتش ایران نیز در این فیلم در نهایت چهرهای جنگطلب مییابد و کم مانده است که متهم اصلی داستان، نیروهای نظامی ایران معرفی شود.
به راستی تکلیف مخاطب با فیلمهایی مثل استرداد و مزارشریف که از سویی جزء پرخرجترین فیلمهای سینمای ایران هستند و دغدغهمندانه سراغ موضوعاتی مهم از تاریخ معاصر رفتهاند و از سوی دیگر در همین موقعیت خطیر و در لحظۀ بیان مسئله لکنت میگیرند و زبانشان الکن میشود چیست؟ حقیقتاً در برابر چنین آثاری چه موضعی باید گرفت؟



