به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ محمدرضا منصورینژاد/// تحولات اخیر بار دیگر این پرسش را پیش روی تحلیلگران قرار داده است که چرا بخش قابل توجهی از برآوردهای غرب درباره ایران، در بزنگاههای حساس با واقعیتهای میدانی فاصله پیدا میکند. اظهارات اخیر دونالد ترامپ درباره دنبال کردن مراسم تشییع آیتالله خامنهای و ابراز شگفتی از حضور و واکنش مردم، فارغ از انگیزههای سیاسی آن، میتواند نشانهای از همین فاصله تحلیلی باشد؛ فاصلهای که پیش از این نیز در پروندههای مهم منطقهای خود را نشان داده است.
مرحوم سید جواد طباطبایی سالها پیش در نقد نگاه غرب به ایران، از تعبیر «علوم انسانی نفهمیده غربی» استفاده میکرد. مقصود او این بود که بسیاری از نخبگان سیاسی و دانشگاهی غرب، بدون شناخت دقیق از تاریخ، فرهنگ و ساختارهای اجتماعی ایران و منطقه، با تکیه بر الگوهای از پیشساخته به تحلیل مسائل میپردازند. نتیجه چنین رویکردی نیز شکلگیری تصمیماتی است که در عمل با واقعیتهای میدانی همخوانی ندارد.
نمونههای این خطای محاسباتی را میتوان در افغانستان و عراق مشاهده کرد؛ جایی که آمریکا و متحدانش با این تصور که میتوانند در مدت کوتاهی ساختارهای سیاسی مطلوب خود را ایجاد کنند، وارد جنگ شدند اما در نهایت با هزینههای سنگین انسانی، اقتصادی و سیاسی، ناچار به عقبنشینی شدند. ریشه مشترک این تجربهها را میتوان در نادیده گرفتن مختصات تاریخی و اجتماعی جوامع منطقه جستوجو کرد.
به نظر میرسد همین الگوی تحلیلی در قبال ایران نیز بار دیگر تکرار شده است. بخشی از محاسبات واشنگتن بر این فرض استوار بود که فشار نظامی میتواند زمینهساز تحولات سریع در داخل کشور باشد. این تحلیل بر این پیشفرض استوار بود که جامعه ایران در شرایط بحرانی، دچار فروپاشی انسجام داخلی خواهد شد.
اما روند تحولات، دستکم از نگاه بسیاری از ناظران، نشان داد که این برآوردها با واقعیتهای اجتماعی ایران فاصله دارد. تجربه تاریخی این کشور بارها ثابت کرده است که در مواجهه با تهدید خارجی، بخشی از جامعه فارغ از اختلافنظرهای سیاسی، نوعی همبستگی ملی از خود نشان میدهد؛ پدیدهای که ریشه در تاریخ، فرهنگ و حافظه جمعی ایرانیان دارد و نمیتوان آن را صرفاً با الگوهای رایج علوم سیاسی غربی تحلیل کرد.
از سوی دیگر، محدودیتهای آمریکا نیز در ادامه مسیر نقش تعیینکنندهای داشت. هزینههای یک درگیری گسترده، مخالفت بخشی از افکار عمومی و جریانهای سیاسی آمریکا با ورود به جنگی جدید، نگرانی متحدان اروپایی از تبعات اقتصادی و انرژی و همچنین ملاحظات کشورهای منطقه، همگی باعث شد گزینههای نظامی بیش از گذشته با تردید همراه شوند.
بر همین اساس، به نظر میرسد واشنگتن ناگزیر شده است مسیرهای دیپلماتیک را نیز با جدیت بیشتری دنبال کند. این تغییر رویکرد را میتوان نشانهای از بازنگری در برخی محاسبات اولیه دانست؛ محاسباتی که بیش از آنکه بر شناخت عمیق جامعه ایران استوار باشد، بر الگوهای ذهنی و تجربههای متفاوت دیگر کشورها تکیه داشت.
تجربه جنگ اخیر یک پیام روشن برای سیاستگذاران غربی داشته است؛ منطقه را نمیتوان با همان فرمولهایی تحلیل کرد که پیشتر درباره دیگر کشورها به کار گرفته شده است. هرگونه تصمیمگیری درباره خاورمیانه، بدون درک تاریخ، هویت ملی، فرهنگ سیاسی و ویژگیهای اجتماعی کشورها، احتمالاً بار دیگر به همان خطاهای محاسباتی خواهد انجامید که پیش از این در افغانستان، عراق نیز مشاهده شده است.



