به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ در بخش اول این مطلب (اینجــــا) به مبانی پوزیتیویستی خام و تند حاکم بر کتاب «عقلانیت و توسعه یافتگی در ایران» اثر محمود سریع القلم اشاره کردیم. سپس به معرفی دیدگاه اصلی او در مورد تز توسعه برای ایران پرداختیم. در ادامه اشاره کردیم که از نظرگاه سریع القلم، در کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران (ص142) به صورت مالوف در مکتب نوسازی، کشورها را براساس سطح توسعه یافتگی در چهار دسته تقسیم بندی می کند. (اینجــــا)
امروز به دلیل آنکه نظریات سریع القلم بعنوان چراغ راه دولت یازدهم در دستور کار قرار گرفته و وی تئوریسین دولت شده است، دیدگاه ها و نظریاتش زمینه پیاده سازی در میدان عمل نیز پیدا کرده است، و چون عملیاتی شدن این نظریات اثری به غایت مهم بر آینده و سرنوشت کشور دارد، بررسی آن ها اهمیتی دوچندان یافته است. هرچند شاید ناچار باشیم از برخی مصاحبه ها یا نوشته های دیگر سریع القلم نیز به عنوان نمونه هایی برای بررسی همه جانبه نگاه وی به مقوله توسعه و جایگاه آن در ایران اشاره کنیم:
مهمترین نکته در بحثهای تبیینی مدل فکری سریع القلم، رابطه بین فرهنگ، اقتصاد و سیاست است. ادعا و در واقع نقد اصلی این است که سریعالقلم بین اولویت، اصالت، و حتی تعیینکنندگی فرهنگ، اقتصاد و گاهی سیاست در چرخش و تناوب است و در این زمینه دیدگاهی منسجم ارائه نمیدهد. برای نمونه، بخشهای نخستین کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران، با نوعی فرهنگگرایی نسبتاً آشکار آغاز میشود تا آنجا که سریعالقلم میگوید: «فرهنگ اجتماعی، کیفیت فعالیتهای اقتصادی یک جامعه را تعیین میکند» (عقلانیت:52) و در صفحه بعدی چنین وزنی را از دوش فرهنگ و اقتصاد برداشته و مستقیما بر دوش متغیر سومی به نام سیاست میگذارد. اما پس از بحثهای مفصل درباره اهمیت اجماع فکری نخبگان ابزاری و فکری، و اولویت حوزه حکومت و سیاست در امر توسعه، این تغییر موازنه مجددا در کتاب تکرار میشود تا آنجا که در ص 90 کتاب عقلانیت، دوباره به فرهنگگرایی برمیگردد. در رابطه بین نظام سیاسی و نظام اقتصادی نیز موضع سریع القلم متغیر است. در صفحه 104 اولویت ساختار سیاسی بر ساختار اقتصادی و توسعه سیاسی بر توسعه اقتصادی است. اما در پایان همین فصل عنصر آرامش اقتصادی به عنوان یکی از اصول ثابت 12 گانه¬ی توسعه سیاسی و پیش شرط هم توسعه فرهنگی و هم توسعه سیاسی معرفی می شود. (عقلانیت،112). این آشفتگی وقتی آشکارتر میشود که با الهام از تجربه چین و شوروی تبیینی معکوس ارائه میشود (عقلانیت: 128).

از مهمترین آشفتگیهای تبیینی منظومه فکری سریعالقلم، تغییر مکرر موضع وی در بیان رابطهی بین اقتدارگرایی سیاسی، فرهنگ سیاسی، و اقتصاد دولتی است. ایشان در یکجا، یکی از ویژگیهای سهگانهی فرهنگ سیاسی عشیرهای (تهاجم و غارت) را نتیجه نوعِ خاصی از ساختار سیاسی میداند (فرهنگ سیاسی ایران: 70) و در جای دیگری کل فرهنگ سیاسی عشیرهای که تا پیش از این علت ساختار سیاسی خاصی بود، بازتاب ساختار سیاسی ایران معرفی میشود. (فرهنگ: 111) و در نهایت گزاره تبیینیای صادر میشود که با کل چارچوب تئوریک کتاب فرهنگ سیاسی در تضاد است، درحالی که تاکنون فرهنگ سیاسی غیرعقلانی نتیجهی استیلا و تداوم فرهنگ سیاسی عشیرهای دانسته میشد، چنین حکم میشود که: «فرهنگ سیاسی غیرعقلایی در نتیجه محصول حاکمیت مطلق دولت بر اقتصاد، فرهنگ و روان جامعه است.» (فرهنگ: 185)
سریع القلم در صفحه 13 کتاب عقلانیت میگوید: «در رهیافت نخبهگرایانه... اولین قدم در پیشرفت، خانه تکانی نهاد دولت است.» (عقلانیت: 13) این در حالی که در صفحه 17 همین کتاب ادعا میکند: «بدون آماده سازیهای فرهنگی و تحول در شخصیت ایرانی، نه خصوصیسازی اقتصادی میسر خواهد بود و نه توسعه سیاسی» و در صفحات 18 و 27 میگوید: «تا ساختارهای منتهی به شخصیت را تغییر ندهیم، ساختارهای سیاسی و اقتصادی متحول نخواهند شد.»
اما مهمترین آشفتگی تجویزی منظومه فکری ایشان، تعدد نقطه آغاز فرایند توسعه و به عبارتی دیگر گام نخست است. به عبارت دیگر در بخشهای مختلف کتابهای سه گانهی ایشان، عوامل مختلفی به عنوان نخستین گام یا نقطه آغاز یا سنگ بنای توسعه و عناوین دیگری از این قبیل مطرح شدهاند.
سریعالقلم با بیان شرایط چند کشور موفق به زعم ایشان از جمله مکزیک تلاش دارند ثابت کنند چگونه اصلاح شرایط سیاسی موجبات توسعه و موفقیت کشورها در عرصهی بینالمللی را فراهم می سازد. از نظر ایشان ریشهی عدم موفقیت اقتصادی ما در عرصهی جهانی را باید در رویکرد سیاسیمان ببینیم:
« اگر روابط عادی با دنیا داشتیم، شرکتهای پیمانکاری یا مهندسان ایرانی میتوانستند نقش مهمی در توسعهی منطقه خلیج فارس داشته باشند. اکنون انواع و اقسام پروژههای آبرسانی، گازرسانی، برقرسانی و مسکن در کشورهای حوزهی خلیج فارس وجود دارد و ایرانیها بهطور بالقوه میتوانند در آنها نقشآفرینی کنند. اما نکته اینجاست که بسیاری از گرههای ما در حوزهی رشد و توسعهی اقتصادی، سیاسی هستند. این در حالی است که به اعتقاد بسیاری از متخصصان خاورمیانه، تنها سرزمینی که در منطقهی خاورمیانه سابقهی تمدنی و عموم مولفههای پیشرفت را دارد، ایران است. اما باید پذیرفت بدون ثروت و بدون اینکه شهروندان ایرانی خوب زندگی کنند، ما نمیتوانیم اولویتهای خودمان را طراحی کنیم. مشکل متدولوژیک ما در تدوین استراتژی ملی است. ایران اگر بخواهد حرف اول سیاسی را در منطقه بزند باید ثروت ملی داشته باشد»

آقای سریعالقلم ابتدا عامل عدم موفقیت ما را در نداشتن روابط عادی با دیگران میبیند. یعنی مشکل سیاسی منشأ توقف اقتصادی است. و از نظر ایشان هم منشا مشکل ایجاد شده مائیم نه طرف مقابل به همین دلیل ما باید دنبال عادی سازی باشیم. دیگران حتما خط و سیاستشان درست است. در ادامه همین مطلب باز به تناقض و جابجائی رابطهی سیاست و اقتصاد می رسیم. در سطور پیشین ادعا می شود باید فعلاً مسائل سیاسی و امنیتی را به خاطر پیشرفت اقتصادی در پرانتز بگذاریم و ادعا میشود که اصل در همه جا براقتصاد است اما در اینجا گره اصلی عدم رشد اقتصادی و عدم حضور مهندسان فنآور ایرانی در صنایع معتبر بینالمللی را گرههای سیاسی میدانند؟ و باز در چند سطر پایین تر به مسئلهی تولید ثروت و نقش یکطرفهی آن بر سیاست بر می گردند!! : « ایران اگر بخواهد حرف اول سیاسی را در منطقه بزند باید ثروت ملی داشته باشد».
در مجموع، آشفتگی و رفت و برگشت بین ایرانگرایی و جهانگرایی، یا درونگرایی و برونگرایی، دولتگرایی و جامعهگرایی، فرهنگگرایی و اقتصادگرایی، ساختارگرایی و کاگزار محوری، و اخلاق و عقلانیت از جمله نقدهایی است که میتوان بر مجموعه مباحث تبیینی و تجویزی سریعالقلم وارد کرد. در مجموع میتوانیم بگوییم دکترسریعالقلم در توصیف و ارائه تصویری از فرد، جامعه و سیاست تاریخی و معاصر ایران گزارههایی منسجم، شفاف و تا حدودی دقیق را مطرح میکند اما هر چه از توصیف به سمت تبیین و در نهایت تجویز حرکت میکنیم گزارهها انسجام خود را از دست میدهند تا آنجا که سامان اندیشهای دکتر سریع القلم به مثابه یک کل به شدت چندپاره، نامنسجم و قابل تفسیر و تأویل میشود و همه اینها از درجه کارامدی آن به عنوان یک الگوی تبیینی و یک طرح تجویزی برای توسعه میکاهد.
نقد کارکردی و مصداقی
نویسنده در ابتدای سخنشان چنین میگویند: «یک اصل ثابت قابلشناسایی است. اینکه هر کشوری که در دنیا پیشرفت کرده، حتی به معنای کمی کلمه، یک اقدام را مبنا قرار داده و آن «بینالمللی شدن» است. در تاریخ چهار قرن توسعه در جهان چه در غرب و چه در آسیا و هماکنون در آفریقا و خاورمیانه هیچ کشوری را سراغ نداریم که پیشرفت کرده باشد اما این پیشرفت بر اساس یک الگوی محلی بنا شده باشد، بلکه تمام کشورها ارتباطات گستردهی بینالمللی داشتهاند. به نظر میرسد این اصل یک موضوع پیشرفت همگانی است. اصول توسعهیافتگی به زعم من جهانی هستند، جهانشمولاند و تابع جغرافیا، فرهنگ، تاریخ و ادبیات نیستند. اما الگوهای پیشرفت تابع شرایط بومی و محلی کشورها هستند. بنابراین، اصول توسعهیافتگی با الگوهای توسعهیافتگی متفاوت هستند. امروز در این سخنرانی با آمار و ارقام بحث میکنم که کشورها برای پیشرفت نیاز به بینالمللی شدن دارند».
مطلب اول این است که دکتر سریع القلم مفاهیم را دقیق تعریف نمیکنند یا اساسا تعریفناشده رها میکنند. به همین دلیل مدام دچار تناقض و تعارض می شوند. دو مفهوم بنیادین در این جا بدون ارائهی تعریف دقیق مطرح شده و بر اساس آن ادعاهای درست و نادرستی عرضه شده است. یکی مفهوم «اصل» و دوم «توسعهنیافتگی». بر مبنای تفکر توحیدمحور دینی اعتقاد به اصول ثابت معنا و جایگاه دارد اما بر مبنای تفکر اومانیستی و نسبیگرای سکولار چگونه میتوان به اصل آن هم اصل جهانشمول معتقد بود؟! البته با توجه به نگرشهای لیبرالیستی این امر ممکن است آن هم با فرمول همیشگی و تجربه شدهی «چون ما می گوئیم و می خواهیم»!
دوم اینکه در لغتنامهی دهخدا اصول به معنی اساسها و بیخ و بنها آمده است. و همینطور به معنی قواعد، قوانین و پایهها. قواعد و قوانینی که هر علم بر آنها استوار شود، در برابر فروع. بر این اساس یک اصل نمیتواند و نباید سست و فروریختنی باشد، در این صورت اساساً نمیتوان و نباید به آن اصل گفت. تمام اصول مورد نظر نویسنده بر پایه ی تفکر نفس محور و خرد محدود و محصور بشری نمیتوانند اصل باشند.

مطلب سوم در تعریف توسعه است. با هر مبنایی بالاخره باید تعریفی از مفهوم توسعه ارائه داد، ولو به اجمال. در این گفتار از فحوا و مجموعه مطالب بیان شده میتوان دریافت که دکتر سریعالقلم به نوعی تقلیلگرائی مشدد دست زدهاند. به عبارت دیگر توسعه در محدودهی دنیا و مسائل دنیوی مطرح می شود و به امور اخروی توجهی نمیشود یا عامدانه مسکوت گذاشته میشود. در چنین حالتی نمیتوان به راحتی از ترجیح منافع اقتصادی و ملی، بر امور سیاسی و فرهنگی دم زد. از طرف دیگر ایشان در ارائهی تعریف جامع از توسعه در همان چارچوب مادی و دنیوی نیز به نوعی تقلیلگرائی دست زدهاند و همهی ابعاد توسعه اعم از سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و علمی را به بعد اقتصادی تقلیل دادهاند.بدتر اینکه توسعهی اقتصادی را هم صرفاً در برخی شاخصها خلاصه کردهاند مثل شاخص رشد. تخصص دکتر سریعالقلم (روابط بینالملل) اقتصادی نیست، بنابراین چه بهتر بود که اظهار نظر پیرامون شاخص های رشد اقتصادی را به اهلش واگذار میکرد.
مطلب چهارم اینکه ادعا شده قدم اول در توسعه بینالمللی شدن است و «هیچ کشوری را سراغ نداریم که پیشرفت کرده باشد اما این پیشرفت بر اساس یک الگوی محلی بنا شده باشد، بلکه تمام کشورها ارتباطات گستردهی بینالمللی داشتهاند». اولا چه تضادی بین انتخاب الگوی محلی و داشتن ارتباطات گسترده بین المللی وجود دارد؟ ثانیا اگر ایشان اصل بینالمللی شدن را همان ارتباطات گستردهی بینالمللی میدانند باید دقیقا تعریفشان از ارتباطات و سطح و کیفیت آن را مشخص کنند. منظور از ارتباط تعامل و تعاطی دو سویه است یا تن دادن به شرایطی است که ممکن است ناشی از قهر و زور هم باشد؟ مجموعهی نگاه ایشان حاکی از تایید رویکرد پذیرفتن زورگویی غربی ها است با توجه به اینکه کشورهای قدرتمند نظامی و اقتصادی موردتأیید ایشان چنین شرایطی را به وجود آورده و این نوع روابط را خواهان هستند. ثالثا، این ایده اساساً همان ایدهی مکتب نوسازی است که در حال حاضر جایگاهی ضعیف دارد. نقدهای جدی وارد شده بر صاحب نظرانی مثل «لرنر» و روستو را ایشان به احتمال زیاد دیدهاند. نمی شود به صورت کلی و بدون مثال و آمار ایدههای امتحانشده را احیا کرد. ژاپن نمونهی بسیار خوبی برای اجرای الگوهای محلی توسعه است و همینطور برخی ایالتهای هندوستان و چین و کره.




در هیچ برهه تاریخی، هیچ ابتکار و خلاقیت گزاره سازی بدون ارتباط با خارج نبوده است. اما گفتمان واردات بجای خلاقیت داخلی، مهمترین مانع رشدی است که ایشان در حسرت آن است.