به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ یکی از کارهای مفید می تواند برداشتن موانع ریز و درشت از سر راه سازندگان ایده های خام باشد؛ موانعی با نام تسهیلات، استاندارد، مجوز، مالیات، بیمه و... در واقع بروکراسی ای که به دلیل دولتی بودن اقتصاد، حجیم تر و سنگین تر شده و حالا به مانعی برای تولید ایده تبدیل شده است و مدیران شرکت ها مدعی هستند که با این معضالت دست به گریبانند. از سوی دیگر هستند افرادی که همین پیچ و خم های اداری را هم نمی دانند، فارغ التحصیلان دانشگاهی «خوش فکر» مصداق این نوع افراد هستند که به دلیل ناآگاهی از چگونگی حضور در بازار دانش بنیان و کارآفرین، به ناچار به دنبال کار کارمندی و رابطه بازی برای حضور در یک اراده میروند.
ما سعی داریم در سلسله شماره هایی ضمن پرداختن به مشکلات شرکت های دانش بنیان و شرکت های داخلی، به معرفی افراد کارآفرین موفق در این عرصه با تشریح رمز موفقیت آنها بپردازیم. البته در این شماره راه هایی که منجرب به شکست یک کارآفرین می شود، آمده است.
ماهنامه فناوری معاونت علمی ریاست جمهوری یکی از منابع اصلی این گزارش ها است. بخش اول (قوانین دست وپاگیر؛ چالش شرکتهای دانشبنیان برای بقا در بازار رقابت)؛ بخش دوم (چگونه یک برند داخلی را از مرگ نجات دهیم؟)؛ بخش سوم (همه راههایی که به شکست ختم میشود!)
500 هزار تومانم حداقل 6 میلیارد شد
بیشتر از آنچه فکرش را بکنید جوان است. از بس عادت کرده ایم که فردی با گرد پیری بر سر و رویش روبه رویمان بنشیند و از داستان کارآفرینی اش بگوید و نقبی به دهه های 40 و 50 بزند، دیدن جوانی متولد 1361 با عنوان کارآفرین نمونه کشور اعجاب انگیز است. جوانی از همان نسلی که به نسل سوخته مشهور است، اما انگار سیدمحمدحسن سیدشجاع مثال نقض بزرگ تئوری نسل سوخته است. جوانی که بنیانگذار برند اریکا و تولید کننده مانتو است و نامش در کنار نام بزرگان عرصه تولید کشور قرار گرفته و عناوین زیادی به دست آورده است. دفتر کارش میدان هفت تیر است. پذیرایمان می شود تا از آغاز کارش بگوید و از روند کارآفرینی اش و البته از مشکلات بازار کار که این روزها امانش را بریده اند.
از کودکی در بازار بودم
سیدشجاع در خانواده ای پرجمعیت در جنوب تهران متولد شده و پدرش تولید کننده پوشاک بچه گانه بوده است. محمدحسن 15 ساله، در سال 76 وارد بازار کار میشود؛ کار فروشندگی پوشاک در خیابان 15 خرداد در مغازه یکی از دوستان پدرش که پوشاک زنانه میفروخته است. نخستین حقوقش 25 هزار تومان بوده که همه را به مادرش داده است. محمدحسن میگوید: «چون پدرم در تولیدی پوشاک کودکان مشغول به کار بود، من ازشش، هفت سالگی با پدرم به محیط های تولیدی میرفتم و کار پوشاک برایم ملموس و آشنا بود.
بچه اول خانواده بودم و مسئولیت هایی در آن دوره زمانی بر عهده بچه های اول بود. بنابراین وقتی به خاطر فشار اقتصادی قرار شد بین ادامه تحصیل و کار در بازار یکی را انتخاب کنم، بازار را انتخاب کردم.

محمدحسن در بازار با برندهای روز دنیا آشنا می شود: «شاگرد مغازه بودم، اما مارکهای معروف برایم مثل اسم و فامیل دوستانم بود و همه را حفظ میکردم. اتفاقا خوب بود که آنجا کارگاه تولیدی نبود چون در این صورت ذهنم بسته میماند. مدلهای مختلف لباس در ذهنم مینشست و به این ترتیب من باکیفیت خوب آشنا میشدم. اولین رمز موفقیتم این بود که 10 سال بدون آنکه جا به جا شوم و از این شاخه به آن شاخه بپرم، نزدیک نفر کار کردم. مغازه دارهای دیگر میدیدند که من چقدر دلسوزانه کار میکنم، از من میپرسیدند چقدر حقوق میگیری؟
میگفتم 160 هزار تومان. میگفتند بیا پیش ما کار کن، به تو 180 تا 200 هزار تومان حقوق میدهیم، اما من همان جا ماندم. شب هایی بود که وقتی به خانه می آمدم، غرغر میکردم که دیگر سر کار نم یروم، چون ساعت کارم زیاد بود.
از ونک تا پیروزی را پیاده میرفتم
«آن زمان ساعت کار بازار تا پنج بعدازظهر بود. پنج که تعطیل می شدم صاحب مغازه من را دنبال حساب و کتاب به پاساژهای مختلف تهران مثل آ .ا س.پ، میلاد نور، تیراژه و بوستان می فرستاد. صاحب کارم صد تا تک تومانی به من می داد تا مثلا به آ .اس .پ بروم. می آمدم میدان توپخانه. در آنجا با اتوبوس که کرایه اش 20 تومان بود، می آمدم میدان ونک و از آنجا با تاکسی که کرایه اش 30 تومان بود به آ.اس .پ می رفتم و 10 تومان هم می دادم و برمی گشتم.
وقتی به ونک می رسیدم پولم تمام می شد، بنابراین باید از ونک تا پیروزی که محل زندگی ام بود، پیاده می رفتم. محمدحسن در رشته ریاضی تحصیل کرده و در حال حاضر لیسانس مدیریت اجرایی دارد، اما می گوید هر چه یاد گرفته از بازار کار بوده است: «روزی که به بازار رفتم هنوز به مدرسه می رفتم، بنابراین مجبور شدم درسم را در دبیرستان شبانه مروی بخوانم تا به کارم لطمه نخورد. می گوید درسش خوب بوده و در سال سوم دبیرستان در المپیاد ریاضی نفر سوم کشور شده است.
شروع 500 هزار تومانی
بعد از ده سال فروشندگی در بازار 15 خرداد تهران، در سال 85 با پس اندازهایش، فروشگاه کوچکی راه اندازی می کند و از سال 88، تولید پوشاک را آغاز می کند. انگار که ناف محمدحسن را با پوشاک بسته باشند و ستاره بختش در این بازار بدرخشد، روز به روز موفقتر میشود و با گذشت کمتر از دو سال برندی موفق و شناخته شده در بازار ایجاد میکند. آن هم در حالیکه سرمایه اولیه اش 500 هزار تومان بوده که میگوید هزینه رهن فروشگاه اولیه را با این پول پرداخته است.
شریک هم داشته و 500 هزار تومان هم شریکش می آورد و کسب و کارشان را آغاز میکنند: «در ابتدا جنس را به صورت امانی از تولیدکننده ها میگرفتیم و با فروششان هزینه های مغازه را تامین می کردیم. شش ماه این کار را انجام دادیم و بعد از دو سال چند چرخ خیاطی خریدیم و در کارگاهی اجاره ای تولیدمان را آغاز کردیم.
به تدریج کار رشد کرد و نیروی کار بیشتری نیاز داشتیم تا اینکه به جایی رسیدیم که بیش از 200 نفر به طور مستقیم و 200 نفر به صورت غیرمستقیم با ما همکاری می کردند. در ادامه روند رو به رشد کسب و کارمان بیش از 1500 نفر در مجموعه تولید و صدها نفر در مجموعه بازاریابی، فروش، حقوق و طراحی شرکت مشغول به کار بودند. رویای کارآفرین جوان قصه ما حضور در بازارهای کشورهای اروپایی بوده است: نخستین رویایم داشتن مغازه ای در یکی از پاساژهای پایتخت بود اما در ادامه رویایم این بود که اریکا در 10 شهر مهم اروپا نمایندگی داشته باشد. این هدف را برای سال 91 گذاشته بودم.
از فروشندگی تا فروشگاه داری
زمانی که مغازه اجاره ای برای فروش پوشاک را تحویل گرفتیم همه تزییناتش سرامیک در و دیوارش بود و درست مثل حمام بود. نمیدانستیم در آنجا چه جنسی بفروشیم. فقط 50 هزار تومان برایمان مانده بود. رفتیم منیریه و با آن 50 هزار تومان کاغذ دیواری خریدیم تا مغازه شکل بوتیک پیدا کند. از مولوی، گونی و از میدان محلاتی، خاک رس خریدیم و گل درست کردیم؛ ویترینمان را گونی کشیدیم، با پوست تزیینش کردیم؛ خز خریدیم و تنه درخت گذاشتیم. در نهایت ویترین زیبایی شد. پول نداشتیم مانکن بخریم به همین دلیل مانکن شکسته های مغازه ها را گرفتیم که بالاتنه یا پایین تنهشان شکسته بود و آن را کنار گذاشته بودند. بعضی مغازه ها هم که شلوارفروش بودند و مانکن بالاتنه اضافه داشتند. آنها را آوردیم، چسب زدیم، تعمیر کردیم و در ویترین مغاز همان گذاشتیم.
چون سابقه ده ساله در بازار داشتم، هر جا رفتم و نسیه خواستم، دادند. گفتم پول ندارم، جنس میبرم و هفته به هفته می آیم و حساب میکنم. یک میلیون، دو میلیون و پنج میلیون به ما اعتبار دادند و جنس گرفتیم، چون در بازار آدم را بیشتر به آبرو میشناسند تا پول.
شش ما ه به این صورت کار کردیم و پول جمع کردیم و تولید شروع شد. در ابتدا سه طاقه پارچه خریدیم و با همان کار را شروع کردیم. وقتی مغازه را افتتاح کردیم، همه مشتریان صاحبکار قبلی ام سراغ من آمدند. گفتند آقا مغازه تان عوض شده؟ چون کسی را غیر از من آنجا نمی دیدند و فکر میکردند من صاحب آن مغازه ام. مدتی بعد شریکم از من جدا شد و استقلال بیشتری در انتخاب طرح و مدل به دست آوردم و توانستم یک سال بعد در بازار مغازه ای بخرم و سال بعد بهترین مغازه پاساژ رضا را اجاره کنم.
این وقایع مربوط به سال 87 است. در این زمان تنها کار می کردم. صبح ها پارچه را می خریدم و می فرستادم خیاطی و خودم می رفتم مغازه و ساعت 7 که تعطیل می شدم می رفتم به خیاطی سر می زدم تا ببینم چندتا دوخته و چقدر کار کرده است. در بازار مغازه ای بود که من همیشه چشمم دنبال آن بود. صاحب پاساژ وقتی دید من اینقدر خوب کار می کنم گفت همه برندها آن مغازه را می خواستند، به هیچکس ندادم اما آن را به تو واگذار می کنم. آن مغازه را به عنوان دومین مغازه خریدم.

تولید بر اساس آن مدل خاص
اینکه شاگرد وفادار مغازه چرا به فکر تولید افتاده، برمیگردد به یکی از همان روزهایی که او ستایش او را پی حساب و کتاب به پاساژ ونک فرستاده بود: «در آن پاساژ مانتوهایی را دیدم که چروک بود و مدل خاصی داشت. همان مانتوهای لینن که سفید و صورتی اش مد شده بود و خانم ها با علاقه خریداریشان میکردند. صاحب مغازه گفت این مانتوها را تازه از ترکیه آورده ام و خیلی خوش فروش هستند. از همین جا جرقه ای در ذهنم زده شد. آن زمان بازار رضا صبح ها ساعت 9 باز میشد.
من ساعت 7 به بازار پارچه فروشها رفتم و پارچه اش را پیدا کردم و شب مجددا به آن مغازه رفتم و یکی دوتا از آن مانتوها را امانت گرفتم. مانتوها را به صاحبکارم نشان دادم و گفتم این مانتو، فروش خوبی دارد. اما صاحبکارم گفت ما تاپ و تیشرت میفروشیم. گفتم این مانتو فروش خوبی دارد، ولی قبول نکرد. از حقوقم 100 هزار تومان پیشش مانده بود. این پول را گرفتم و یک طاقه سفید از آن پارچه را به قیمت 50 هزار تومان خریدم و سفارش دادم از آن پارچه 20 مانتو و شلوار بدوزند.
گفتم بعد از هفت، هشت سال کار کردن یک قفسه به من بدهید که خودم آن را بفروشم. موافقت کرد اما گفت میدانم که ضرر می کنی. به خیاط گفتم دستمزدش را وقتی می دهم که مانتوها را فروختم. روزی که این مانتو و شلوار آماده شد و به مغازه آمد، ساعت ده صبح بود و تا ساعت یازده و نیم همه 20 دست مانتو و شلوار تمام شده بود. صاحبکارم که این موفقیت را دید تصمیم گرفت این مانتوها را تولید کند. من از نظر مالی و وضعیت خانوادگی به حقوقی که می گرفتم احتیاج داشتم و باید همچنان در مغازه اش کار می کردم چون توان تولید نداشتم. مکانی هم برای عرضه نداشتم ولی او 20 هزار دست از آن مانتوها را فروخت و بعد از آن جرقه، خط فکری اش را عوض کرد و مانتو فروش شد ولی من همچنان شاگرد مغازه بودم. در این دو سال موتور خریدم و بعد از ساعت کارم مسافرکشی کردم.
پنج صبح بیدار می شدم
محمدحسن مهمترین دلیل موفقیتش را پشتکار میداند. از همان دوران جوانی ساعت پنج صبح بیدار میشده و برای مسافرکشی به چهار راه خاقانی می رفته است: آ نجا میایستادم و تا هشت صبح کار می کردم. کارمندان و دانشجویان معمولا مشتری من بودند. روزی دو، سه مسافر میبردم و ساعت هشت صبح هم به بازار میرفتم و عصر هم که تعطیل میشدم به مولوی میرفتم و آنجا هم مسافر میبردم. حقوق بازار را به مادرم میدادم و درآمد مسافرکشی را برای خودم برمیداشتم.
مدتی به این صورت کار کردم تا اینکه با فردی آشنا شدم که تعدادی تیشرت را از چین آورده بود. به من گفت کاتالوگش را به تو میدهم که ویزیتوری اش را انجام بدهی و من بعد از ظهرها ویزیتوری میکردم؛ به بازارهای مردانه فروشی میرفتم و تیشرت میفروختم. حدود ده هزار تیشرت برایش فروختم و با پولش خط موبایل خریدم. سیدشجاع میگوید از این دست کارها زیاد انجام داده است. مثلا زمانی را به یاد میآورد که در روزهای مانده به عید، شب تا صبح در کارگاه خیاطی لباسها را اتو کرده و صبح همان جنسی را در مغازه فروخته که خودش اتو کرد ه است: نمیدانم چرا اینقدر سخت کار میکردم. عرق خاصی به این کار داشتم. درصد نمیگرفتم اما دوست داشتم درآمدمان بیشتر از دیگر مغازه ها باشد و همه من را به عنوان فروشنده ای سطح بالا بشناسند. حسی در من وجود دارد که همیشه دوست دارم هر کاری می کنم، بهترین باشد. من آدم خیال پردازی هستم و در تخیلم حالت رقابتی برای خودم به وجود آورد ه بودم و با خودم می گفتم باید بهترین فروشنده در این پاساژ باشم.
از تبار نسل سوخته
کسب و کار او تا سال 90 رشدی عالی داشت ولی از 90 تا 95 این سرمایه کاهش یافت. سیدشجاع نسل سوخته بودن را هم قبول دارد و هم نه. میگوید بین سا لهای 83 تا 90 هر کسی وارد بازار کار میشد، میتوانست موفق شود چون دوران رونق بود، اما از سال 90 به بعد شرایط کار و اقتصاد ایران در سراشیبی قرار گرفت. واردات در زمینه پوشاک افسارگسیخته شد و برندهای ایرانی یکی پس از دیگری قربانی واردات قانونی و غیرقانونی شدند. اریکا هم از برنامه هایش بازماند. به اروپا نرفت و حتی کارخانه شیرازش را هم جمع کرد. سیدشجاع از این دوران با تاثر یاد میکند؛ دورانی که میتوانسته کارش را گسترش دهد و برای افراد بیشتری اشتغالزایی کند: «هر روز بیشتر از روز قبل عرصه تولید بر ما تنگ میشد. هزینه های جاری روز به روز افزایش می یافت و تعداد زیاد پرسنل هم هزینه ها را بالا میبرد و درآمدزایی هم کاهش چشمگیری پیدا کرده بود. بنابراین باید کار را کوچکتر میکردیم تا بتوانیم مجموعه فعلی را حفظ کنیم.
او میگوید: از چهار چرخ خیاطی، کارمان را شروع کردیم و به تاسیس کارخانه ای در شیراز رسیدیم، اما در حال حاضر از کارخانه ای بزرگ به تولیدی با 150 چرخ خیاطی رسیده ایم و نیروی کارم که روزی به 1500 نفر رسیده بود، در شرایط فعلی به 200 نفر رسیده است. در حال حاضر سالی 150 هزار مانتو تولید میکنم، در حالیکه ماشین آلاتی خریده بودم که برای برش بیش از 600 هزار مانتو در سال مناسب بود. در آن زمان هر چه کارمان رشد میکرد، سودش را صرف خرید ماشین آلات میکردم. مثلا دستگاه برش لیزری را به قیمت 6 میلیارد تومان خریدم، چون انتظار داشتم این سرمایه گذاری 12 میلیارد تومان بشود. این ماشین باید روزی دو هزار مانتو برش بزند تا هزینه خودش را جبران کند.
کنار اریکا می مانم هر چند پشیمانم!
«دلیلی که موجب می شود فشارها را تحمل کنم این است که سرمایه از خود کار آمده با خودم می گویم اگر روزهای خوبش با او بوده ام، باید روزهای بدش هم در کنارش بایستم. تا جاییکه آبرو، اعتبار و نیروهای کاری ام حفظ شوند. شاید یک یا دو سال دیگر رونق به بازار برگردد. اگر برنگردد مجبور می شوم برای تامین هزینه ها، تعدیل نیرو کنم و تولید را متوقف کنم یا ماشین آلات را به یک دهم قیمت بفروشم و سرمایه را به بانک یا کشوری خارجی ببرم. چون تا سن خاصی می توان دوندگی و ریسک کرد.
سیدشجاع ادامه می دهد: «تولید پوشاک ایران پنج درصد نیاز بازار را تامین می کند و 95 درصد وارد می شود. حتی اگر جلوی 20 درصد قاچاق ها گرفته شود، تحول عظیمی در این صنعت ایجاد می شود. شاید اشتباه کردم وارد حوزه تولید شدم. من برندسازی کردم و تنها در سال 90 بیش از 600 میلیون تومان برای تبلیغات تلویزیونی هزینه کردم. اگر با همین پول ملک خریده بودم الان 6 میلیارد تومان شده بود. اگر به سال 85 برمی گشتم، به جای تولید، قطعا واردات پوشاک انجام می دادم. با توجه به شرایط فعلی از بعضی تصمیم هایم ناراضی ام. مثلا نگاه می کنم دوستانم به بازار مسکن رفته اند و سرمایه شان چند صد برابر شده و سرمایه من هر روز کاهش یافته است، چون می خواستم تولید و اشتغالزایی کنم. اریکا در حال حاضر 70 شعبه در سراسر ایران دارد که 10 شعبه به اسم خودمان است و 60 شعبه را به صورت پیمانکاری واگذار کرده ایم. تفاهم نامه ای نیز با سازمان فنی و حرف های برای آموزش و تولید امضا کرده ایم. در یک سال و نیم گذشته بیش از 600 تا 700 نفر را آموزش داده ایم که بخشی مشاغل خانگی دارند و بعضی نیز به خط تولید ما اضافه شده اند.



