در این دورۀ زمانی در عالم اسلام همۀ علوم زمان در سطح بالایی بود اما در عالم مسیحیت، فقط فلسفۀ افلاطونی و نوافلاطونی مطرح بود و از آن استفاده میکردند. مسیحیانی که مؤمن و ایمانی بودند، عالم اسلام را به دلیل پیشرفتهبودن از نظر علمی، عالَم الحادی میدانستند و به همین دلیل جنگهای دویستسالهای به نام «جنگهای صلیبی» را راه میاندازند
خبرنامه دانشجویان ایران: ابراهیم دادجو// از قرن چهارم تا حدود قرن 16 میلادی را «قرون وسطی» و بعد از آن را دوران معاصر میگویند. در این مجال میخواهیم فضای علمی- دینی این دو دوره را به اجمال بررسی کنیم.
از قرن چهارم تا حدود قرن ۱۶ میلادی را «قرون وسطی» و بعد از آن را دوران معاصر میگویند. در این مجال میخواهیم فضای علمی- دینی این دو دوره را به اجمال بررسی کنیم.
وقتی دین مسیحیت ظهور کرد، مردم زیادی به آن گرویدند اما تا حدود سه قرن، حاکمیت رم باستان آن را نپذیرفت و با آن مبارزه میکرد که در نهایت به صلیب کشیدن مسیح (به تعبیر قرآن کریم: به آسمان رفتن) ختم شد. بعد از سه قرن بود که حکومت این دین را به رسمیت شناخت و شکنجهها و آزار و اذیت مسیحیان را برداشت، اما خود حکومت تا نیم قرن این دین را نپذیرفت، اما بعد از سه قرن و نیم، سرانجام خود حکومت رُم باستان، مسیحیت را به عنوان دین میپذیرد. البته این پذیرفتن نیز به خاطر منفعت خودشان-ونه از سر تسلیم-بود، زیرا میدید اگر نپذیرد، شیرازۀ حکومت رُم باستان از هم میپاشد.
فضای دین مسیحیت فضایی ایمانی است نه عقلانی. حدود ۱۴۰ سال بعد از پذیرش مسیحیت، این آیین، امپراطوری را مجبور میکند که مرکز علمی آتن را به دلیل بحثهای عقلانی و علمی ببندد. علمای مسیحی در آن زمان به ایران هجرت میکنند. این دانشمندان کسانی بودند که از یونان و یونانیمآبان علم و دانش گرفتند. دانشهای مهم آن زمان هم عبارت بودند از فلسفه، طب، مکانیک و فیزیک که البته از همۀ اینها پختهتر و مهمتر، دانش فلسفه است. زمانی که این دانشمندان فرار میکنند و به ایران میآیند، ایران جزء یکی از مهمترین مراکز علمی جهان است. پس از اینکه غربیان، دانشمندان خود را از دست دادند، عموم مؤمنان و دینداران مسیحی از طریق ایمان با هم ارتباط انسانی پیدا میکنند و فرقهگرایی گسترش پیدا میکند و به این دلیل که هر کدام خود را حق میدانند، جنگهای مختلفی هم رخ میدهد که در بعضی موارد باعث کشت و کشتارهای فجیع هم میشود.
دین مسیحیت از ابتدا تا قرن یازدهم کاتولیک بود و سپس از کاتولیک، فرقهای جدا شد که ارتدکس نام گرفت و در واقع مسیحیت دارای دو شاخه شد. از حدود قرن شانزده و شروع رنسانس و دوران جدید، دوباره شاخهای از کاتولیک جدا شد و پروتستان نام گرفت. پروتستانیها در واقع کاتولیک بودند که علیه آیین آن زمان کلیسا قیام کردند و تفسیر جدیدی از مسیحیت ارائه دادند که البته این تفسیر جدید، تفسیری لیبرالیستی و سرمایهدارانه است. به این معنی که پروتستانها مایلند که گرایش دین به فقر و قناعت را تغییر و سیمایی از دین ارائه دهند که به لحاظ عقاید سیاسی قائل به مصالحه و مدارا و به لحاظ اقتصادی قائل به این باشد که باید از طبیعت استفادۀ بهینه کنیم.
این در حالی است که در باور مسیحیها این بود که گناه اولیه باعث هبوط ما از بهشت به زمین شده است پس باید در این دنیا خودمان را بسازیم و نباید به فکر دنیا و امور دنیوی باشیم. این قناعتورزیها خلاف آن تفسیری بود که پروتستانیها از دین داشتند، زیرا آنها میگفتند خدا این عالم را آفریده که ما از آن استفاده کنیم برای همین باید به بهترین نحو و بیشترین نحو از آن استفاده کنیم. این عقیده باعث شد که اروپا به تکامل و پیشرفت علمی و صنعتی برسد. در واقع این نوع باور کمک شایانی به اروپا در رسیدن به وضعیت پیشرفتۀ فعلی کرد.
در عالم مسیحیت از قرن چهارم تا قرن دوازده، دینگرایان، افلاطونی فکر میکنند؛ یعنی به عالم شهود و مثال اعتقاد دارند و اینکه همه چیز از عالمی دیگر به ما افاضه میشود و ما تحت سیطرۀ آن هستیم و هر آنچه از آن عالم تقدیر بشود، به دست ما قابل تغییر نیست و همه چیز را باید به دست عالم الهی سپرد. تا قرن دوازده، مسیحیتِ غرب به علت فرار دانشمندان به سمت ایران، با ارسطو و فلسفه و علم او آشنایی چندانی ندارد. در حدود قرن سوم تا ششم قمری که برابر است با قرن هفتم تا دوازدهم میلادی، ایران مهمترین مرکز علم در عالم میشود.
در این دورۀ زمانی در عالم اسلام همۀ علوم زمان در سطح بالایی بود اما در عالم مسیحیت، فقط فلسفۀ افلاطونی و نوافلاطونی مطرح بود و از آن استفاده میکردند. مسیحیانی که مؤمن و ایمانی بودند، عالم اسلام را به دلیل پیشرفتهبودن از نظر علمی، عالَم الحادی میدانستند و به همین دلیل جنگهای دویستسالهای به نام «جنگهای صلیبی» را راه میاندازند که در قرنهای یازده و دوازده میلادی که برابر است با قرن پنجم تا هفتم قمری اتفاق میافتد. البته انگیزههای سیاسی قدرتطلبی هم در وقوع این جنگها تأثیرگذار بود.
مسلمانان با این عظمت علمی، به دلایل متعددی بعداً این مسیر را ادامه ندادند. یکی از این عوامل، حملۀ مغول بود. حملۀ مغول باعث شد که غالب مراکز علمی، پژوهشی و دانشگاهیِ فضای ایران و اسلام نابود شود. مغولها دانشمندان بسیاری را کشتند، کتابخانهها را سوزاندند و از بین بردند. بسیاری از دانشمندان نیز بر اثر این حمله فرار کردند. همچنین بعد از حملۀ مغول و از بین رفتن دانش و دانشمندان، روی آوردن مردم و مسلمانان به صوفیگری باعث شد که علم را رها کنند. علم به تدریج در ایران از رونق افتاد ولی در غرب خلاف این مسئله اتفاق افتاد.
از قرن چهارم در غرب، مکتب افلاطونی و نوافلاطونی وجود داشت اما از قرن دوازدهم که با آثار مسلمانان مثل ابنسینا آشنا شدند، دو مکتب جدید به وجود آمد که مکتب افلاطونی و مکتب ارسطویی نام گرفت. به تدریج این دو مکتب نیرومند باعث رشد دوسویة علم و دانش در عالم غرب شد و کمکم دیرها و کلیساها تبدیل به مراکز علم و دانش شدند. مراکزی مانند «آکسفورد» و «سوربن» در ابتدا مکانی برای آموزش و پژوهش دینی بودند، اما بعد از مدتی در این دانشگاهها احساس کردند که لازم است علاوه بر علوم حوزوی، به فیزیک، طبیعیات و سایر علوم هم بپردازند.
زمانی که در قرن دوازدهم، غربیان علوم طبیعی را از مسلمانان گرفتند، روش عقلانی در این علوم جاری بود. به عنوان مثال اینکه خورشید به دور زمین میچرخد را با عقل و محاسبات فهمیده بودند. غربیان-مثل اوکام- که به دنبال کشف روش این علوم بودند، روش تجربی و نگاه جزئی را راهی برای فهم این علوم دانستند که این خود زمینهساز پیشرفت علوم تجربی در رنسانس شد و اساساً همین روش، عامل مهمی در اختراع ابزارآلاتی چون تلسکوپ بود.
وقتی جهان غرب با علوم مختلف مواجه میشود و از طرفی دین مسیحیت با بعضی گزارههای علمی تعارض ظاهری دارد، دانشمندان در صدد بر میآیند تا بین علوم مطرح شده و مباحث دینی جمع کنند. دو مکتب شاخص در این فضا وجود دارند که یکی به رهبری آکوئینی به نام «دومنیکنیها» است که نگاه عقلانی ارسطویی در آنها غلبه دارد و مکتب دوم مکتب «فرنسیسکنیها» هستند که نگاه عقلانی افلاطونی بیشتر بر آنها حاکم است. فرنسیسکنیها در بحثهای عقلانی خود از شهود هم کمک میگیرند، اما دومنیکنیها فقط عقلانی بحث میکنند. اساساً عالم مسیحیت دارای دو مکتب فکری است و فرقههای علمی و فلسفیشان به دو دسته تقسیم میشود؛ یا افلاطونیاند یا ارسطویی. به عبارت دیگر یا اشراقیاند یا عقلی.
از قرن سیزدهم، رفته رفته ارسطوئیان بر افلاطونیان یا به عبارتی عقلگرایان بر اشراقگرایان غلبه پیدا میکنند و محافل دانشگاهی بیشتر عقلگرا میشود. در حدود قرن پانزده، غلبة این نگاه عقلانی کمکم زمینهساز رنسانس میشود و در نتیجة آن، مذهب پروتستان در قرن شانزدهم ظهور میکند. یعنی در قرن شانزدهم دو اتفاق میافتد: در عرصۀ دین یک انشقاق بهوجود میآید و مذهب پروتستان به وجود میآید و در عرصة دانش هم انشقاق به وجود میآید و از عقلگرایی به تجربهگرایی روی میآورند. رفتهرفته پیشرفت دانش و کشفهای جدید باعث کمرنگ شدن دین میشود و این تلقی بهوجود میآید که دین، حلّال مشکلات نیست و عقل، جایگزین آن میشود و خیلی از مشکلات و معضلات را حل میکند. در علوم هم-چه علوم انسانی و چه علوم تجربی- به دین کاری نداشتند.
در واقع مسیری که در قرن بیست و ۲۱ در علم وجود دارد، مسیر عقلگرایی است که ریشهاش به ارسطو و ارسطوئیان میرسد و این مسیر، عامل به حاشیه رفتن دین میشود.