همشهری دو نوشت: با وجود این طی سالهای اخیر به بهانههای مختلف یادی از شهدای گرانقدر این حادثه صورت میگیرد که از آن جمله میتوان به برنامه بزرگداشت شهید سیدرضا پاکنژاد اشاره کرد که به مناسبت نودمین سالگرد میلاد ایشان در اوایل آذرماه در محل زادگاهش-یزد- برگزار میشود. به همین بهانه گفتوگوهایی با همسر و دختر این شهید بزرگوار برای بهتر شناساندن شخصیت والای ایشان ترتیب دادیم که در ادامه میخوانید.
سیدرضا پاکنژاد
تاریخ تولد: دوشنبه، 3آذر 1303
محل تولد: یزد
سن هنگام شهادت: 57
تحصیلات: دکتری، علوم حوزوی
شهادت: 7تیر 1360در بمبگذاری حزب جمهوری اسلامی
سابقه مبارزاتی: دستگیری در مکهمعظمه در فتنه سال1321، مبارزه در ابعاد فرهنگی و سیاسی از آغاز نهضت امامخمینی(ره)
کار تشکیلاتی: همراهی با گروههای مبارز اسلامی مانند موتلفه اسلامی و حزب جمهوری اسلامی
برخی از مسئولیتهای شهید پاکنژاد: آموزگاری، طبابت، ریاست بیمارستان هراتی، ریاست بیمارستان بیمه یزد، استادی دانشسرای عالی یزد، ریاست بیمارستان امیرالمومنین(ع)، ریاست بهداری سازمان بیمههای تأمین اجتماعی، ریاست هیأت مدیره سازمان خیریه حضرت رضا(ع)، ریاست شورای صنایع، ریاست مرکز پزشکی شماره یک و نمایندگی مردم دارالعباده یزد در مجلس شورای اسلامی
آثار علمی: تالیف 110 جلد کتاب به نام «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر»، ارائه مقالات متعدد به نشریات.
سیدرضا پاکنژاد در سال 1331ه.ش رساله دکتری خود با عنوان «تمام برنامههای پزشکی در اسلام» را با درجه ممتاز گذراند.
به روایت همسر شهید
در دوره خفقان ستمشاهی و مبارزه با حجاب و اسلام در زمان حکومت پهلوی، مدرسه امامیه در تهران مخصوص تحصیل دختران مذهبی بود که اعتقاد به حفظ ارزشهای اسلامی در کنار علمآموزی داشتند. بانو زهراسیمیندخت کنی(از نوادگان حاجملاکنی) یکی از معلمان این مدرسه بود که بعدها به همسری مرحوم شهید رضا پاکنژاد درآمد و سالها پا به پای آن شهید بزرگوار در راه خدمت به ایران اسلامی تلاش کرد. از ایشان خواستیم تا در گفتوگویی کوتاه از ابعاد مختلف زندگی دکتر پاکنژاد برایمان بگویند.
کتاب «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر»
دکتر در دوره نوجوانی وقتی به دبیرستان میرفت، در عالمرؤیا دیده بود که لابهلای اوراق قرآن نام وی با قلم سبز نوشته شده است. در آن زمان وقتی از علما تعبیر این خواب را میپرسد، به وی میگویند که تو در آینده خدمتی در راستای قرآن خواهی کرد که تعبیر این رویاست.شهید پاکنژاد سالها بعد از آن رویا، مدرک دکتری خود را با رتبه ممتاز و با ارائه رسالهای با موضوع برنامههای پزشکی در اسلام اخذ کرد اما هرچه با مجلات و انتشاراتیهای آن سالها تماس گرفت موفق به انتشار عمومی این رساله حتی در قالب پاورقی در روزنامهها نشد. برای همین و بهمنظور ترویج آموزههای راستین دینی، تصمیم گرفت بهطور شخصی شروع به نگارش کتاب در این زمینه و انتشار آنها کند.
سرمشقی برای پزشکان
برخی اخبار این روزها مثل گزارشهایی راجع به مسئله زیرمیزی و امثال اینها، این نیاز را بهوجود میآورد که سرمشق مناسبی در عالم پزشکی شناسانده شود تا همه با پیروی از این سرمشقهای مناسب، به سمت سعادت برویم؛ برای مثال بارها شنیدهایم که زمان ویزیت برخی پزشکان بهشدت از زمان استاندارد آن کمتر است، درحالیکه راجع به مرحوم پاکنژاد باید گفت که ایشان بهشدت برای بیمارانش وقت میگذاشت و گاهی پای درددلهای آنها نیز مینشست.شهید پاکنژاد برای گرفتن مبلغ ویزیت از بیماران خود، ظرفی را روی میز اتاق انتظار میگذاشت که هرکسی هرچقدر در توان دارد بپردازد؛ یعنی اگر بیماری اصلا هیچ پولی پرداخت نمیکرد هم دکتر متوجه نمیشد. با این کار میخواست هم به نیازمندان کمک کند و هم اینکه آنها خجالت زده نشوند.از طرفی شجاعت «نه» گفتن و یا اقرار به ندانستن از رفتارهای شایستهای است که در زندگی حرفهای دکتر پاکنژاد به چشم میخورد؛ مثلا در موارد تخصصی اگر احساس میکرد که اطلاعاتش نسبت به یک بیمار کم است، وی را به متخصص دیگری معرفی میکرد و اصرار نداشت حتما خودش معالجه را بر عهده بگیرد.
اهمیت دادن به تحصیل کودکان
وقتی بیماران کودک و یا نوجوان به دکتر مراجعه میکردند نخستین سؤالی که از آنها میپرسید این بود که آیا درس میخوانند یا نه. اگر متوجه میشد که کودک و نوجوانی تنها بهخاطر فقر ترک تحصیل کرده، به وی کمک نقدی میکرد تا به مدرسه بازگردد. این کمکها هم بدون پیگیری نبود بلکه حتما راجع به پیشرفت تحصیلی کودکی که دوباره به درس برگشته، تحقیق میکرد تا مطمئن شود که از راه صحیح خارج نشده.
مردمداری
شهید پاکنژاد دارای خصوصیات اجتماعی ارزشمندی بود که بعد از 3نسل هنوز هم مردم یزد ایشان را میشناسند و از وی به نیکی یاد میکنند. حتی در رفتارهای سادهای مثل سلام کردن، همیشه پیشقدم بود. اگر به یک مجلس وارد میشد به تک تک حاضرین سلام میداد و حتی کودکان را هم از قلم نمیانداخت. این خضوع و افتادگی ایشان هنوز هم سر زبانهاست.
شهادت؛ آغاز راه
وقتی خبر شهادت دکتر از رادیو اعلام شد، شاید به تنها موضوعی که فکر نکردم، مشکلات زندگی بعد از ایشان بود. مرحوم پاکنژاد همیشه از اینکه بهخاطر سن بالایش قدرت رفتن به جبهه را نداشت ناراحت بود و آرزوی شهادت داشت، برای همین وقتی شهید شد، متوجه شدم که به بزرگترین آرزوی قلبی خود رسیده، برای همین سراسیمه به وسط حیاط خانهمان در یزد رفتم و با تمام وجود سجده شکر به جا آوردم.
به روایت دختر شهید
طبابت به شیوه پدر
حوریهالسادات پاکنژاد، تنها دختر شهید رضا پاکنژاد است. ایشان راه پدر را طی کرده و در شهر زادگاهش یزد، به حرفه پزشکی میپردازد. خانم دکتر پاکنژاد میگوید که همه تلاشاش را میکند که در زندگی خود و مخصوصا در حرفه پزشکی از پدر شهید خود الگو بگیرد. خانم پاکنژاد خاطرات زیادی از پدر ندارد زیرا در زمان شهادت دکتر پاکنژاد، ایشان فقط چندماه داشت. با این حال با تمام وجود و با استناد به خاطراتی که از پدر میشنود به ایشان اقتدا کرده است؛«برخلاف اکثر همکارانم که علاقهمندند تخصص بگیرند و طبعا هم از درآمد بهتری برخوردار شوند و هم رتبه علمی بالاتری داشته باشند، من همچنان دوست دارم در همین زمینه پزشکی عمومی به درمان مردم بپردازم؛ راهی که پدرم قبل از من رفته و نشانم داده؛ یعنی ارتباط مستمر و مداوم با همه اقشار مردم که هر کدام از یکی از انواع دردها رنج میبرند.
در خاطرات پدرم هست که ایشان حتی وقتی میخواست دارویی تجویز کند که هم میتوانسته تزریقی باشد و هم خوراکی، حتیالامکان از تزریقی خودداری میکرد و میگفت حتی برای درد لحظهای مربوط به تزریق هم در آخرت باید پاسخگو باشم و راضی نیستم بیمارم دچار این درد شود.
پدرم منشی نداشت و جعبهای جلوی در اتاقش بود و مردم هر چقدر دلشان میخواست پول ویزیت میدادند. علاوه بر این راجع به بیماران بیبضاعت هم حتی با یکی از داروخانهها قرار داشت که اگر پدرم علامتی روی نسخهها گذاشت، داروخانه پول دارو را از آنها نگیرد و سرماه با پدرم تسویه کند. علاوه بر تخصص پزشکی، شهیدپاکنژاد مدرس علوم قرآنی هم بود و در مدرسه تعلیمات اسلامی یزد، خیلیها شاگرد دینی ایشان بودند.
دلرحمی شهید پاکنژاد محدود به آدمها نبود بلکه گستره وسیعتری شامل حیوانات و طبیعت را هم شامل میشد؛ مثلا یک روز قرار بود با برادرش برای عیادت مریض به یکی از دهات اطراف بروند که ایشان پیشنهاد میکند با تاکسی تا آنجا بروند. بعد از مراجعت از عیادت مریض، قرار میشود جای دیگری هم برای مداوای بیماری بروند. این بار دکتر پاکنژاد اتومبیل خود را روشن میکند و با آن میروند. وقتی علت این رفتار دوگانه را از وی میپرسند، میگوید بار اول که میخواستیم برویم گربهای زیر سایه ماشین دراز کشیده بود، نخواستم آسایشاش از بین برود، برای همین با تاکسی رفتیم!»
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
پنجموششم آذرماه امسال، یعنی همین چند روز دیگر، به مناسبت نودمین سالروز تولد شهیدسیدرضا پاکنژاد، دانشگاه علوم پزشکی شهیدصدوقی یزد قرار است یادبود و بزرگداشتی برای او برگزار کند. خانم طیبه عابدینزاده، دبیر اجرایی و مسئول هماهنگی کمیته برگزاری یادواره شهدا، برای ما درباره این بزرگداشت توضیح میدهد: در این روزها که آوازه فخر و شکوه کشور اسلامیمان ایران، دنیا را فرا گرفته، اگر نگاهی به پشت سر بیندازیم مردان و زنان فداکاری را میبینیم که رفتار و گفتار و ازخودگذشتگی آنها راهگشای رسیدن به این شوکت جهانی بوده است؛ آنها که چون ستاره در آسمان ایران درخشیدند و مسیر رسیدن به مدینه فاضله را نشان دادند. برای آشنایی نسل جدید و یادآوری خاطرات نسل قدیم، بر آن شدیم سلسله همایشهای یادواره شهدا را به اذن پروردگار توانا و در سایه توجهات آقا امام زمان(عج) و به همکاری سپاه الغدیر و دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد برگزار کنیم.
آغاز این حرکت در سال 1390 و مزین به نام شهید گرانقدر، دکتر مصطفی چمران بود و دومین یادواره را نام پرآوازه شهید دکتر رهنمون زینت میداد و اینک در سالی که در کلام نافذ رهبرمعظم انقلاب سال اقتصاد و فرهنگ با مدیریت جهادی و عزم ملی نام گرفته و در ادامه سفارشهای ایشان در زنده نگه داشتن یاد شهدا، سومین یادواره را با نام «دردانه نگین کویر شهید دکتر سیدرضا پاکنژاد» در روزهای 5 و 6 آذرماه مصادف با نودمین سالگرد درخشش این ستاره پرفروغ در سالن اجتماعات شهید دکتر پاکنژاد برگزار خواهیم کرد.
از این شهید بزرگوار که باید او را طبیب مستضعفان نامید، علاوه بر نام نیک، کتابهای متعددی به یادگار مانده که برخی از آنها به چاپ رسیده و تعداد بسیاری از آنها همچنان ناخوانده مانده است. از این یادگارها میتوان به 110جلد کتاب با عنوان «اولین دانشگاه، آخرین پیامبر» اشاره کرد که همواره یادش را زنده نگه خواهند داشت. عضویت شهید در حزب جمهوری اسلامی به درخواست شهید والا مقام محراب آیتالله صدوقی و بهدنبال آن، نمایندگی ایشان در مجلس شورای اسلامی سبب سرعت بخشیدن به سیر صعودی خدمترسانی ایشان به ملت و بهویژه مردم یزد شد.
در راستای خدمترسانی به خلق در دوران نمایندگی، بهطور مستقیم در کمیسیون بودجه و غیرمستقیم در کمیسیون بهداشت مجلس عضویت داشتند. ایشان همیشه در سنگر مجلس برای زندهکردن فرهنگ قرآنی، افشای ماهیت اسلامستیزی کشورهای استکباری و واهمه آنان از گسترش انقلاب اسلامی و اتحاد مسلمانان میکوشید.
سومین یادواره شهدا با محوریت این شهید ممتاز و در راستای شناساندن ابعاد شخصیتی و معرفی یادگارها و کتب بهجا مانده از ایشان برگزار خواهد شد. کمیته اجرایی با برگزاری بیش از 20جلسه هماهنگی که تعدادی از آنها در محضر نماینده ولی فقیه و امام جمعه شهر یزد حضرت آیتالله ناصری برگزار شد مقدمات برگزاری هر چه با شکوهتر این یادواره شامل جلسات علمی (بررسی کتب شهید)، سبک زندگی و نمایشگاه و فروش کتب شهید معظم را فراهم کرده است.
از تمام عزیزان در راستای برگزاری باشکوهتر این مراسم تقاضا داریم بذل احسان کرده با ارسال یادگارهای بهجا مانده از آن شهید به دبیرخانه برگزاری یادواره شهدا، به نشانی یزد، میدان امام حسین(ع)، بلوار دانشجو، مجتمع آموزشی پژوهشی امام رضا(ع)، دانشکده پیراپزشکی، پایگاه امالائمه (س) تلفن: 03516238557 ایمیل یادواره: yadvarehshohada@ssu. ac. ir ما را یاری کنند.
سفرنامه کربلا
خانواده پاکنژاد علاوه بر اینکه از نعمت پدری شهید برخوردار است، 2 جانباز هم در خود دارد. کوچکترین جانباز شهر یزد، سیدمرتضی، پسر کوچک حوریهالسادات پاکنژاد است که در سن 2 سالگی در شهر سامرا همراه با مادرش مورد حمله گروههای تروریستی واقع شدند. از آنجا که خانم پاکنژاد خود در آن لحظه بیهوش بودند و از واقعهای که برایشان رخ داده بیخبر بودند، از همسرشان آقای مهندس سیدعلی بهشتآیین خواستیم تا شرحی از اتفاقات آن روزهای پر از حادثه سامرا دهد.
برات کربلا
نوروز 91، برای مسافرت از یزد آمده بودیم قم و جمکران. در آنجا متوسل شدیم به حضرت معصومه(س) برای زیارت عتبات. بعد از تعطیلات آمدم محل کار که متوجه شدم نامهای برایمان آمده به تاریخ آخرین روز کاری سال قبلش و دعوت شدهایم برای سفر زیارتی کربلا متوجه شدیم دعاهایمان در قم، قبل از اینکه به قم برسیم مستجاب شده!
سفر خونین
اواخر خردادماه رفتیم کربلا و با هماهنگیای که شده بود قرار شد بعدش برویم سامرا. چند دقیقه قبل از اذان، مدیر کاروان اجازه نداد برای نماز بمانیم و گفت امنیت اینجا چندان تأمین نشده. برای همین راه افتادیم. نرسیده به میدانی که قرار بود بعدش سوار اتوبوس شویم، اتومبیلی آمد و بهصورت انتحاری خودش را به میدان زد و منفجر شد. از آنجا که معمولا بعد از چنین حرکاتی، وقتی مردم برای نجات مصدومین جمع میشوند، تروریستها حمله دوم را تدارک میبینند تا جمعیت بیشتری را مورد هدف قرار دهند، برای همین نیروهای امنیتی تا دقایقی دور تا دور میدان را بستند و ما که وسط آتش و غبار گیر افتاده بودیم هیچ ارتباطی با بیرون از میدان نداشتیم.
به محض اینکه کمی خاک و غبار نشست، به بچهها نگاه کردم و دیدم ظاهرا سالم هستند اما زیر سر همسرم را دیدم که خونریزی دارد و نفس کشیدنش دچار اختلال شده و بیهوش است. بعد از 10 دقیقه که راههای ارتباطی ما را بسته بودند، توانستیم از آنجا خارج شویم. بچهها را به روحانی کاروان سپردیم و رفتیم به سمت بیمارستان. به قدری جراحت شدید بود که تا نصف استخوان جمجمهشان دیده میشد. به بیمارستان که رسیدیم، تروریستها گویا مجروحان را تا دم بیمارستان هم تعقیب میکردند و جلوی بیمارستان هم انفجاری ایجاد کردند. اینجا بود که از مسئولین کاروان کسی آمد و سیدمرتضی را آوردند و فهمیدیم در همان انفجار اول مجروح شده. در مدتی که ما درگیر بیمارستان بودیم خانواده یکی از دوستانمان بهنام رضایینژاد بچهها را پیش خودشان نگه داشته بودند که حقیقتا در آن شرایط وخیم کار سختی بود.
غربت بیانتها
در بیمارستان بعد از ساعتها تلاش، یکی از پزشکان تنها توانست چند بخیه به سر همسرم بزند و با همین گام کوچک تا حد زیادی خیالم راحت شد، تا اینکه به بیمارستان دیگری منتقل شدیم که بهنظر مجهزتر میآمد. در آنجا ماموری که از ابتدا همراهمان از سامرا آمده بود، بطری آب به من داد و متوجه شد من میترسم و نمیخورم، برای همین اول خودش خورد و بعد به من تعارف کرد. از آنجا با هم رفیق شدیم و خیلی به ما کمک کرد. وقتی که جواب عکسبرداریها آمد، با پزشکان صحبت کرد و به من قوت قلب داد. وقتی دید حالم خوش نیست، انگشتانش را به حالت قلاب در هم انداخت و گفت: انا شیعه، انت اخی! و همین جمله مرا به گریه انداخت. غربت عجیبی آنجا حاکم بود که حقیقتا سخت میتوان توصیفش کرد. حتی وقتی خواستم برای کاری از اتاق بستری همسرم بیرون بروم، همان سرباز عراقی به من گفت نرو، تروریستها بالای سر مجروحین میآیند و آمپول هوا به آنها تزریق میکنند؛ یعنی تا این حد پیگیر هستند که کسی زنده نماند! برای همین بالاخره تا شب از تکریت خارج شدیم و رفتیم کاظمین. در آنجا هم به نوعی اوضاع آشفته بود. حتی برای بیماری که این همه زخم برداشته و احتمال عفونت دارد پتوی تمیز نبود. من خواستم بروم و از شهر پتو بخرم اما پزشک ایرانی همراهمان گفت بیرون بروی تو را میکشند!
بازگشت جانبازان
خلاصه اینکه تصمیم گرفتیم منتقل شویم به ایران. فردای آن روز با زحماتی که آقایان رضایینژاد، چاوشزاده، هاشمی و سایر دوستان هم کاروانمان متحمل شدند، رفتیم به فرودگاه نجف که بیاییم تهران. شاید از عجیبترین اتفاقات دوران بیهوشی همسرم این بود که برخلاف خیلیها که موقع ناهوشیاری حرفهای عجیب و بعضا نامربوطی میزنند، ایشان در 3 مقطع به شکلهای مختلف ذکر گفت. اول سوره حمد و بار دوم سوره توحید و بار سوم قسمتی از زیارت وارث را زیر لب خواند.



