به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ هفته گذشته، تمام و کمال در سایه وداع و تشییع گذشت؛ از غوغای تهران تا مراسماتی اعجاببرانگیز در عراق و در نهایت، آرام گرفتن در مشهد و تدفین آن وجود بینظیر. شب و روزهایی عجیب و تلخ بود؛ زمانه، سرشار از اندوهی عمیق و مملو از داغِ جانگدازِ فراق.
آخرین کورسوی امیدمان برای کذب بودنِ آن خبرِ سهمگینِ سحرِ دهم اسفند نیز، در بامداد جمعه نوزدهم تیر، در رواق دارالحجه (عج) و در مسیر تشییع آن قامت بلند تا ضریح امام رئوف، دود شد و به هوا رفت؛ و آنجا بود که تیرخلاص به قلبمان خورد.
در تمام این ۱۴۰ روز سخت و بهویژه در آن هفته تشییع و وداع، بارها و بارها به یاد خانواده قائد امت بودم. چه داغهای عظیمی دیدند؛ تلاطمی از غم که تنها یکی از آنها برای سالها سوگواری و آشفتگی کافی بود. اما تقدیر تلخ چنین بود که این بیت شریف، بنا به اقتضای شرایط، نه تنها از عزاداری عمومی محروم بمانند، بلکه حتی امکان آن را نیافتند تا در کنار هم جمع شوند و ذرهای از این آتش جانگداز را با هم تقسیم کنند.
اما در میان این خانواده، یک بانو جایگاهی ویژه دارد؛ کسی که تلخیها و محرومیتها برایش، طعم تندتری داشت. او همسر از دست داد، فرزند، عروس، داماد و نوه هم. اما در غریبترین حالت، تنها عضو خانواده بود که در هیچ مراسمی از تغسیل، وداع، نماز، تشییع و تدفین حضور نیافت. یقیناً در محاسبات الهی، این «حضور در غیاب» و این محرومیت، اجری مضاعف و مقامی رفیع دارد. او بانو «منصوره خجسته»، همسر امام شهید سیدعلی حسینی خامنهای است.
بانویی فاضله که از خانوادهای «مرفه» گام نهاد به زندگی در کنار طلبهای مبارز که از مادیات دنیا بهرهای نداشت. اما او وفادارانه ۶۱ سال، تمامِ فراز و فرودهای این مسیر پرپیچوخم را تاب آورد؛ ایستادگیای که از همان هفته های اول ازدواج و پی بردن به ابعاد مبارزات همسرش تصمیم به آن گرفته بود: "از همان روز من خودم را از لحاظ فکری آماده رویارویی با خطراتی که در راه مبارزات همسرم پیش خواهد آمد، نمودم".
او به استواری حضرت آقا، در همان روزهای آغازین زندگی مشترک پی برده و دریافت که مسیر پیشرو، مسیر صبر است.
همان روزها که سیدعلی خامنهای او را مخاطب قرار داد: "به او گفتم که باید بروم و ممکن است دیگر برنگردم؛ یا زندانی شوم، یا ما را بکشند. از آنجا او را وارد جریانات کردم. دیدم آدم قرصی است و آماده است که این حوادث را پذیرا باشد".
از چهاردهم آبان ۱۳۴۳، که سیدعلی خامنهای با همسرش از زندان یا «برنگشتن» سخن میگوید، تا آن صبحِ نهم اسفند ۱۴۰۴، بیش از ۶۱ سال گذشت. سالهایی که در آن، حوادث کوچک و بزرگِ بسیاری در زندگی این زوج خوشبخت رخ عیان کرد؛ از تبعید و زندان و آوارگی برای یک ملاقات ساده، تا ترور و جانبازی و جبهه و ریاست جمهوری و در نهایت، ۳۷ سال رهبری جبهه اسلام انقلابی.
اما هیچیک از این طوفانها، نه در استواری بانو خجسته ترک انداخت و نه در زندگی ساده و بهدور از تشریفات و پردهنشینی او تغییری بوجود آورد. اما امروز که به تدبیر الهی و اقتضای شرایط، برخی پردهها کنار رفته است، میتوان اثر حضور و ترییت مادری متدین، حامی و مربی را در فرزندان عزیز بیت شهید امت مشاهده کرد و از آن حظ برد؛ فرزندانی که یکی به صف شهدا پیوست، دو تن به مدال همسری شهید مزین شدند و سرآمدشان، ردای نیابت امام زمان (عج) را بر تن کرد.
حق تعالی اینگونه مقدر کرده بود اواخر عمر شریفِ همسر عزیزش را در بستر بیماری و دور از آن یگانه دوران به سر ببرد؛ تا جایی که در آن صبح سیاه زمستانی، در بیت رهبری نباشد و بدین ترتیب، تن رنجورش، از دیدار آخر و حضور در تشییع و وداع باز ماند، تا دیدار این زوج نمونه، به بهشت برین و اعلیعلیین موکول شود.

پ.ن: به این بهانه، مطالعه کتاب گرانسنگ «شرح اسم» (زندگینامه امام شهید انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷) اثر ماندگار استاد هدایتالله بهبودی را توصیه میکنم تا بیشتر از فراز و فرودهای این زندگی مشترکِ پرخیر و برکت و حیات مجاهدانه قائد امت مطلع شوید و بر فقدان وجود بینظیر و جبرانناپذیر ایشان تأسف بخورید.
عکس ضمیمه متعلق به منزل پدری رهبر شهید انقلاب در محله سرشور مشهد است که حضرتشان در آن متولد و در همین اتاق مراسم عقدشان برگزار شد.



