به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ *آزاده محمودیان/// رفراندوم برای جنگیدن یا تسلیم شدن را همان تفکری پیشنهاد کرده که جای تدبیرش روی تن ایرانیان هنوز درد میکند. لیبرالهای ایرانی در سال پایانی دولت دوازدهم نیز همین پیشنهاد را مطرح کرده بودند. هرگاه که افکار عمومی از شدت آشفتگیِ اوضاع معیشتی، بهدنبال خرابکاران و نابلدان میگردند، لیبرالهای قدرتنشین برای انحراف نگاهها از روی ناکارآمدیها و ناکارآمدها، این نقشه را سر دست میگیرند. مسئله اصلی تغییر موضوعی است که جامعه درباره آن پرسش میکند.
خُلق عجیبِ لیبرالهای ایرانی، باورِ تا بندندان به آمریکاییها و ناچیزانگاری توان داخلی است. در ذهنیت آنان آمریکا اگر دبستان مملو از دانشآموز را هم بزند، عقل کرده؛ و نیروهای مسلح ما اگر اعجاب جهان را برانگیزند هم با یک دکمۀ آمریکاییها نابود خواهند شد. آنان برای انتقال این حد از ذلت به افکار عمومی، از راهبرد اجتماعیسازی استفاده میکنند؛ یعنی دربارۀ همۀ مسئلههای کلانِ مناقشهبرانگیز، به جامعه ارجاع میدهند، تا بتوانند از جامعه بهعنوان اهرم فشاری برای پذیرش نسخههای ذلت استفاده کنند. در اینجا، ارجاع به افکار عمومی، تکنیکی ارتباطی برای ایجاد فشار اجتماعی است. این نقشه بهطور مشخص و مکرر، پس از تحمیل فاجعههای اقتصادی به جامعه، مورد استفاده این جماعت قرار گرفته است و در اغلب موارد، هدف آن توجیه مذاکره و تعامل با آمریکا بوده است؛ یعنی جامعه را به سرحدّ فروپاشی اقتصادی میرسانند و برای حل آن، آمریکا را بهعنوان تنها چاره به افکار عمومی میخورانند. سپس همین گزاره را در قالبهای مختلف رسانهای، بازتولید میکنند تا یک انتخاب سیاسی بهصورت تنها انتخاب عقلانی قاببندی شود.
اعداد نظرسنجیهای مراکز علمی حاکی از این است که اکنون، بخش عمدۀ جامعه، به مذاکره با آمریکا بدبین شده و راه نجات کشور را در مقاومت میبیند. اما جریان انقلاب در استفاده از این دادههای علمی و عینی، اغلب ناتوان است. یکهزارم این همراهیِ فراگیر و عمیق جامعه را اگر لیبرالها داشتند، تا امروز چیزی از جمهوری اسلامی باقی نگذاشته بودند. جریان انقلاب باید راهی برای بهرهمندی از این همدلی مردمی و بسط و ضریب دادن به آن را بیابد. نظرسنجی وقتی به سرمایه اجتماعی تبدیل میشود که به روایت و دستورکار عمومی تبدیل شود.
تجربه نشان داده، این همراهیها همیشه قطعی و قابل بسط به میدان اقدام نیست. این امکان وجود دارد که جامعه در اثر وسوسه و تهییجِ روایتیِ لیبرالها، بهسادگی تغییر جهت بدهد و مایل به مذاکره و انفعال و بازی کردن در زمین لیبرالها بشود. این واقعیت، بر ضرورت شکلگیری اقدامهای پرشتاب جریان انقلاب میافزاید. اگر یک جریان نتواند در لحظۀ مناسب، معنای یک رخداد را برای جامعه صورتبندی کند، جریان دیگری این کار را انجام خواهد داد.
واقعیت این است که دهههاست، قبح مذاکره با امریکا فروریخته و سخن امام راحل و امام شهید، بیرنگ و بیاثر شده است؛ چنانکه حتی دو جنگ تحمیلی اخیر و واقعۀ عظیمِ شهادت رهبر نیز نتوانست مبدّل به خط قرمزی برای مذاکره با آمریکا گردد. سیاستِ عادیسازی از طریق روایتپردازیهای سیاسی و رسانهای، ضدارزش را به امور متعارف و پذیرفتنی مبدّل کرده است. عادیسازی، پیش از آنکه در سطح تصمیم سیاسی اتفاق بیفتد، در سطح ادراک عمومی رخ میدهد؛ با تکرار یک گزاره، تغییر قاببندی آن، حذف بار منفی از مفاهیم و قرار دادن آن در کنار مفاهیمی چون عقلانیت، مصلحت، صلح و حل مسئله.
یک درد دیگر جریان انقلابی، عدم قطعیت و غوطهخوردن در بازیهای سیاسی اشخاص است. نمیتوان وقتی یک جریان سیاسی، سخن از مذاکره میگوید، آن را به رهبر ارجاع داد و تأیید و توجیه کرد و وقتی جریان سیاسی دیگری همین سخن را میگوید و به جامعه ارجاع میدهد، مخالفت کرد. مواجهۀ بخش عمدۀ جریان انقلاب با مسئلۀ مذاکره، سیاسیکارانه و جناحی و متکی بر چهرهای است که آن را بیان کرده؛ جامعه نیز این تناقض ارتباطی را میبیند و به آن واکنش نشان میدهد.
جریان انقلابی ابتدا باید تکلیف خود را با موضع قاطع سه امام انقلاب در نفی صریح مذاکره با آمریکا، مشخص کند. مواجهۀ کارساز با لیبرالها مبتنی بر اقدام کنشی و پیشدستانه است. نباید در موقعیت واکنش قرار گرفت؛ یعنی بهجای پاسخ به پیشنهادِ سخیف همهپرسی برای تسلیم، باید از جزئیات و ضوابط تحقّق خونخواهی سخن گفت. باید با همراهی مردم بهعنوان قدرت برترِ جریان انقلابی، فهرست قصاص را روی میز کارگزاران نظام گذاشت و از آنها طرح و اقدام فوری را مطالبه کرد. باید مسئله را از زمین معناییِ رقیب بیرون کشید. قدرت برترِ جریان انقلابی، در این صورت، صرفاً تعداد موافقان یک موضع نیست؛ توان تبدیل این همراهی به افکار عمومیِ سازمانیافته و مطالبهای حداکثری و قابل پیگیری است.
*پژوهشگر فرهنگ و رسانه
دانشآموختۀ دکتری علوم ارتباطات دانشگاه تهران



